هذیان ۳

 

 

 لنگ مي زني و از رو نمي روي!

 آن روز كه خودت را چپاول مي كردي

فكر امروز نبودي؟!

نمي خواهم كليشه اي حرف بزنم و باز بگويم:

 از درون تهي شده اي.

از بيرون هم موج برداشته اي!

از قبرستان كه مي آمدي

فهميدم ماهيهاي حوضت را دفن كرده اي

يادت مي آيد گفتم: عينكت را بردار؟!

گفتي : نه! دو چشم براي ديدار او كم است

نكند تو هم منتظر باران نشسته اي؟

حالا هي دعا كن

اما مي دانم وقتي باران بيايد

چتر روي سرت مي گيري

بيشتر نمي گويم

چون اين دو كلام زندگي را هم با قيچي ايجاز مي‌كشي.

                                       

28 خرداد 1379

 

 

اگر این مطلب برای شما جالب است لطفا برای نویسنده مطلب دیدگاهتان را ارسال کنید ، این کار باعث خوشحالی و دلگرمی نویسنده میشود ، البته شما میتوانید با وسیله خوراک این وبلاگ همیشه و به راحتی و با سرعت بیشتر آخرین مطالب وبلاگ را دریافت کنید ، پس همکنون آبونه خوراک این وبلاگ شوید . میخواهم مشترک خوراک (RSS) شوم .

نظرات

هیچ نظری وجود ندارد !

دیدگاه‌تان را بنویسید: