غزل ۳۳۰

حــافــــظ خــوانــی

 

21 / 11 / 88

 

غزل (330)

تـو هـمـچـو صـبـحـی و مـن شـمـع خلـوت سحرم

تـبـسـُّمی کـن و جان بـیـن که چـون همی سپـرم

چـُنـیـن کـه در دل مـن داغ زلـف سرکـش تـوسـت

بـنـفـشـــه‌زار شـود تـُربـتــــــــــــم ، چـو در گــذرم

بـر آسـتـــــان مـُرادت گـُشــــاده‌ام در چـشـــــــــم

کـه یـک نـظـر فـکـنـی ، خـود فـکـنـــدی از نـظــرم

چـه شـُکـر گویـمـت ؟! ای خـیـل غـم ! عـَفٰـاکَ الله

کـه روز بــیــکــــــسـی آخـر نـمـی‌روی ز ســــــرم


اگر این مطلب برای شما جالب است لطفا برای نویسنده مطلب دیدگاهتان را ارسال کنید ، این کار باعث خوشحالی و دلگرمی نویسنده میشود ، البته شما میتوانید با وسیله خوراک این وبلاگ همیشه و به راحتی و با سرعت بیشتر آخرین مطالب وبلاگ را دریافت کنید ، پس همکنون آبونه خوراک این وبلاگ شوید . میخواهم مشترک خوراک (RSS) شوم .

نظرات

هیچ نظری وجود ندارد !

دیدگاه‌تان را بنویسید: