من واقعی کجاست ؟؟

 

 من واقعی کجاست ؟

خیلی وقتاتوی خلوت خودم به این فکر میکنم که آیا

 

 منی که آلآن هست همونی ام که میخواستم باشم ؟ یا نه

 

 ؟

تا چند وقت پیش دیدگاهم به خودمو زندگیم این بود که

 

چرا من اینم ؟؟؟چرا جور دیگه ای نیستم ؟؟؟چرا وقت

 

 دیگه ای متولد نشدم ؟؟؟چرا زادگاهم جای دیگه ای

 

نیس ؟؟؟

هر وقت به تقویم چسبیده به دیوار اتاقم نگاه

 

میکردم ...میگفتم چرا ماه تولد من همیشه برگ آخر

 

تقویمه ؟

اسفند........چه ماه غمگینی......آخرین ماه از فصل

 

 سرما ...ماهی که با تموم شدنش سال هم تموم میشه...

 

 

فکر میکردم چرا من که میتونستم با اختلاف چند روز

 

 توی یه فصل زیبا و پر طراوت مث بهار دنیا بیام

 

چرا توی یه همچین ساعت و روز و ماه و فصل و

 

سالی چشامو روی این دنیای تاریک باز کردم ؟؟

 

همیشه فکر میکردم من مث یه ادمی ام که میخواد یه

 

 کتابی رو بخونه ولی فصلای اولش رو نداره فقط یه

 

فصلشو داره اونم فصل آخر ...آدمی که هرجوری که

 

 هست اون فصلو میخونه ولی چیزی نمیفهمه ...مجبور

 

 میشه فصلای اولشو اون جوری که خودش فکر میکنه

 

 توی ذهنش تجسم کنه ...در حالی که این خیال اونو از

 

 واقعیت دور میکنه ...بهش یه طرز فکر غلط میده و

 

اون پیامی رو که میخواسته از طریق این داستان منتقل

 

 بشه نمیشه...یا شاید پیام دیگه ای رو منتقل

 

کنه ...پیامی شاید سودمند تر و البته شاید هم زیان بار

 

 تر... فکر میکردم من مثل اون آدمم...اون آدم که

 

 همیشه حسی که همراهشه فقط گیجی و سر در گمیه...

 

آغاز / پایان...در گذشته فرق این دو کلمه رو

 

اینطوری درک کرده بودم...اینکه همه از آغاز

 

میگن ...از شروع...ولی برعکسش اغلب اوقات این

 

حرف سر زبونشونه که : کاش اون روز نیاد...کاش

 

 لحظه ها تموم نشن...کاش...کاش...و کاش...همینه

 

دیگه ...انگار همه از پایان در فرارند وبهترش شاید

 

 این باشه که بگم از پایان میترسند...یه ترس کاملا

 

ناخواسته و ذاتی...هیچکس پایان رو به آغاز ترجیح

 

نمیده حتی یه پایان خوبو...شاید خیال میکنن که پایان

 

 با آغازی همراهه که مطابق خواسته ها و توانایی

 

هاشون نیست...یا از این واهمه دارند که نتونند

 

خودشونو با این مرحله ی جدید وفق بدن...پس ب

 

 خودشون میگن که بهتره توی همین ماجرا بمونیم و

 

قصه ی تازه ای رو آغاز نکنیم تا این ترس برامون

 

پیش نیاد که شاید نتونیم  خودمونو با فراز و نشیب

 

های اون مرحله ی تازه عادت بدیم... بله ... من هم

 

جزء دسته ی همین مردم بودم ... من هم همین تفکرات

 

 رو داشتم...

 

 

تا اینکه....

.....

یه روز خیلی اتفاقی با کسی آشنا شدم...یکی که الآن

 

 خیلی بهم نزدیکه...یکی که همهی زندگیمو الآن مدیون

 

 اونم....یکی که اگه نبود شاید با اون طرز فکری که

 

 من داشتم حتی الآن که نوجوون پونزده ساله ای بیش

 

نیستم قطعا نمیتونستم دووم بیارم....

 

 

اون آدم که میدونم از آوردن اسمش خوشحال نمیشه به

 

 من معنی واقعی زندگی کردن رو آموخت...اون بهم

 

یاد داد که توی زندگیم هدف داشته باشم و بهم راهشو

 

 نشون داد که چجوری هدفمو مشخص کنم...دقیق جمله

 

 اش هنوز تو گوشمه که گفت : اگه هدف نداشته باشی

 

این همه تکرار و روزمرگی دیوونه ات میکنن....

 

اون بهم آموخت که اگر اونی که میخواستم

 

نیستم...لااقل سعی کنم باشم ...لااقل سعی کنم بهش

 

برسم...بهم گفت که پایان و آغاز در اصل تفاوتی با هم

 

 ندارن ...این ما آدماییم که بیخودی بهشون حساس

 

میشیم...بهم گفت اینکه در آغاز باشی یا در آخر مهم

 

نیست ...مهم اینه که توی اون لحظه که هستی شاد

 

باشی ...مهم اینه که توی اون لحظه سعی کنی که به

 

سمت هدفت گام برداری...سعی کنی از زنده

 

بودنت...از حضورت لذت ببری...اون بهم عشقو یاد

 

 داد ...کاری کرد که عشق و حس کنم...توی تک تک

 

رگ هام ...توی تک تک شعرام...توی تک تک لحظه

 

 هایی که وقتی به پایان میرسن ازشون خاطره ای

 

باقی میمونه....بهم گفت اون خاطره هایی که به یادگار

 

 میمونه باعث میشن که وقتایی که دلمون میگیره با

 

ورق زدنشون یادمون بیاد که چه لحظه های شاد و

 

قشنگی داشتیم... وبرامون  این امید رو به وجود بیاره

 

که در آینده هم قطعا میتونیم لحظه های شیرین و حتی

 

 شیرین تری داشته باشیم...این نصیحت رو بهم کرد

 

 که اینقد دل نوشته هامو با غم تلفیق نکنم...

 

هیچوقت این جمله شو یادم نمیره که بهم گفت : این که

 

 از کجایی مهم نیست ...مهم اینه که میخوای کجا باشی

 

 ؟... و مهم تر از اون اینه که برای رسیدن به هدفت

 

 چیکار میتونی بکنی...اینه زندگی

 

حال از شما میپرسم :

 

زندگی تکرار با هم بودنه یا فرصت با هم بودن ؟

 

 

                                                  با سپاس از ... عزیزم 

اگر این مطلب برای شما جالب است لطفا برای نویسنده مطلب دیدگاهتان را ارسال کنید ، این کار باعث خوشحالی و دلگرمی نویسنده میشود ، البته شما میتوانید با وسیله خوراک این وبلاگ همیشه و به راحتی و با سرعت بیشتر آخرین مطالب وبلاگ را دریافت کنید ، پس همکنون آبونه خوراک این وبلاگ شوید . میخواهم مشترک خوراک (RSS) شوم .

نظرات

هیچ نظری وجود ندارد !

دیدگاه‌تان را بنویسید: