بی فرهنگ
بعد از نماز مغرب و عشا تو حياط مسجد نو نشسته بوديم. شهريور ماه بود. گفت ميخوام برم جبهه. كتابش هم تو دستش بود. گفتم خوب وايسا امتحاناتت رو بده بعد برو. فعلا كه وقت داريم. از امتحاناتتاگر این مطلب برای شما جالب است لطفا برای نویسنده مطلب دیدگاهتان را ارسال کنید ، این کار باعث خوشحالی و دلگرمی نویسنده میشود ، البته شما میتوانید با وسیله خوراک این وبلاگ همیشه و به راحتی و با سرعت بیشتر آخرین مطالب وبلاگ را دریافت کنید ، پس همکنون آبونه خوراک این وبلاگ شوید . میخواهم مشترک خوراک (RSS) شوم .
نظرات
هیچ نظری وجود ندارد !
دیدگاهتان را بنویسید: