ژیلاراسخ ۲۰۱۰-۰۷-۱۹ ۰۲:۵۲:۱۸
تسلیمی سرشار از سلام و مهر شما عزیزانم
قلم بی رنگ و ریای من رنگ محبّت شما خوبان را داشت
ومن بیخبر از اینهمه دوستی ها بودم
دست تک تک یارانم را می بوسم

من که هاجر گشتم حیران شدم
در بدر از خانه و یاران شدم
وای برمن ،در بیابانها پی نامت شدم
عشق و نامت دردلم بود پی باران شدم
****
صدای دلتنگی ام را نشینده
وداع کرد احساسم را!
نمیدانم چرا ؟؟!
***
با شمع نیم سوزی
که از گریستن به تنگ آمده
در هیچستان "خود "سرگردانیم
و نبودهای بی بود مان را فریاد می کنیم
وای از این دنیای بی عاطفه ..............!
***
ساعتم دوباره زنگ خطر را نواخت
چقدر گوش این ساعت تیز است
صدای پای نا..........................خوب را می شناسد
***
دستانم را به قامت شب برای دزدیدن ستاره ایی دوخته ام
می خواهم لباسم ستاره دار باشد
تا برق و جلایش کورت کند
زیرا وحوش همیشه برنده اند
اصلا راز بقا یعنی همین!
دلم را نگفتم !آه ....فراموش کردم
دلم را در کلاس امواج بی امان و بی رحم دریا ثبت نام کردم
دلم نه دریایی است و نه من دیگر دریا دلم !
دلم دیگر آن دل نیست
از تکرار هم بیزارم
شنیدم که مهربانی هم در بازار بورس خریدار ندارد
اَه .....امان از بورس بازی !
حالم بهم می خورد
................. مُرد!
ژیلا۲۰۱۰/۷/۱۹اگر این مطلب برای شما جالب است لطفا برای نویسنده مطلب دیدگاهتان را ارسال کنید ، این کار باعث خوشحالی و دلگرمی نویسنده میشود ، البته شما میتوانید با وسیله خوراک این وبلاگ همیشه و به راحتی و با سرعت بیشتر آخرین مطالب وبلاگ را دریافت کنید ، پس همکنون آبونه خوراک این وبلاگ شوید . میخواهم مشترک خوراک (RSS) شوم .
نظرات
هیچ نظری وجود ندارد !
دیدگاهتان را بنویسید: