گـر دسـت رسـد در سـر زلـفـیـن تــــــــو بـازم

 

حــافــــظ خــوانــی

چهارشنبه   19 / 12 / 88

غزل  (334)

گـر دسـت رسـد در سـر زلـفـیـن تــــــــو بـازم

چـون گـوی چـه سـرها که بـه چوگان تـو بـازم

زلـف تـو مـرا عـمـر دراز ست ، ولـی نـیـسـت

در دسـت سـر مـویـی از آن عـمــــــــــر درازم

پـروانـه‌ی راحت بـده ای شمـع ! که امـشـب

از آتـش دل پـیـش تـو چـون شـمـع گـُـــــدازم

آن دم که به یک خنـده دهم جان چو صـُراحی

مـسـتـان تـو خـواهـم کـه گـزارنـد نـمــــــــازم 

چـون نـیـست نـمـاز مـن آلـــــــوده ، نـمــازی

در مـیـکـده زان کـم نـشـود سـوز و گـُـــــدازم

 

 

اگر این مطلب برای شما جالب است لطفا برای نویسنده مطلب دیدگاهتان را ارسال کنید ، این کار باعث خوشحالی و دلگرمی نویسنده میشود ، البته شما میتوانید با وسیله خوراک این وبلاگ همیشه و به راحتی و با سرعت بیشتر آخرین مطالب وبلاگ را دریافت کنید ، پس همکنون آبونه خوراک این وبلاگ شوید . میخواهم مشترک خوراک (RSS) شوم .

نظرات

هیچ نظری وجود ندارد !

دیدگاه‌تان را بنویسید: