از ر . کاووسی
افطار ميكني، خرما را برميداري تا به دهان بگذاري اما انگار دست و دلت به خوردن نميرود، انگار غذادر گلويت ميماند، برميخيزي تا بروي، ملتمسانه به حياط مينگري به در خانه به دستگيرهي در.
شير را برميداري تا بخوري اما انگار چيزي به خاطر ميآوري، نميخوري برميداري، شايد فردا لازم شود.
بلند ميشوي، آماده ميشوي تا بروي، قرآن و مفاتيح را برميداري در كيف ميگذاري، چادر را سر ميكني، به طرف در حركت ميكني، باز به در نگاه ميكني، به دستگيرهي در. كاش تمام قدرتت را به در ميداد تا باز نشود. در را باز ميكني به طرف كوچه حركت ميكني.
انگار زيرلب چيزي زمزمه ميكني:
بايد بروم، بايد بروم، و او را برگردانم، نميگذارم، اين بار ديگر نميگذارم، تمام كوچه را سرك ميكشي تا او را بيابي، انگار در كوچههاي كوفه قدم ميگذاري، انگار علي شدهاي، انگار ميخواهي تو هم امشب فزت و ربالكعبه سر دهي، انگار نجواهاي شبانه را ميخواهي اينبار بلند تر سر بدهي، قدمهايت را بلندتر بر ميداري، در و ديوار كوچه انگار بوي خون ميدهند، انگار بوي بيوفايي ميدهند، بوي لكه دار شدن به ننگينترين حقهي تاريخ، به مسجد ميرسي، اينجا منزلگاه عشق است. هنوز مانده، هنوز مانده، مردم همه جمعند، دعا ميخوانند تو هم ميخواني، مجير را كه ميخواني، ميخواهي از آتش دوري كني، سبحانك يا ا... تعاليت يا رحمان، ميخواهم باز هم بخوانم... بازهم بخوانم تا شايد اين بار چيز ديگري شود.
به جوشن ميرسي، ناله را سر ميدهي، اشك، و اشك، و اشك، دريا، دريا، دريا، خون، خون، خون،
سبحانك يا لا اله الا انت الغوث الغوث الغوث، دستها را بالا ميگيري چه سبك ميشوي، انگار ديگر دست نيست، دو بال فرشته است، ميخواهي به آسمان بروي، اما هنوز زود است، زود است، باز دلشوره داري، دلت ريش ريش ميشود،....
جوشن، هم با تمام بزرگياش تمام ميشود، و باز نالههاي يارب يارب، العفو، العفو كاش هميشه و همه شب قدر بود تا اينقدر سبك و راحت ميشدي،
قرآن را به سر ميگيري، زير قرآن كه ميروي احساس ميكني، چه با ارزش شدهاي، چه سنگين است و تو چه سبك، چه با ارزش ميشوي با اين كلام خداوندي، ميخواهي شروع كني به قسم دادن خدا، به همين كتاب و به.....
به اسمش كه ميرسي، به خودش التماس ميكني، كه نرود، التماس ميكني، اين بار نرود، به خاطر همهي كودكيات كه در حسرت ديدارش تمام شد.
ميخواهي برايش بگويي كه اگر نرود چه خوب ميشود، اگر نرود ديگر او تشنه نميماند، ديگر لازم نيست كودكش را روي دست بگيرد، ديگر لازم نيست، ....
نميداني، نميداني، امشب چگونه ميخواهد سر شود، به آسمان كه چشم ميدوزي، انگار روشني صبح، خنجرش را به دل سياهي شب ميزند، برميخيزي با خودت ميگويي، شايد من برسم، شايد زودتر از حسن و حسين برسم، من كه ميدانم ميخواهد چه شود، ولي ميايستي صبر ميكني تا به كوچكترينش و بزرگترين مرد عصرت برسي به او التماس كني، كه او نگذارد تا برود.
به او هم ميرسي، دستهايت را بلند ميكني تا دعا بخواني، نميداني چه بگويي، چه بخواهي، ظهور دولت يار، ديدار يار... يا شفاي همه ....
اما همه را ميگذاري كنار، از خدا ميخواهي امشب، فقط امشب، ديگر شمشير فرود نيايد، كاش او يادش برود امشب با خود شمشير ببرد. كاش خواب بماند، كاش صدايش نميكرد.
دعا تمام شد تمام نجواهاي شبانه تمام ميشود. مؤذن رفت تا اذان بگويد، تند تند حركت ميكني، تند، تند، ميخواهي زود بروي شايد به آنها برسي، اما خوب ميداني، نميتواني، چه عاجزي، چه ناتواني.
به خانه برميگردي مهيا ميشوي تا نماز بخواني، وضو ميگيري نماز ميخواني، آه به سجده ميروي، ديگر برنميخيزي، ديگر بلند نميشوي، يعني نميخواهي بلند شوي، و تو و تو و تو و اشك، و اشك و اشك انگار ميخواهي خون گريه كني، انگار ميخواهي ضجه بزني، ناله كني، مويه كني، تمام شوي، چه كني كه باز عاجزي، ناتواني،
شكافت، ترك خورد، پيشاني بزرگترين مرد تاريخ، سلطان قلب تو، ترك خورد، شكست، باز ميماني چه كني، برخيزي، بنشيني، خود را تمام كني، انگارهمهي انگيزهات تمام ميشود.
چه كني.. باز هم عاجزي، ناتواني،...
خدايا دو شب، فقط دو شب مانده، چه كنم. ميخواهم او را ببينم، ميروي تا كاسهاي شير برداري، تو هم بروي پشت در، ميداني ممكن است اجازهات ندهند، اما ميروي، ميروي، باز به در بسته ميخوري...
خدايا امير مؤمنانم را كشتند، قافله سالارم را زدند،
اما به يك جمله دلخوش ميكني، به همان يك جملهي آخر
فزت و ربالكعبه
خدايا تو را به فزت رب الكبعهي علي ما را رستگار كن، خدايا در اين شبهاي قدر ما را ببخش و بيامرز
پروردگار به ما فرصت دعا، و لياقت دعا كردن بده.

دوستاي خوبم!
توي اين شبهاي عزيز ما رو هم از دعاي خيرتون بيبهره نكنيد.
اگر این مطلب برای شما جالب است لطفا برای نویسنده مطلب دیدگاهتان را ارسال کنید ، این کار باعث خوشحالی و دلگرمی نویسنده میشود ، البته شما میتوانید با وسیله خوراک این وبلاگ همیشه و به راحتی و با سرعت بیشتر آخرین مطالب وبلاگ را دریافت کنید ، پس همکنون آبونه خوراک این وبلاگ شوید . میخواهم مشترک خوراک (RSS) شوم .
نظرات
هیچ نظری وجود ندارد !
دیدگاهتان را بنویسید: