ژیلاراسخ ۲۰۱۰-۰۷-۳۱ ۱۶:۲۶:۱۸

یغما
طاقتم مانده سر کوچه ی عادت هایم
دلکِ کهنه و بیمارمن اکنون،
سَرَکی می کِشد از روزنه شب به درون
آه... ای مادر بی طاقت دهر
صبر و آن حوصله ام رفته به یغما دیروز !
تو چرا می کِشی این تَسْمه ی آزادی من!
من ندانسته که غربی شده ام!
لیک؛ غربتم مشرقی است!؟
و شبم منتظر فردا است ؟!
آفتابم بزند، از سرِ کوه های غرور
به گریبان نبرم ناله ی شبگیر ترا من هرگز
گرچه غربی شده دل ،
سایه ی شرق دوان است پی ام
مادرم..... من به دیارم مؤمن
و یه قولی که ترا در دم رفتن دادم....
پایبندم به خدا!
ژیلا
شعرهایم را وصله پینه می کنم
تا مبادا کهنگی و بیرنگی اش آزارت دهد
امّا برای تو فرقی هم می کند؟!
شعر سپید و یا سیاه را همیشه خاکستری می بینی!
کلیک کنید


شبی که باران ، اشکهایم را به زلالی شبنم سپرد
برگهای خشکیده مرا به واپس گرایی متهم کردند
ودر پستوی سرد خاک مرا بر جا گذاشتند
پس کی برای رهایی ام می آئی؟!
می ترسم دیر شود !

روز مره گی های تنهایی ام را،
بی هیچ بهانه ورق می زنم
شاید در ته مانده ی خاطرات پوسیده ام
نشانی از تو بیابم
ژیلا
مِیْ فروش
آن چنانم سرخوش از پیمانه های می فروش
سرخوشان بردندم از میخانه تا خانه به دوش
زاهدان را چون غم پیمانه و میخانه نیست
پیکی از سوی تو آمد باده نوش و پرده پوش
دیدمش بر شیشه ی شب می زند انگشت غم
در گشودم تا فرود آید درون دل خموش
گفتمش ما باده نوشان ، بیدلانیم! تا کجا
سرّ دل دانیم و آریم جان خفته در خروش
از دلم تا دلْسِتان روی تو خواندم غزل
زان غزل آمد به مکتب خانه ی این دل سروش
عارفی در میکده نقش ترا در جام ریخت
سینه زان پیمانه آمد هم چو باده در خروش
من ز کوی دوستی با تو زدم نَرْدِ صفا
بگذر از خویش و از این خوان صفا یک جرعه نوش
گفته بودم خود پرستی رسم نا اهلان بُود
باده را جانا پرستم تا که جان آید به هوش
گر که "راسخ" مِیْ نخورده باده اش بر باد شد
هم چو ( سرخی ) سر خوش است از باده ی پیمانه نوش
"استاد سرخی و ژیلاراسخ"

دلْسِتان
ژیلا۲۰۱۰/۷/۳۱اگر این مطلب برای شما جالب است لطفا برای نویسنده مطلب دیدگاهتان را ارسال کنید ، این کار باعث خوشحالی و دلگرمی نویسنده میشود ، البته شما میتوانید با وسیله خوراک این وبلاگ همیشه و به راحتی و با سرعت بیشتر آخرین مطالب وبلاگ را دریافت کنید ، پس همکنون آبونه خوراک این وبلاگ شوید . میخواهم مشترک خوراک (RSS) شوم .