پشت کوه قافی،پشت در جهنم!

به نام خدا

قسمت هشتم

                             پشت کوه قافی، پشت در جهنم!

             چو حق تلخ است من با قند خونم           لذیذش می کنم تا خوش  بخوانی
              به  در می کوبمش  بـا  خامه  طنز           کـه  با دیوار  فکرت  حق  بدانی !

.... با این حساب بنگاه خیریه و اطلاع رسانی من و شیطون داشت درست می شد و با این عمل برزخ عملاً سر و سامانی به خودش می گرفت و اموات دیگه سرگردان نبودند و نیازی به این که سال های سال وقت با ارزش خودشونو به بطالت و سردرگمی بگذرانند نبود در برزخ یا مشغول به کار می شدند یا سریع مشکلات رفتن شان به بهشت حل می شد و یا راهی جهنم می شدند اما آن چه مورد توجه قرار می گرفت آن است که کارها طبق روال قانونی انجام می گرفت و فرشته های مسؤول اموات خدا بیامرز و ملائکه های مقرب هماهنگ کننده ی امور مرده های آمرزیده می توانستند نفس راحتی بکشند و استراحتی بنمایند و بدون هیچ حاشیه ای و به دور از هر گونه پارتی بازی بهشتی یان را در نقاط خوش آب و هوای فردوس مأوا دهند، آن طرف هم جلادان گرز به دست و متولیان آتش جهنم بدون هیچ گونه در گیری و خشونت می توانستند مرده های جهنمی را در طبقات دوزخ و در نقاط مختلف آتش مسکن بدهند و بنده هم مراقب بودم که هیچ شخصی بدون حکم مسؤولیت از طرف مافوق سمت یا پستی را غصب نکند و در عین حال اگر به مرده ای در اعزام به بهشت جفایی شده یا به امواتی در ورود به جهنم ظلمی روا گشته بلافاصله اقدامات اساسی را انجام می دادم خدا را چه دیده اید شاید موجبات خرسندی و رضایت خداوندی را در بر می داشت و گندم خورده های بیرون شده از بهشت را دلگرمی در پی داشت!

 رو کردم به شیطون و گفتم خُب نگفتی این مردمی که وارد برزخ میشن چه جوری می فهمن که باید بیان تو بنگاه ما؟ گفت تبلیغات، تبلیغات، این روزها تبلیغات حرف اول را می زند و ادامه داد که از همان زمانی که مُردند، کاغذ چاپ می کنیم و بر روی مقبره اشان می چسبانیم و تلبیغات راه می اندازیم و در مسیر برزخ و روی پل صراط و در و دیوار بهشت و جهنم اعلامیه می چسبانیم، گفتم پس بگو که شرکت ایرانسل و فارغ! خُب بعد که اومدن این جا و دیدن که ما داریم کنار سرویس یهداشتی بهشون سرویس می دیم که اعتمادشون سلب میشه و نمی یان داخل، گفت چقدر تو عقب افتاده ای مگه نمیدونی تو آخرت همه ی چشم ها میرود کله ی سر! گفتم اگه از من می پرسی تو همون دنیای خودمون که زنده بودم چشم همه ی مردم رفته بود کله ی سرشون و همدیگر را نمی دیدند و خوبی های که در حق هم کرده بودند نادیده می گرفتند و چشم شان را بر روی دوستی ها می بستند و جاه و جلال و پست و مقام را به دوستی قدیمی می فروختند و از صبح علی لطلوع تا شب به زیر آب زدن یکدیگر مشغولند و مردن و برزخ و بهشت و جهنم را از یاد برده اند!

خلاصه خواسته یا ناخواسته اسیر حرف شیطون شدم و حسابی به فکر ساخت و ساز افتادم البته با این نیّت که ایجاد اشتغال بشه و یه تعدای سر کار بیان و رونقی به برزخ داده بشه تا مثل پشت کوه قاف خودمون نباشه که اکثر جوانان شهر بی کار هستند و راه به جایی ندارند و چشم شان به ساخت کارخانجاتی صنعتی یا احداث شرکت های فراورده های دامی و کشاورزی و تاسیسات دولتی یا اماکن اقتصادی خصوصی در زمینه های مختلف توریستی و سیاحتی و فرهنگی و نفتی و سیمانی و آب معدنی باشه تا فرجی شود و سر کار بروند و تشکیل خانواده بدهند و با دست پر بر زن و فرزند وارد شوند!

این قسمت از برزخ جزء حوزه ی استحفاظی شهرداری ناحیه ی مرکزی جهنم بود و برای گرفتن پروانه ی ساخت باید به آن جا مراجعه می کردیم، انگار تو آخرت هم بروکراسی و کاغذ بازی دست بردار نبود کارهای اداری را شیطان به عهده گرفت و نقشه و ساخت بنگاه را هم من، اما هنوز مدتی نگذشته بود که شیطان آمد و گفت شهرداری گیر داده که اجازه ی ساخت و ساز را خارج از محدوده ی جهنم نمی دهیم!

گفتم مگه نگفتی اون زمین مشکلی نداره برای ساخت و ساز؟ گفت آره ولی تغییر کاربری می خواد گفتم دیگه جهنم هم از این حرف ها داره؟ گفت بنده ی خدا قانون و مقررات جهنم خیلی محکم تر از قوانین رایج در پشت کوه قافه، گفتم حالا چکار باید بکنیم؟ گفت یک کمی دوندگی داره و تغییر کاربری از فضای سبز یا مسکونی به تجاری باید تبدیل بشود، گفتم مسوولین برزخ باید خیلی هم خوشحال باشن که ما می خوایم عمران و آبادی راه بیاندازیم و ایجاد اشتغال بکنیم، این جا هم که شد مثل پشت کوه قاف که اگه یک نفر یه زمین داشته باشه برای تفکیک کردنش تومنی دو زار دستش می گیره و شهرداری ۷۰ درصدش را میگره و ۳۰ درصد بقیه هم با صد تا شرایط بهش می دن!

جهنم را در نظر بگیرید که فضای سبز داشته باشه و عجب وصله ی ناجوری است، نه خودتان باشید حاضرید که در پارک جنگلی کنار جهنم یک ساعت از وقت عزیزتان را بگذرانید و تا خواستید از اکسیژن درختان تنفسی عمیق کنید و بر چمن سبز غلطی بزنید ناگاه صدای نعره ی آخ سوختم و آتیش گرفتم دوزخیان را بشنوید؟ معلوم است که حال تان گرفته می شود و لقمه در دهن تان گلو گیر می گردد و راه نفس کشیدن تان بند می آید، این اتفاق در پشت کوه قاف خودمان دایم تکرار می شود و بجای نعره ی جهنمی یان صدای اگزوز موتور سیکلت سواران اراذل و اوباشی یان کوی و برزن است که دمق تان می نماید و پارک دان تان را در هم می ریزد و با خودتان می گویید کاش از خانه بیرون نزده بودم!

همین اتفاق هاست که آدم را مجبور می کند که به فکر مردن بیفتد و عطای پشت کوه قاف را به لقایش ببخشد!

 دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید         هیهات که درد تو ز قانون شفا رفت

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه               زان پیش که گویند که از دار فنا رفت


یادش بخیر زمان زنده بودنم دوستی ادیب و اندیشمند داشتم که می گفت زندگی شهر نشینی با تجملات و مشکلات خاص خودش در پشت کوه قاف باعث گردیده که به تعداد اتوموبیل ها روز به روز افزوده شود و آپارتمانهای بسیاری مثل قارچ سر از زمین بیرون آورده اند و نفوس به حد زیادی زیاد شده و روستا های اطراف برای سود بردن از محسنات شهرنشینی و هم این که خدمات بهداشتی و ورزشی و فرهنگی و بعضاً مشکلات کمبود آب شرب و زراعی دارند باعث گردیده که به شهر هجوم بیاورند اما متاسفانه امکانات و خدمات رسانی در بیشتر نیازهای اجتماعی و شهروندی آن قدر کم است یا به گونه ای ناقص است که جوابگوی این همه رشد جمعیت و ماشین نیست و اگر خدای ناخواسته سیل یا زلزله یا آتش سوزی یا حوادث غیر مترقبه ای در پشت کوه قاف به وقوع بپیوندد آن زمان است که انگشت ندامت در دهان می گیریم و آه افسوس بر لب و نظاره گر اکیپ آتش نشانی که بهتر است بگویم آتش فشانی پشت کوه قاف می مانیم که برای خارج کردن فردی سقوط کرده به چاه حاضر گردیده اند اما طناب با خود نیاورده بودند یا طناب نداشته اند یا به فکر طناب نبوده اند، و این جاست که با خود می گویید خدایا هرچه زودتر مرا به آن دنیا ببر تا دور از این نا ملایمات باشم و حداقل بتوانم از تسهیلات جهنم سود ببرم!

ادامه دارد

 

اگر این مطلب برای شما جالب است لطفا برای نویسنده مطلب دیدگاهتان را ارسال کنید ، این کار باعث خوشحالی و دلگرمی نویسنده میشود ، البته شما میتوانید با وسیله خوراک این وبلاگ همیشه و به راحتی و با سرعت بیشتر آخرین مطالب وبلاگ را دریافت کنید ، پس همکنون آبونه خوراک این وبلاگ شوید . میخواهم مشترک خوراک (RSS) شوم .

نظرات

هیچ نظری وجود ندارد !

دیدگاه‌تان را بنویسید: