پشت کوه قافی، پشت در جهنم!!!


به نام خدا

                                   پشت کوه قافی، پشت در جهنم!!!

قسمت ششم

              چو حق تلخ است من با قند خونم            لذیذش می کنم تا خوش  بخوانی
              به  در می کوبمش  بـا  خامه  طنز           کـه  با دیوار  فکرت  حق  بدانی !

...به شیطان گفتم خوب نا نجیبِ بد اصل‌‌٫ جونت بالا میومد یک تعظیم ناقابل جلو ی آدم می کردی تا حالا این همه مکافات نکشی؟ اگه مغز تو کله ات بود مثل ما آدما که ۲۴ ساعته جلو هم تعظیم دولا پهنا عرض می کنیم، تو هم اقلاً از خداوند خجالت می کشیدی و یک تعظیم ناقابل جلو حضرت آدم می کردی شایدم که آدم می شدی! بعدش هم خدا کریم بود! می رفتی تو بهشت و حالشو می بردی! و دیگه مجبور نبودی تو  کره ی خاکی و روی این سنگلاخ ها و پستی و بلندی ها دنبال این و اون بدوی تا بلکه هم یکی را گول بزنی و فریب بدی و از همه بدتر که تبعید هم شدی تو پشت کوه قاف که خدا به دادت برسه! گفت آی گفتی ! و نگو که دلم کبابه و اگه بدونی که چقدر این طرف و آن طرف دویدم تا بلکه کارهای شیطانی بعضی از قافی ها را رفع و رجوع کنم تا کسی با دیدن این کارها نگه لعنت بر شیطون! و ادامه داد که بحث تعظیم و کرنش نیست و مگه حالا شما هر روز ۱۷ مرتبه جلو خداوند تعظیم نمی کنید و مگه ۳۴ بار به سجده نمی افتید و باز دروغ می گویید و باز دستورات خداوند را اجرا نمی کنید و مال یکدیگر را به زور می خورید و همدیگر را می کشید و برای جاه و جلال و پول و پست و مقام صد تا قسم دروغ می خورید!
گفتم جون مرگ شده پس چه مرگت بود که اون همه فرشته جلو آدم کرنش کردند و تو نه آدم متبکر و خودخواه این کار را انجام ندادی و بعد هم با مکر و حیله اومدی سیب دست آدم دادی که معلوم نیست سیبش سبز بود یا زرد یا قرمز!؟ و گندم خورش کردی تا از بهشت با صد تا سلام و صلوات بیرونش کردند! و الا دنیا مثل بهشت بود و پشت کوه قافی وجود نداشت و اگه هم بود رودخانه ی پر از آب شاپور و آبشارهایش و دریاچه ی پریشان و پرندگانش و دشت برم و درختانش و صفا و صمیمیت بود و حالا ما مجبور نبودیم ۷۰ الی ۸۰ سال حالا یا کمتر و یا بیشتر تو اون دیر خراب زجر بکشیم و تقلا کنیم تازه ببینیم می تونیم بیایم تو خونه ی اولی و اصلی خودمون یعنی بهشت یا نه؟ و گذشته از این ها تو دروغگوی بد اصل دستور خداوند را اجرا نکردی؟
گفت بنده ی خدا٫ کیه که بدون اجازه ی خداوند بتواند آب بخورد یا چشم بر هم بزند و  این مشیت خداوند بود که من شیطان باشم تا بتوانم در پایان کار مأموریتم را که فریب دادن آدمیان است به نحو احسنت به انجام برسانم و اگر قرار بود شیطان نباشد جهنمی هم در کار نبود، اما چیزی که عوض شده این است، که بعضی از شما آدم ها کار را از روی دست من برداشته اید و هر کدام تان به نوعی شیطان هستید!
وسط خیابان اصلی برزخ توی فکر بودم و دیدم این بنده ی خدا پر بیراه نمیگه و این آشی که خداوند برای ما پخته باید روغنش بیش از یک وجب باشه! و داشتم نگاه به این میدان بد شکل و بد قواره می کردم که که مدت هاست در حال تخریب است و تعدادی از آدم های مسن و بازنشسته و برخی از افراد بیکار و بعضی از حمالان بار بردار تبعه ی استان مجاور مقیم پشت کوه قاف بجای این که در زیر درختان نارنج وسط میدان بنشینند و گپ بزنند و وقت بگذرانند، در سایه ی نماد یا مجسمه یا المانی که نمی دانم سنبل چیست یا چه چیزی را می خواهد نشان بدهد نشسته اند و چهره ی نه چندان زیبایی را به میدان مرکزی شهر قاف داده اند، که ناگهان یک موتورسیکلت با سرعت ستاره ی دنباله دار هالی از کنار پای من رد شد، چیزی نمانده بود که از ترس زهره ترک بشم و اگه قبلاً نمُرده بودم حالا حتماً از وحشت سنگ کُپ می کردم! حالا ناله و نفرین و سوز و گداز جهنمی یان از یک طرف، و موتورسیکلت هم یک طرف دیگه، نمی دونستم این یکی را کجای دلم بذارم، موتورسیکلت های توی پشت کوه قاف کم مون بود که این جا تو دل برزخ هم ول مون نمی کنن، جالب این که یه بچه ی نیم قد بود که با یک شلوار کردی به پا نزدیکی های جهنم سوار موتور داشت ویراژ می داد و نه مأمور راهنمایی و رانندگی بود نه پلیسی و نه نیروهای انتظامی که جلو این بچه را بگیرند تا خودشو به کشتن نده! خوب که نگاه کردم دیدم یک نفر هم ترک موتورش سوار کرده!
شیطون گفت مُرده ی خدا، حواست کجاست این نوجوان مدت هاست که مُرده و آوردنش این جا، گفتم حالا چرا موتورش را هم با خودش آورده؟ گفت اول این که از بس بد تصادف کرده بود و خیلی از قسمت های بدنش به موتور چسبیده بود و نتوانسته بودند جدایش کنند با هم دفنش کردند و دوم این که این موتور نه پلاک داشته و نه چراغش کار می کرده و نه این نوجوان گواهینامه داشته و اون شخصی هم که پشت سرش دیدی پلیس راهنمایی است که قراراست برود جهنم، چون زمانی که این بچه را سوار موتور دیده جلوش را نگرفته و موتورش را نخوابانده تا صاحب بچه و موتور پیدا بشوند و اگر این کار را انجام داده بود حالا این بچه ی نازنین هنوز زنده بود و هر سال بهار نارنج پشت کوه قاف را استشمام می کرد! گفتم اگه این کارهایی که تو میگی به نحو احسنت و از روی قانون و مقررات انجام شده بود که اون جا پشت کوه قاف نبود و نون تو شیطون رجیم هم آجر می شد!
خلاصه شیطان گفت بیا و یک آقایی بکن و این مشکل ما حل بشه، گفتم چه کار کنم؟ گفت با این شناختی که من از تو و بعضی قافی ها دارم که شیطان را درس می دهید و کارهایی می کنید که به عقل شیطان هم نمی رسد و معمولاً توی کارهای خیر هم شرکت می کنی و حالا که آمدی این جا و دستت از آن جا کوتاه شده بیا تا با هم همین جا یک بنگاه اطلاع رسانی دایر کنیم تا این آدم های سرگردان و تازه وارد که از اون دنیا میان این جا و با هیچی آشنا نیستند و راه به جایی ندارند راهنمایی کنیم و اطلاع رسانی انجام بدهیم تا کارشان زودتر راه بیفتد و توی برزخ زیاد معطل نشوند، هم ثواب دارد و هم درآمد! و ادامه داد مثلاً همین نوجوان موتوری که دیدی، چند ساله این جا مانده و نه می فرستندش به جهنم و نه ویزای بهشت بهش می دهند! گفتم برای چه؟ گفت آخه توی مرگ این نوجوان خیلی ها مقصرند و خود این بچه کمتر گناه کرده و بزرگترها و پلیس راهنمایی بیشتر مقصرند و این بچه باید حالا حالاها این جا بماند تا ببینیم کی مقصرین اصلی می میرند و تشریف شان می آورند به این دنیا تا پرونده ی تصادف این نوجوان دوباره به جریان بیفتد و قاضی مربوطه رای بدهد و حکم صادر کند که شاید قرار منع تعقیب کیفری بدهد! و بعد اجرای احکام اقدامات قانونی را به عمل بیاورد! و این نوجوان بتواند با خیال راحت برود داخل بهشت و اما این کارها بخاطر اطاله ی دادرسی و وفور پرونده سال های سال به عقب می افتد! گفتم از دست ما چه کار برمیاد برای این بچه انجام بدیم ؟ گفت بنگاه که راه افتاد دو سه تا از این سرمایه داران را دعوت می کنیم تا در این قسمت سرمایه گذاری کنند و یک شهر بازی یا یک پیست موتور سواری یا دو سه تا استخر شنا و چند تا سالن های تفریحی و سرگرمی چند منظوره و ... درست کنند تا این بچه مشغول بشود و بتواند اوقات فراغت و بیکاری و تابستان ها را آن جا بگذراند و دیگر نرود توی خیابان ها موتور سواری و خودش را به کشتن بدهد!!! و دیگر از صبح تا شب توی بازار پرسه نزند و موهای سرش را مثل جوجه تیغی و جغد درست کند و شلوارش را یک وجب زیر نافش ببندد و با موبایل داخل دستش قر و اطفار بیاید و مزاحم ناموس مردم بشود!!!

ادامه دارد

اگر این مطلب برای شما جالب است لطفا برای نویسنده مطلب دیدگاهتان را ارسال کنید ، این کار باعث خوشحالی و دلگرمی نویسنده میشود ، البته شما میتوانید با وسیله خوراک این وبلاگ همیشه و به راحتی و با سرعت بیشتر آخرین مطالب وبلاگ را دریافت کنید ، پس همکنون آبونه خوراک این وبلاگ شوید . میخواهم مشترک خوراک (RSS) شوم .

نظرات

هیچ نظری وجود ندارد !

دیدگاه‌تان را بنویسید: