بزرگ مردی که لرزه بر اندام تازیان انداخت

با سلام و درود فراوان خدمت شما دوستان و سروران گرامی

این روزها بیشتر از همیشه دلم می خواهد بنویسم، چرا که چاره ای جز نوشتن و آگاهی دادن نمی بینم حتی اگر از مسیر اصلی وبلاگ هم خارج شوم، مطالبی را که به نظرم آگاهی دهنده می رسد می نویسم و می نویسم، و می نویسم، تا بلکه ذرّه ای از ناراحتی های عقده شده در دلم را کم کنم. در پست امروز می خواستم داستانی از «قصه های آبجی» را برایتان بنویسم ولی آن را به روز دیگری وا می گذارم و داستان مردی را می نویسم که ایران و ایرانی تا ابد باید مدیون شجاعت او باشند. کسی که در آن زمان که از تاریخ و فرهنگ ایرانی کمتر نشانه ای یافت می شد، کمر به احیاء آن ها بست.

«بابک خرّمدین»

«بابک خرّمدین» رهبری قیام سرخ جامگان را بر عهده داشت. از جنبش های دیگر ایرانیان می توان به مازیار از مازندران و ابومسلم خراسانی از خراسان و یعقوب لیث صفاری از سیستان اشاره کرد.«بابک »در روستای بلال آباد در حومه ی اردبیل به دنیا آمد. پدر بابک مرداس از اهالی تیسفون، پایتخت ساسانیان بود که به آذربایجان مهاجرت کرد. مادر او ماهرو نام داشت که اهل آذربایجان بود. خواجه نظام الملک در کتاب سیاست نامه ی خود می نویسد: «پس از آن که سرانجام «بابک خرمدین» پس از سال ها مبارزه باخلفای جور عبّاسی با نیرنگ افشین به دام افتاد و او را به دربار بغداد بردند، چون چشم معتصم بر «بابک» افتاد ، از روی خشم و غضب فریاد برآورد: ای «سگ» چرا در جهان فتنه برانگیختی؟ «بابک» هیچ پاسخ نداد و نگاه هایی از روی غیرت و تحقیر و جسارت بر چهره ی خلیفه افکند.این نگاه های حقارت آمیز و جانگزا از صدها بلکه هزاران سرزنش و دشنام برای معتصم بدتر، سخت تر و آزار دهنده تر بود.اما مرگ دردناک و فاجعه آمیز «بابک»، شاید غیورانه ترین و شجاعت آمیز ترین مرگی بود که در سینه ی تاریخ ایران ضبط شده است.معتصم، خلیفه ی ستمگر و بی رحم عباسی وقتی بی اعتنایی و تحقیر های «بابک» را دید، چنان از حالات وی به خشم و جوش و خروش آمد که دستور داد جلادی که در تن پوش سرخ و شمشیر به دست و در حضور بزرگان، امیران، سرداران و حتی قضات و قاضی القضات بغداد در کنارش ایستاده بود، دست راست «بابک» را از شانه قطع کند. «بابک» بی آن که اظهار عجز نماید و در چهره اش آثار ضعف و بیم از مرگ آشکار باشد، دست چپ خود را بر روی خون های بیرون شده از کتف راستش می مالید و تمام روی خود را از خون خویش سرخ کرد. معتصم که از این رفتار عجیب و حیرت انگیز «بابک» بیشتر به خشم آمده بود از او پرسید: علت این کار چیست و چرا چنین می کنی؟ «بابک» گفت: در این کار حکمتی است، شما هر دو دست و پای مرا خواهید برید و گونه و روی مرد باید از خون سرخ باشد. آن گاه «بابک» بی ترس و واهمه فریاد برآورد که: چون خون از بدنم می رود و ممکن است با رفتن این خون ها از جسمم رنگ رخسارم به زردی گراید، لذا خون سرخ را به صورتم می مالم تا در برابر شخص ستمگر و بی رحمی چون تو، با زردرویی که نشانه ی ضعف است جانم را از دست ندهم و نگویند که چهره ام از بیم مرگ زرد شده است. معتصم که از فرط غضب بر خود تسلط نداشت، به جلاد فرمان داد تا با شمشیر دست چپش را نیز قطع نماید. سپس پاهای او را هم بریدند و او در خون خویش می غلتید. معتصم جلاد را گفت شمشیر در میان دو دنده از دنده های او و پایین تر از قلبش فرو برد تا عذابش بیشتر باشد. و چون این کار فجیع را کردند معتصم دستور داد تا زبانش را که سخنان نیش دار گفته، ببرند. بعد پیکرش را به دار آویختند و سرش را در بغداد بر فراز جسر نصب کردند. آنگاه سرش را پایین آورده، برای عبرت ایرانیان به خراسان بردند و در شهر ها و قصبه های خراسان گرداندند. پیکر پاک «بابک» را بر چوبی بلند در سامره به دار آویختند و آن جایگاه تاکنون هم معروف است و به نام کنیسه ی «بابک» خوانده می شود. آخرين گفتار «بابک» (به نوشته ی کتاب حماسه بابک اثر نادعلي همداني)چنين بوده است :
تو اي معتصم خيال مکن که با کشتن من فرياد استقلال طلبي ايرانيان را خاموش خواهي کرد من لرزه اي بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دير يا زود آن را سرنگون خواهد نمود .
تو اکنون که مرا تکه تکه ميکني هزاران «بابک» در شمال و شرق و غرب ايران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالي شما پاسداران جهل و ستم را از ميان بر خواهد داشت !
اين را بدان که ايراني هرگز زير بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بيگانگان را تحمل نخواهد کرد من درسي به جوانان ايران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد .
من مردانگي و درس مبارزه را به جوانان ايران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشيرش را براي بريدن دست و پاهاي من تيز ميکند صدها ايراني با خون بجوش آمده آماده طغيان هستند مازيار هنوز مبارزه ميکند و صدها «بابک» و مازيار ديگر آماده اند تا مردانه برخيزند و ميهن گرامي را از دست متجاوزان و يوغ اعراب بدوي و مردم فريب برهانند.

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پی نوشت ها:

1- دلم گرفته از هزاران سال فریب (همین)

2-چنین کسانی (معتصم) با نام خدا و دین خدا از ایرانیان پاک نهاد سواری می گرفتند و می گیرند.

3-می خواهید بدانید تازیان چه به روز فرهنگ و زبان ما آوردند؟ واژه های تازی همین پست را بشمارید.

4-خودتان را خسته نکنید، هشتاد و دو  واژه ی تازی در یک نوشته ی فارسی.

5-برگرفته از : مجله ی اطلاعات هفتگی شماره ی 3401 بخش خواندنی های تاریخی

                   وب سایت پرشین داون http://forum.persiandown.com/thread84714.html

                   مجله ی اطلاعات هفتگی بخش دیدنی های ایران (قلعه ی بابک)

5- درود بفرستید به روان پاک فردوسی بزرگ و بابک فرخ نژاد و یعقوب لیثِ نیک نهاد و ...

سبز باشید و ایرانی بمانید و به ایرانی بودنتان ببالید

اگر این مطلب برای شما جالب است لطفا برای نویسنده مطلب دیدگاهتان را ارسال کنید ، این کار باعث خوشحالی و دلگرمی نویسنده میشود ، البته شما میتوانید با وسیله خوراک این وبلاگ همیشه و به راحتی و با سرعت بیشتر آخرین مطالب وبلاگ را دریافت کنید ، پس همکنون آبونه خوراک این وبلاگ شوید . میخواهم مشترک خوراک (RSS) شوم .

نظرات

با درود به شما .شاد هستم از پیدا کردن شما. چه گونه می توان با شما گِرنک گرامی در تماس بود؟

دیدگاه‌تان را بنویسید: