ژیلاراسخ ۲۰۱۰-۰۷-۲۷ ۰۴:۰۸:۱۸
"مرغ حرم"
استاد سرخی و ژیلاراسخ
شمع رخسار تو را دیده و پروانه شدیم
آشنای تو شده با همه بیگانه شدیم
دل دیوانه ی ما را به زنجیر که بست ؟
که کنون گرم خط ابجد طفلانه شدیم
گرچه در بازی دل باخت نصیب تو شده است
لیک ماهم به خدا مانده و دیوانه شدیم
شعله ی آتش رخسار تو افروخت و سوخت
خانه ی دل که کنون ساکن ویرانه شدیم
دین و دل می برد ار روی تو ای بت ! نه عجب
ما که مرغ حرمیم ، ساکن بتخانه شدیم
بت و بتخانه شکستیم که یار تو شویم
عاقبت بت نشکسته ،خود افسانه شدیم
( راسخ ) این طرز غزل شیوه ی ( سرخی ) است از آن
من و دل عاشق این شیوه ی رندانه شدیم


مرا نخند!
که خنده هایم دیگر مهماندار خوبی نیستند
گریه هایت را هم فردا به دیروز خواهم سپرد
محض خدا تا تلخی روی و چین پیشانی ات
مرا نکشته راهت را کج کن
طوطی صفتان دم در منتظر هستند
توبره هاشان هم پُراز تعریف و تملّق است
خَر هم برایت بار بسته اند
بپر عزیزم دیر می شود !
***
متانتم در امواج تهمت های ناروا خفه ام می کند
چقدر خاموشی کنم
جوش آورده ام
مگذار این دیگ داغ سر برود
که تار و پودت را می سوزاند
ژیلا
دیگر حنایت رنگی ندارد
آنقدر مشت هایت را بدروغ بستی
که باز کردنش کودکان را هم به خنده وا می دارد
ژیلا
ومن مشرقی تراز گیسوی افشان بادم
که هر غروب موهایش را جمع می کند
تا تاریکی را بخانه برد
اما شرقی ترین زن دیار مهر هنوز دلش آفتابی است وعاشق !
به چشمانم نگاه کن
که چگونه به رخ می کشد مشرق زمین را ! !
ژیلا

اگر این مطلب برای شما جالب است لطفا برای نویسنده مطلب دیدگاهتان را ارسال کنید ، این کار باعث خوشحالی و دلگرمی نویسنده میشود ، البته شما میتوانید با وسیله خوراک این وبلاگ همیشه و به راحتی و با سرعت بیشتر آخرین مطالب وبلاگ را دریافت کنید ، پس همکنون آبونه خوراک این وبلاگ شوید . میخواهم مشترک خوراک (RSS) شوم .
نظرات
هیچ نظری وجود ندارد !
دیدگاهتان را بنویسید: