می خواهم زنده بمانم
در مخالفت با جاده سازی بر دریاچه ی پریشان
تقدیم به پنجه های سبز کازرون
سکوتی مرگبار همه جا را فرا گرفته بود.
فقط صدای زوزه ی باد بود که شلاقش را بر صورت گوش می نواخت و تن لخت زمین را زیر گامهایش در می نوردید و شنهای جا مانده بر کف تالاب به این طرف و آنطرف می برد.
خبری از درخت نبود و خار به ماتم سبزه نشسته بود و در نبود گیاه ، زمین عزا گرفته بود. آسمان دلگیر بود و ابر قهر کرده و مسیرش را عوض کرده بود و ماهی کوچک خوشبختی به گوشه ای از مرداب جا مانده از تالاب خزیده و پریشان شده بود.
کمی آنطرفتر بر بالای تالاب ، دشت وسیع و برمی بود که در هجوم شرارت نا آگاهی جان می سپرد و آخرین صدای نفسهایش با نسیمی که در چنگال باد بی رحم و ویرانگر به دام افتاده بود به گوش ماهی کوچک خوشبختی می رسید که خود در پنجه های مرداب به اسارت رفته بود.
مردم به بوی دود عادت کرده بودند و در تاریکی خانه هایشان مأوا گزیده و به خلوت نشسته بودند و سبزه را فراموش کرده و بوی نرگس را از یاد برده بودند دیگر بهار نارنج را نمی شناختند عطر گل محبوبه از شهرشان رخت بر بسته بود بابونه در فراق شب بو افسرده شده بود و ریحان سبزیش را به خزان سپرده و عشق از شالیزار رفته بود.
ماشینهای ویرانگر با چرخهای پولادین به جان خاک بکر افتاده بودند. و نه از سر شخم که به انگیزه ی کوبیدن ، و فریاد زمین تا آسمان بلند بود در هیاهوی جیر جیر آهن و صدای ناهنجار بیل های مکانیکی سقف لانه ی مورچگان فرو می ریخت و سلیمانی را می طلبید تا پیلان را از زادگاه من براند و داودی را تا چنگ زند و آوازش را به خدا رساند و عیسی دمی تا بدمد در حنجره ی طبیعت و زنده کند شهر سبز را.
یا موسایی دیگر تا عصا اندازد و افعی صفتان را ببلعد و باران ببارد تا با تمام جانداران دشت برم و دریاچه ام بر کشتی نوح نشینیم و نجات یابیم و محمد (ص) را به یاری بخوانیم تا وعده ی صاحب عصر بدهد و دوباره ظهور کند و گوش فرا دهد که ماهی کوچک دریاچه ی پریشان میگفت مرا از چنگال بی عدالتی مرداب نجات ده چون:
می خواهم زنده بمانم
و مردم را از خواب غفلت برهاند و از پریشانی بدر آورد که پریشان به هجرانی افتاده و دشت برم در حیرانی فرو رفته و درختی باید کاشت و آبی باید داد و سبزه ای باید نشاند و مرغابی بر آب باید انداخت و به شاه بلوط باید گوش داد که میگوید می خواهم زنده بمانم و شیاوشون را با لاله ی داغ بر دل نجات داد و به فریاد گاو زبان رسید.
و به علفزار که در هجوم کبریت مرگ میگفت می خواهم زنده بمانم و از نخلها شنید که میگفتند می خواهیم زنده بمانیم و بر آب مانده از جور زمان در باریکه ی شرقی تالاب گوش بگذار که میگوید.
می خواهم زنده بمانم
پس چگونه به این ندا بی توجهیم و چگونه در عین تجمل زدگی و بی عصری فضا نیازشان را برای ادامه ی حیات در کرات دیگر می یابیم که اینک به کمک ما محتاجند و برای زندگی به ما نیازمند که جای ماهی کوچک خوشبختی در حوضچه ی دلگیر خانه نیست و در تنگ بلورین لب طاقچه نیست .
پس آقای استاد جاده سازی و متخصص در امور راه داری دریاچه ی پریشان رینگ نمی خواهد که خود نگین و خاتم است بر هر رینگی.
بگذار تا دریاچه ی پریشان به همین صورت بکر بماند تا پدرانمان به ما ببالند که سالم به فرزندانمان تحویلش خواهیم داد چون ماهی کوچک خوشبختی پریشان در عین پریشانی :
میگفت میخواهم در عمق دریاچه ی پریشان کازرون باشم و
می خواهم زنده بمانم
اگر این مطلب برای شما جالب است لطفا برای نویسنده مطلب دیدگاهتان را ارسال کنید ، این کار باعث خوشحالی و دلگرمی نویسنده میشود ، البته شما میتوانید با وسیله خوراک این وبلاگ همیشه و به راحتی و با سرعت بیشتر آخرین مطالب وبلاگ را دریافت کنید ، پس همکنون آبونه خوراک این وبلاگ شوید . میخواهم مشترک خوراک (RSS) شوم .
نظرات
هیچ نظری وجود ندارد !
دیدگاهتان را بنویسید: