ژیلاراسخ ۲۰۱۰-۰۷-۳۱ ۱۶:۲۶:۱۸

http://www.jilarasekh.com/

1bd19583cc29ba1e5fa31916eb43e2ee1.jpg

یغما

 طاقتم مانده سر کوچه ی عادت هایم

دلکِ کهنه و بیمارمن اکنون،

 سَرَکی می کِشد از روزنه شب به درون

آه... ای مادر بی طاقت دهر

صبر و آن حوصله ام رفته به یغما دیروز !

تو چرا می کِشی این تَسْمه ی آزادی من!

من ندانسته که   غربی  شده ام!

لیک؛ غربتم مشرقی است!؟

  و شبم منتظر  فردا است ؟!

آفتابم بزند، از سرِ کوه های غرور

به گریبان نبرم ناله ی شبگیر ترا من هرگز

گرچه  غربی شده دل ،

 سایه ی  شرق دوان است پی ام

مادرم..... من  به دیارم مؤمن

و یه قولی که ترا در دم رفتن دادم....

 پایبندم به خدا!  

ژیلا

شعرهایم را وصله پینه می کنم

 تا مبادا کهنگی و بیرنگی اش آزارت دهد

امّا برای تو فرقی هم می کند؟!

 شعر سپید و یا سیاه را همیشه خاکستری می بینی!

انجمن شاعران نیمایی

کلیک کنید

untitled

captionit0065712516D31

شبی که باران ، اشکهایم را به زلالی شبنم سپرد

برگهای خشکیده مرا به واپس گرایی متهم کردند

 ودر پستوی سرد خاک مرا بر جا گذاشتند

پس کی برای رهایی ام می آئی؟!

 می ترسم دیر شود !

30ayujn1.gif

روز مره گی های تنهایی ام را،

 بی هیچ بهانه ورق می زنم

شاید در ته مانده ی خاطرات پوسیده ام

 نشانی از تو بیابم

ژیلا

مِیْ فروش

آن چنانم سرخوش از پیمانه های می فروش

سرخوشان بردندم از میخانه تا خانه به دوش

زاهدان را چون غم پیمانه و میخانه نیست

پیکی از سوی تو آمد باده نوش و پرده پوش 

 دیدمش بر شیشه ی شب می زند انگشت غم

 در گشودم تا فرود آید درون دل خموش

گفتمش ما باده نوشان ، بیدلانیم! تا کجا 

 سرّ دل دانیم و آریم جان خفته در خروش

 از دلم تا دلْسِتان روی تو خواندم غزل 

 زان غزل آمد به مکتب خانه ی این دل سروش

عارفی در میکده نقش ترا در جام ریخت

 سینه زان پیمانه آمد هم چو باده در خروش

من ز کوی دوستی با تو زدم نَرْدِ صفا

بگذر از خویش و از این خوان صفا یک جرعه نوش

گفته بودم خود پرستی رسم نا اهلان بُود

 باده را جانا پرستم تا که جان آید به هوش

گر که "راسخ" مِیْ نخورده باده اش بر باد شد

هم چو ( سرخی ) سر خوش است از باده ی پیمانه نوش

"استاد سرخی و ژیلاراسخ"

30ayujn1.gif

دلْسِتان

از دلم تا دلْسِتان روی تو  خواندم نوای های وهوی
 
هوی درویشان شنیدم یا علی ویاعلی گشتم خموش
 
می فروشان دل نیفروزند ودلهاشان بسوخت
 
پیکی از سوی تو آمد دین ودل را کرده نوش
 
 من ز  کوی دوستی با تو زدم نَرْدِ صفا وبیدلی
 
شرط درویشی نباشد تاکه دل هارا بگردانی خموش  
 
بر خدایم شکوه بردم تا که  یـارب یاربم را بشنوی
 
نِیْ در این دشت ستم آیی و بر جانم زنی چوب فروش
 
گفتمش ما مِیْ فروشان بیدلانیم! دل کجا آید بکار
 
سرّ دلها او فقط داند و ما در یوزه گانیم و بگوش 
 
عارفی در میکده  نقش ترا در جــــــام ریخت
 
جام عشقت، نقش جان کردیم و از،نوش تو نوش
 
گفته بودم خود پرستی رسم نا اهلان و نامردان بُود
 
ما دراین  منزلگه اخلاص  بیداریم و پیوسته بهوش
 
یارب این مستان و میخواران همه اهل دل اند
 
در حَرم حُرم ترا دارند و در مستی زنند بانگ سروش
 
گر که راسخ مِیْ نخورده باده اش بر باد شد
 
این سر شوریده و آن مستی اش هم برده هوش
 
 ژیلا۲۰۱۰/۷/۳۱

اگر این مطلب برای شما جالب است لطفا برای نویسنده مطلب دیدگاهتان را ارسال کنید ، این کار باعث خوشحالی و دلگرمی نویسنده میشود ، البته شما میتوانید با وسیله خوراک این وبلاگ همیشه و به راحتی و با سرعت بیشتر آخرین مطالب وبلاگ را دریافت کنید ، پس همکنون آبونه خوراک این وبلاگ شوید . میخواهم مشترک خوراک (RSS) شوم .

نظرات

هیچ نظری وجود ندارد !

دیدگاه‌تان را بنویسید: