باز کن پنجره را فصل بهار است؛ "یادی از بهاران خجسته باد" و همشهریمان کرامتالله دانشیان…
يادي از«بهاران خجسته باد» به قلم جلال رفيع
باز كن پنجره را فصل بهار است
باز كن پنجره را
تا وزد موج نسيمي به من از دامن دربند
تا دمد نور سپيدي به تو از سينه البرز
تا رسد عطر دلاويز گل از سوي دماوند
باز كن پنجره را فصل بهار است
باغ بيدار شد از خواب دي و بهمن و اسفند
بهار در هر زمان و هر مكان براي هركس ميتواند معنايي داشته باشد متفاوت با ديگري. البته براي همگان نيز مشتركاتي دارد. امّا بهار چيست؟ تا احساس من و تو چه باشد. بهار براي آنكس كه زندگي را از نو آغاز ميكند، ميلاد است. براي آنكس كه دنيا را زمستان ميداند، قيامت است. براي كسي كه در كتاب طبيعت تورقّ و تفحّص ميكند، حكمت است. يكي، مولانا است و بهار را تمثيل و تابلو محبوب و معشوق ميبيند و ميگويد:
معشوقه چو آفتاب تابان گردد
عاشق به مثال ذرّه گردان گردد
چون باد بهار عشق جنبان گرد
هر شاخ كه خشك نيست رقصان گردد
جان آدمي را نيز بهار زنده ميكند و زندگي دوباره ميبخشد. الّا آن جان كه چون شاخ، خشك شده است. جاني كه نمي رقصد، خشك شاخ و خشك شاخهاي است براي شكستن و سوختن.
بسوزند شاخ درختان بي بر
سزا خود همين است مر بي بري را
بهار مولانا بهار چهار فصل بود. او خزان را نيز بهار يار ميديد. بهار را نيز بهار در بهار ميديد. يكي ديگر نيز با آنكه نامش و تخلّص شاعرانه اش بهار است، وقتي خونين و دلشكسته از اوضاع و احوال زمانهاش چشم به لاله زار بهار و سفره هفت سين صحرايياش ميافكند، تصويري كه از لاله بهار براي ما نقّاشي ميكند، دردناك و غمبار و جانكاه است. امّا البته صدچندان ظريف و زيبا است. شاهكار است.
لاله، خونين كفن از خاك سرآورده برون
خاك، مستوره قلب بشر آورده برون
آتشين آه فرو مردهي مدفون شدهاي است
كه زمين از دل خود شعله ور آورده برون
راست گويي چو زبانهاي وطن خواهان است
كه جفاي فلك از پشت سر آورده برون
يا به تقليد شهيدان ره آزادي
طوطي سبز قبا سرخ پرآورده برون
عصر مشروطه و محمدعلي شاه قاجار و زمان تولّد تصنيف «مرغ سحر ناله سر كن، داغ مرا تازه تر كن» ميگذرد، عصر رضاخان و مغضوب شدن بهار و دوره سرودن «من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد، قفسم برده به باغّي و دلم شاد كنيد» ميگذرد. دهه بيست و سي و چهل ميگذرد و دهه پنجاه ميرسد. همان احساس كه در دل ملك الشعراي بهار و در سروده او (لاله خونين كفن از خاك سرآورده برون) جلوه گر شده بود، در ذهن و زبان يك زنداني منتظر اعدام و تيرباران هم بازآفريني ميشود.
هوا دلپذير شد گل از خاك بردميد
پرستو به بازگشت زد نغمة اميد
به جوش آمدست خون درون رگ گياه
بهار خجسته باز، فراوان رسد ز راه
امّا دو تفاوت شكلي و مفهومي در اينجا مشهود است. سروده كرامت دانشيان از حيث قواعد علمي شعر و ادب و نيز فخامت و قوّت هنري با سروده ملك الشعراي بهار قابل مقايسه نيست و در درجات بسيار پايين تري است. تفاوت ديگري هم هست. لاله بهار در شعر بهار، گويي آيينه اندوه و زجر و غمبارگي است، امّا بهار در هر سلّول از تصنيف كرامت جامع هر دو بلكه هر سه وجه است. هم اوضاع سياسي و مبارزاتي زمانه را بازتاب ميدهد، هم اميد و آرزو و ايمان و انرژي و نشاط براي تغيير دادن و دگرگون كردن را بذر افشاني ميكند و هم تابلو زيبايي بهار و طبيعت را در چشم انداز بينندهي آينده قرار ميدهد. و از اين حيث شايد در درجات بالاتري است. و البته آنكه به اين سروده جان داده است همان كس است كه در راه كرامت انساني جان داده است.
به خويشان به دوستان به ياران آشنا
به مردان تيز خشم كه پيكار ميكنند
به آنان كه با قلم، تمامّي درد را
به چشم جهانيان پديدار ميكنند
بهاران خجسته باد
و اين بند بندگي، و اين بار فقر و جهل
به سرتاسر جهان، به هر صورتي كه هست
نگون و گسسته باد
بهاران خجسته باد
بنابر اين، بهار هميشه بهار است، اين ما و شماييم كه آن را اينگونه يا آنگونه احساس ميكنيم. دكتر شريعتي از قول شاندل فرانسوي ميگفت: سعي كن عظمت در نگاه «تو» باشد! و زيبايي هم.
و البته در اين دنياي عجيب و غريب، كسي هم هست كه از بهار و باغ و بهشت، نه تابلو هنري فخيم و زيباي كمال الملك دنياي سخن (يعني ملك الشعراي بهار) را فهم ميكند و نه تصنيف ساده و صادق و بي رياي كرامت جان بر سر آرمان نهاده را. بلكه (باز به قول همان راوي شاندل) كسي شبي را در حافظيه شيراز صبح كرد و خوابش نبرد. بامدادان در برابر آنهمه شكوه به شكوه برخاست كه:ـ اَه... شب تا صبح، از گند گُل و وَق وَق بلبل، نتوانستم بخوابم. (وق وق همان واق واق تهراني است به لهجه خراساني خودمان!)
... اينهم نگاه ديگري به بهار، و تابلو ديگري از بهشت، و قرائت ديگري از طبيعت، و تفسير ديگري از حقيقت!
برزگر باران و گازر آفتاب
هركه نقش خويشتن بيند در آب
يادي از كرامتالله دانشيان
کرامتاله دانشيان به سال ۱۳۲۵ در شيراز از مادری اهل کازرون و پدری قشقايی بهدنيا آمد. کرامت در دوران کودکی مادرش را به سبب بيماری از دست داد و هنگامی که ده ساله بود همراه خانوادهاش به تبريز نقل مکان کردند. او در تبريز بزرگ شد و درس خواند و تا پايان دورهی دبيرستان در آنجا ماند. وی پس از اخذ ديپلم و خدمت سربازی که به عنوان سپاهی دانش در يکی از روستاهای آمل انجام داده بود، مدتی در مدرسهی هتلداری تهران، و پس از آن در مدرسهی تازه تاسيس عالی سينما و تلويزيون به تحصيل پرداخت. يک سال بعد دانشيان از اين مدرسه به خاطر گرايشهای سياسی اخراج شد و به شيراز رفت. دانشيان به همراه خسرو گلسرخي و.... طرح گروگانگيری رضا پهلوی، که به همراه مادرش فرح ديبا قرار بود برای گشايش جشنواره فيلم آسيا و اقيانوسيه به شيراز بروند ريخت اما مامور ساواكي كه در قالب گروه آنها را همراهي ميكرد قضيه را لو داد كه پس از دستگيري و محاكمه در دادگاه نظامی به اعدام محکوم شد و در ۲۹ بهمن سال ۱۳۵۲ به همراه خسرو گلسرخی، روزنامهنگار و شاعر مشهور، در ميدان چيتگر تهران اعدام شد.
هوا دلپذیر شد، گل از خاک بردمید
پرستو به بازگشــت زد نغمـهٔ امید
به جوش آمدست خون درون رگ گیاه
بهار خجستهفال خرامان رسـد ز راه
بهار خجستهفال خرامان رسـد ز راه
به خویشان، به دوستان، به یاران آشنا
به مردان تیزخشـم که پیکار میکنند
به آنان که با قلم تباهـی دهـر را
به چشـم جهـانیـان پدیدار میکنـند
بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد
و این بند بندگی، و این بار فقر و جهل
به سرتاسر جهان، به هر صورتی که هست
نگون و گسسته باد، نـگون و گسسته باد
به خویشان، به دوستان، به یاران آشنا
به مردان تیزخشـم که پیکار میکنند
به آنان که با قلم تباهـی دهـر را
به چشـم جهـانیـان پدیدار میکنـند
بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد
اگر این مطلب برای شما جالب است لطفا برای نویسنده مطلب دیدگاهتان را ارسال کنید ، این کار باعث خوشحالی و دلگرمی نویسنده میشود ، البته شما میتوانید با وسیله خوراک این وبلاگ همیشه و به راحتی و با سرعت بیشتر آخرین مطالب وبلاگ را دریافت کنید ، پس همکنون آبونه خوراک این وبلاگ شوید . میخواهم مشترک خوراک (RSS) شوم .
نظرات
هیچ نظری وجود ندارد !
دیدگاهتان را بنویسید: