بایگانی نویسنده مورد نظر :
محمد مجدالدین سعادت مند شد!
به نام خدا
اول از همه ماه رمضان بر شما مبارک.
دوم از همه طاعات و عبادات تون قبول.
سوم از همه خانم معلم فرمودند که وبلاگ های دیگه ی بنده هم برو
مادران هرگز نمی میرند!
اوست باقی
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
وسواس احتکار!
به نام خدا
با نزدیک شدن به ایام نوروز و حلول سال نو، خانواده و بخصوص کدبانوی خانه به فکر خانه تکانی می افتد و در یک چشم بهم زدن با یک دستمال …
آقای آب، خدا قوت!
به نام خدا
آقای آب ، خدا قوت!
آفرین به همت و تلاش و غیرت شما، بارک الله به پشت کارتان،
خدا وکیلی و…
اولین معلم ، پدر و مادرها !
به نام خدا
گاهی اوقات هنگام رانندگی در سطح شهر به حرکت زشت و ناپسندی بر می خوریم که سخت رنجیده و آزرده خاطر می شویم و چاره ای جز حرص خوردن
آیا اهمیت می دهید؟
اگر زندگی را نمایشنامه ای تصور کنیم که به چند پرده قسمت شده باشد و برای هر پرده تعریفی را ذکر کنیم به موارد مشابهی بر می خوریم که هر انسا
پرواز بر فراز محرم
به نام خدا
عکس از استاد علی مسیب زاده
…
سلام جناب سرهنگ!
به نام خدا
سلام قربان
می بینید که پاهایم را به هم چسبانده ام و بدون حرکت به نشانه ی احترام مقابل شما ایستاده ام و دستهایم به حالت سلام به گ…
آقای اداره ی برق!
به نام خدا
آقای اداره ی برق دست نگه دار، این چه کاریه که می کنی؟ بچه که زدن نداره؟ بیا پایین، صلوات بفرست.
با شما هستم، کمی صبور باشید، ه
آقای مهندس قاسم صرافان، تسلیت
انالله و انا الیه راجعون
جناب آقای مهندس قاسم صرافان، شاعر عزیز و برجسته ی کشور و مد…
کازرون، کم تحرکی، ماشین زدگی
به نام خدا
ـ نعمت سلامتی موهبتی است که از طرف خداوند به انسان هدیه گردیده و آنقدر عزیز است که همراه با روح خدا در کالبد انسان دمیده شده …
پاپوش
به نام خدا
روزی که دنیا اومدم با خودم عهد کردم که پا تو کفش کسی نکنم ولی تا بخودم اومدم دیدم که یک جفت
جشن مهرگان
به نام خدا

جشن مهرگان
جشن مهرگان را نباید در شمار جشن های دوازده گانه کم و بیش فراموش شده ای چون ” فروردین گان ” و ” اردیبهشت گان ” و … آورد و نه چون نوروز که در همه ایران همگانی است، یا چون ” سده ” که در یک شهر برگزار شود، بلکه مهرگان جشنی است که تنها نزد دانشمندان و نویسند گان و شاعران همچنان برجاست و از این رو جزو جشن های کهن بحساب می آید.
در روز شمار کهن ایران، هر یک از سی روز ماه را نامی است که نام دوازده ماه سال نیز در میان آنهاست. پیشینیان در هر ماه که نام روز و نام ماه یکی بود، آن را جشن می گرفتند. از این جشن های دوازده گانه، تا آنجا که سندها و کتاب های تاریخی گواه است، در دوره های پس از اسلام، تنها جشن مهرگان است که رسمی و شکوهمند برگزار می گردید. افزون بر یکی بودن نام – روز مهر از ماه مهر – مناسبت های دیگری را نیز برای برگزاری این جشن بر می شمردند، که معروفترین آن قیام کاوه آهنگر و پیروزی بر ضحاک و پادشاهی نشستن فریدون است. دقیقی، فردوسی و اسدی توسی از آن چنین یاد کرده اند:
دقیقی می گوید:
مهرگان آمد جشن ملک افریدونا آن کجا گاو به پرورش بر مایونا ( برمایون نام گاوی است که فریدون با شیرش پرورش یافت)
و فردوسی در داستان به بند کردن ضحاک آورده است:
فریدون چون شد بر جهان کامکار ندانست جز خویشتن شهریار
به روز خجسته سر مهر ماه به سر بر نهاد آن کیانی کلاه
کنون یادگار است از او ماه مهر بکوش و برنج، ایچ منهای چهر
و اسدی طوسی در انتساب این جشن به فریدون گوید:
فریدون فرخ به گرز نبرد ز ضحاک تازی بر آورد گرد
چو در برج شاهین شد از خوشه مهر نشست او به شاهی سر ماه مهر
بر آرایش مهرگان جشن ساخت به شاهی سر از چرخ مه برافراخت
ابوریحان بیرونی در التفهیم می نویسد :
مهرگاه، شانزدهم روز است از مهر ماه و نامش مهر، اندرین روز، افریدون ظفر یافت بر بیورسب جادو، انک معروف است به ضحاک، و به کوه دماوند بازداشت. و روزها که سپس مهرگان است همه جشنند، بر کردار آنچ از پس نوروز بود….
و نیز در آثار الباقیه آورده است که :
سلمان فارسی می گوید، ما در عهد زرتشتی بودن می گفتیم، خداوند برای زینت بندگان خود یاقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بیرون آورد. و فضل این دو روز بر روزهای دیگر مانند فضل یاقوت و زبرجد است بر جواهرهای دیگر. و بیورسب هزار سال عمر کرد. این که ایرانیان به یکدیگر دعا میکنند که : ” هزار سال بزی ” از آن روز رسم شده است، چون دیدند که ضحاک توانست هزار سال عمر کند واین کار در حد امکان است، هزار سال زندگی را دعا و آرزو کردند.
مورخان، نویسندگان و شاعران، از برگزاری جشن مهرگان نیز – مانند جشن های کهن دیگر – در دستگاه پادشاهان و حاکمان خبر میدهند. از جمله در برگزاری این جشن در پیش از اسلام آمده که : این عید مانند دیگر اعیاد برای عموم مردم است. از آیین ساسانیان در این روز این بود که تاجی را که به صورت آفتاب بود به سر می گذاشتند و در این روز برای ایرانیان بازاری بر پا می شد. و در ملوک خراسان رسم است که در روز مهرگان به سپاهیان و ارتش رخت پائیزی و زمستانی میدهند.
از برگزاری جشن مهرگان، در دورهً غزنویان، آگاهی بیشتری در دست است، در شعر فردوس، عنصری، فرخی و منوچهری وصف این جشن آمده، ابوالفضل بیهقی از برگزاری جشن مهرگان در زمان سلطان محمود غزنوی، در سالهای 428، 429 و 430 هجری قمری که خود شاهد بوده، خبر می دهد. وی می نویسد : روز یکشنبه چهارم ذی الحجه سال 428 به جشن مهرگان نشست و از آفاق مملکت هدیه ها که ساخته بودند پیشکش را، در آن وقت بیاوردند و اولیاء و حشم نیز بسیار چیز آوردند. و شعرا شعر خواندند وصلت یافتند. پس از شعر به سر نشاط و شراب رفت و روزی خرم بپایان آمد.
در سال 429، ابوالفضل بیهقی، شیوهً برگزاری جشن مهرگان را در روز عرفه بیان می کند : … و روز چهارشنبه نهم ذی الحجه به جشن مهرگان به نشست و هدیه های بسیار آوردند. و روز عرفه بود. امیر روزه داشت و کس را زهر نبود که پنهان و آشکارا نشاط کردی و دیگر روز عید اضحی کردند.
وی همچنین از مهرگان سال 430 و شرح برگزاری آن سخن می گوید. مهرماه و فروردین ماه که به ترتیب آغاز اعتدال پاییزی و اعتدال بهاری و در آن روز و شب برابرند، زمانی هر دو را، به عنوان آغاز سال جشن می گرفتند :
… و برخی مهرگان را بر نوروز برتری داده اند. چنان که پاییز را بر بهار برتری داده اند. و تکیه گاه ایشان این است که اسکندر از ارسطو پرسید که کدام یک از این دو فصل بهتر است؟ ارسطو گفت : پادشاها! در بهار حشرات و هوام آغاز میکند که نشو یابند و در پاییز آغاز ذهاب آنهاست، پس پاییز از بهار بهتر است.
از دوران کهن، همراه با جشن ها و آیین ها، واژگان فارسی نوروز و مهرگان به صورت معرب نیروز و مهرجان وارد زبان و قلمرو فرهنگی کشورهای مسلمان عرب زبان گردید. امروز در بسیاری از کشورهای – آسیایی و آفریقایی – واژهً مهرجان به معنی و مفهوم جشن و فستیوال به کار می رود.
در زمان حاضر
امروز، جشن مهرگان، به شیوه ای که در کتاب های تاریخی سده های چهارم و پنجم و ششم آمده، نه در دستگاه دولتی و حکومتی برگزار می شود و نه در گردهمایی های غیر رسمی، نزد عامهً مردم. دست کم، در دو سده اخیر نیز از برگزاری آن آگاهی در دست نیست. جشن و آیین مهرگان، از نظر زمانی نیز، با تغییر تقویم، در سال 1304 هجری شمسی، تغییر کرد. بدین معنی که 5 روز “پنجه = خمسه” (که پس از 12 ماه سی روزه برای رسیدن به 365 می آمد) حذف و شش ماه اول سال 31 روز گردیده است. از آن پس، در بسی از تقویم ها، مهرگان، به جای 16 مهر در دهم مهر آمده، یعنی در صد و نود و ششمین روز سال براساس تقویم پیشین. در ماهنامه ها و هفته نامه های ادبی و اجتماعی سدهً اخیر، مهرگان حضور دارد. بدین معنی که مقاله، پژوهش، شعر به مناسبت مهر و مهرگان – به ویژه در نشریه هایی که در ماه مهر منتشر می شود – کم نیست.
دکتر بهرام فره وشی از برگزاری مهرگان به عنوان جشنی خانوادگی، در بین زرتشتیان یزد و کرمان و نیز ” از آیین قربانی کردن گوسفند، در برخی از روستاهای زردشتی نشین یزد، برای ایزد مهر ” خبر می دهد. تا سی سال پیش، زردشتیان کرمان، در این روز، به یاد مردگان، مرغی را کشته و شکمش را با حبوبات و آلو انباشته و به عنوان خوراک ویژه، یادمان مردگان می پختند.
جشن آغاز سال تحصیلی دانشگاه تهران، که در نیمه اول مهرماه است، در برخی از سال ها در دهم یا شانزدهم مهر ( مهرگان ) برگزار می شد.
زمان برگزاری آیین قالی شویان در مشهد اردهال را جلال ال احمد، با مهرگان هم پیوند می داند. صدرالدین عینی در یادداشت ها، از جشنی در تاجیکستان و سمرقند یاد می کند که هر سال در ماه میزان (مهر ماه) برگزار می شد. جشنی که می تواند، با همهً دگرگونی ها، بازماندهً جشن مهرگان باشد. از زبان او بشنویم، که فارسی تاجیکی است : … حکایت این سیر (جشن) به کسانی که وی را ندیده اند، مانند حکایه های ” هزار و یک شب ” دلکش و عجیب می نمود. حکایه هایی درباره طرفبازی (آتش بازی)، موشک بازی، خر تازی، تگل جنگ اندازی (به جنگ انداختن قوچ های جنگی ) آن جا می کردند. در ریان (منطقه) غجدوان کم کس یافت می شد، که هیچ نباشد، سالی یک بار رفته، آن را سیر تماشا نکند. دهقان بچگان کم بغل (تنگدست) هم، که پدرشان برای سیر خرجی داده نمی توانستند، کوشش می کردند، که کاری کرده، دو سه تنگه (واحد پول) پول یابند تا که به آن سیر رفته، تماشا کرده توانند. کسانی نیز پخته (پنبه) و خوره چینی می کردند، به خربزه کشانی و دهقانان بای (ارباب) به مرد کاری می در آمدند. و اگر هیچ کار نیابند از کشتزارها دزدی می کردند. و مانند این ها.
ماه مهر و مهرگان، در جامعه کشاورزی، فصل و زمان برداشت، انباشتن فراورده ها، پرداختن خراج و مالیات، اندوختن نیازمندیهای زمستانی و گرمی بازارهای موسمی بوده که هنوز – هر چند نه به نام مهرگان – برگزار می شود. و نیز با تحول و دگرگونی ای که با گذشت سده ها و هزاره ها در برگزاری جشن ها و آیین ها – مانند همهً پد یده ها و زمینه های فرهنگی – روی داده و می دهد، جشن مهرگان تنها به این عنوان که نام روز با نام ماه یکی است برگزار نمی شود، بلکه بیشتر داستان و اسطورهً قیام کاوه آهنگر در برابر بیدادگری های ضحاک است که یادمان این جشن نمادین می باشد. بی گمان، باور و اعتقاد به ایزد مهر و آیین های مهری ( میترایی ) که پیش از زرتشت، در هند و ایران وجود داشته، به ماه مهر و جشن مهرگان سیمای دینی بیشتری افزوده بود.
منبع: فرهنگسرا
از ر . کاووسی
افطار میکنی، خرما را برمیداری تا به دهان بگذاری اما انگار دست و دلت به خوردن نمیرود، انگار غذادر گلویت میماند، برمیخیزی تا بروی، ملتمسانه به حیاط مینگری به در خانه به دستگیرهی در.
شیر را برمیداری تا بخوری اما انگار چیزی به خاطر میآوری، نمیخوری برمیداری، شاید فردا لازم شود.
بلند میشوی، آماده میشوی تا بروی، قرآن و مفاتیح را برمیداری در کیف میگذاری، چادر را سر میکنی، به طرف در حرکت میکنی، باز به در نگاه میکنی، به دستگیرهی در. کاش تمام قدرتت را به در میداد تا باز نشود. در را باز میکنی به طرف کوچه حرکت میکنی.
انگار زیرلب چیزی زمزمه میکنی:
باید بروم، باید بروم، و او را برگردانم، نمیگذارم، این بار دیگر نمیگذارم، تمام کوچه را سرک میکشی تا او را بیابی، انگار در کوچههای کوفه قدم میگذاری، انگار علی شدهای، انگار میخواهی تو هم امشب فزت و ربالکعبه سر دهی، انگار نجواهای شبانه را میخواهی اینبار بلند تر سر بدهی، قدمهایت را بلندتر بر میداری، در و دیوار کوچه انگار بوی خون میدهند، انگار بوی بیوفایی میدهند، بوی لکه دار شدن به ننگینترین حقهی تاریخ، به مسجد میرسی، اینجا منزلگاه عشق است. هنوز مانده، هنوز مانده، مردم همه جمعند، دعا میخوانند تو هم میخوانی، مجیر را که میخوانی، میخواهی از آتش دوری کنی، سبحانک یا ا… تعالیت یا رحمان، میخواهم باز هم بخوانم… بازهم بخوانم تا شاید این بار چیز دیگری شود.
به جوشن میرسی، ناله را سر میدهی، اشک، و اشک، و اشک، دریا، دریا، دریا، خون، خون، خون،
سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث الغوث، دستها را بالا میگیری چه سبک میشوی، انگار دیگر دست نیست، دو بال فرشته است، میخواهی به آسمان بروی، اما هنوز زود است، زود است، باز دلشوره داری، دلت ریش ریش میشود،….
جوشن، هم با تمام بزرگیاش تمام میشود، و باز نالههای یارب یارب، العفو، العفو کاش همیشه و همه شب قدر بود تا اینقدر سبک و راحت میشدی،
قرآن را به سر میگیری، زیر قرآن که میروی احساس میکنی، چه با ارزش شدهای، چه سنگین است و تو چه سبک، چه با ارزش میشوی با این کلام خداوندی، میخواهی شروع کنی به قسم دادن خدا، به همین کتاب و به…..
به اسمش که میرسی، به خودش التماس میکنی، که نرود، التماس میکنی، این بار نرود، به خاطر همهی کودکیات که در حسرت دیدارش تمام شد.
میخواهی برایش بگویی که اگر نرود چه خوب میشود، اگر نرود دیگر او تشنه نمیماند، دیگر لازم نیست کودکش را روی دست بگیرد، دیگر لازم نیست، ….
نمیدانی، نمیدانی، امشب چگونه میخواهد سر شود، به آسمان که چشم میدوزی، انگار روشنی صبح، خنجرش را به دل سیاهی شب میزند، برمیخیزی با خودت میگویی، شاید من برسم، شاید زودتر از حسن و حسین برسم، من که میدانم میخواهد چه شود، ولی میایستی صبر میکنی تا به کوچکترینش و بزرگترین مرد عصرت برسی به او التماس کنی، که او نگذارد تا برود.
به او هم میرسی، دستهایت را بلند میکنی تا دعا بخوانی، نمیدانی چه بگویی، چه بخواهی، ظهور دولت یار، دیدار یار… یا شفای همه ….
اما همه را میگذاری کنار، از خدا میخواهی امشب، فقط امشب، دیگر شمشیر فرود نیاید، کاش او یادش برود امشب با خود شمشیر ببرد. کاش خواب بماند، کاش صدایش نمیکرد.
دعا تمام شد تمام نجواهای شبانه تمام میشود. مؤذن رفت تا اذان بگوید، تند تند حرکت میکنی، تند، تند، میخواهی زود بروی شاید به آنها برسی، اما خوب میدانی، نمیتوانی، چه عاجزی، چه ناتوانی.
به خانه برمیگردی مهیا میشوی تا نماز بخوانی، وضو میگیری نماز میخوانی، آه به سجده میروی، دیگر برنمیخیزی، دیگر بلند نمیشوی، یعنی نمیخواهی بلند شوی، و تو و تو و تو و اشک، و اشک و اشک انگار میخواهی خون گریه کنی، انگار میخواهی ضجه بزنی، ناله کنی، مویه کنی، تمام شوی، چه کنی که باز عاجزی، ناتوانی،
شکافت، ترک خورد، پیشانی بزرگترین مرد تاریخ، سلطان قلب تو، ترک خورد، شکست، باز میمانی چه کنی، برخیزی، بنشینی، خود را تمام کنی، انگارهمهی انگیزهات تمام میشود.
چه کنی.. باز هم عاجزی، ناتوانی،…
خدایا دو شب، فقط دو شب مانده، چه کنم. میخواهم او را ببینم، میروی تا کاسهای شیر برداری، تو هم بروی پشت در، میدانی ممکن است اجازهات ندهند، اما میروی، میروی، باز به در بسته میخوری…
خدایا امیر مؤمنانم را کشتند، قافله سالارم را زدند،
اما به یک جمله دلخوش میکنی، به همان یک جملهی آخر
فزت و ربالکعبه
خدایا تو را به فزت رب الکبعهی علی ما را رستگار کن، خدایا در این شبهای قدر ما را ببخش و بیامرز
پروردگار به ما فرصت دعا، و لیاقت دعا کردن بده.

دوستای خوبم!
توی این شبهای عزیز ما رو هم از دعای خیرتون بیبهره نکنید.
مردی که از جنس خود شهر بود
به نام خدا
مطلبی را که خواهید خواند دست نوشته یا دل نوشته ی یک دختر خانم اهل علم و ادب و شعر و شعور است دختری کازرونی به نام ر. کاووسی که دست نوشته هایش را برای خودش نگه می دارد و هیچگاه بدنبال خودنمایی نیست و همیشه در کنج خلوت تارنمای خویش به گوشه ای نشسته و برای قلب خودش می سراید یا می نگارد اما وقتی که شما هم به آنجا سرکی بکشید و دل نوشته هایش را بخوانید بی شک می بینید که برای شما هم نوشته است
خلوت تنهایی اش را بهم نمی زنم و اگر اجازه فرمود آدرس وبلاگش را خواهم گذاشت اما چون این مطلب از ایشان در هفته نامه ی سلمان بچاب رسیده حیفم آمد که نظر یک دختر خانم کازرونی را راجع به شهردار شهری که در آن زندگی می کند ندانید.
خداحافظ آقای شهردار….
–
روزی که پوستر تبلیغاتی ایشان را روی دیوار دیدم، شاید هیچگاه فکر نمیکردم زمانی بخواهم برای رفتنشان دلتنگ شوم، و بخواهم برای رفتنشان قلم به دست بگیرم.
وقتی نوشته بود از آنها که مرا میشناسند بپرسید، دیگر برای من پرسشی باقی نماند، چرا که ایشان را میشناختم اگر چه کامل نبود اما همین آشنایی اندک کافی بود که به تواناییهایشان پی ببرم.
رفتارهای موقر و متینشان انتخاب را برایم آسان میکرد، شاید میتوانستم حتی برای انتخاب دیگران راهگشا باشم. پس از این با رأی بالایی در شورای شهر وارد شدند و برای چند سال با اقتدار تمام ریاست شورا را به عهده داشتند.
اما وقتی که کرسی شهردار کازرون خالی ماند،. زمانی که شاید هیچکس نمیتوانست برای این کرسی گزینهی شایستهای بیابد.
آن مرد آمد….
شاید کسی فکر نمیکرد یک معلم، بتواند این قدر شایستهی شهرداری شهر شود. اما او یک فرهنگی کارکشته بود و کار فرهنگی را خوب میدانست.
حال او شهردار بود.
شهردار شهری پر از مشکلات، پر توقع از مردی که از جنس خود شهر بود، از همین آب و از همین خاک.
به حق توانست برای این شهر، گزینهای مناسب باشد.
امروز که برای رفتنش میخواهم بنویسم، با قلمی لرزان و دلتنگ مینویسم.
شاید تنها چیزهایی که میتوانم بگویم این است که:
جناب شهردار مطمئن باشید هیچگاه خاطرهی شما از ذهنهای ما پاک نمیشود.
مطمئن باشید نه فقط خودمان بلکه برای فرزندانمان نیز خاطرهی شما و خدماتتان را تعریف خواهیم کرد.
خاطرهی شما و در همیشه باز اتاق شهردار، خاطرهی شما و پارک 1100 شهید، خاطرهی شما و بوستان مردانی را، خاطرهی شما و فرهنگسرای مردانی، خاطرهی شما و استقبال بینظیر از رهبری و رئیس جمهور، خاطرهی شما و فضای سبز کازرون، خاطرهی شما و شگفتی میهمانان نوروزی و تابستانی از این همه تغییر و تحول در شهر و مدیریت شهری، خاطرهی شما و درختان نورانی ، خاطرهی شما و جشنهای میلاد، خاطرهی شما و لباس پاکبانان را، خاطرهی شما و استعفاهای سراسر دردتان را….
جناب آقای شهردار!
هیچگاه فراموش نخواهیم کرد که کوچههایی آسفالت شدند که همهی عمرشان رنگ آسفالت به خودشان ندیده بودند، زمانی که از خیابان توحید میگذریم خاطرهی شما تمام ذهنهای ما را فرا میگیرد و قلبمان پر از درد میکند،
جناب آقای شهردار!
وقتی موزاییک پیادهروها را میبینیم، چهرهی آرام و متینتان همیشه برایمان تداعی میشود. شاید کمتر کسی بداند که شما برای حل مشکل زباله چه شبهایی که با اعضای محترم شورا شبانه به محل دفن زباله رفتید تا بتوانید گوشهای از مشکلات این شهر هزار مشکل را حل کنید.
جناب آقای شهردار!
میدانیم که بعد از این باید فانوس به دست دنبال کسی باشیم که بتواند کرسی خالی شهرداری را پر کند، کسی که بومی، متین، خوش برخورد باشد.
خوشرو، برنامهریز، مهربان، کسی که همه او را دوست داشته باشند.
جناب آقای شهردار!
شما به معنای واقع مظلوم بودید، حتی بعضی در نوشتههایشان دوستان و طرفداران شما را سودجو و گروه فشار خواندند. در حالیکه میدانستند. دوستانتان مثل خودتان نه برجسازند، نه بساز و بفروش و نه اهل ثروت و نه اهل درآمدهای آن چنانی.
جناب آقای شهردار!
امروز با تمام خاطراتی که از شما دارم تنها شاید بتوانم بگویم خداحافظ آقای شهردار… و به دیگران توصیه کنم، هنگام انتخاب دیگر استعفای شهردار را به خاطر بیاورید…
ر. کاووسی
جگر شیر نداری سفر عشق مکن
به نام خدا
سرانجام در ساعت ۲۲:۳۰ اول خرداد ۱۳۶۱ تلاش برای آزادی سازی خرمشهر با رمز «بسم الله القاسم الجبارین یا محمد بن عبدالله» آغاز شد .
با اجازه دکتر دشمن زیاری عزیز
جگر شیر نداری سفر عشق مرو
تاب شمشیر نداری سفر عشق مرو
اهداف عملیات
مهم ترین اهدافی که در این عملیات دنبال میشد، عبارت بودند از:
- انهدام نیروی های عراقی، حداقل بیش از دو لشکر.
- بازپس گیری حدود ۵۴۰۰ کیلومتر مربع از خاک ایران؛ از جمله شهرهای خرمشهر، هویزه و پادگان حمید.
- خارج نمودن شهرهای اهواز، حمیدیه و سوسنگرد از برد توپخانه عراق.
- تامین مرز بین المللی (حدفاصل پاسگاه طلائیه تا شلمچه).
- آزادسازی جاده اهواز – خرمشهر و خارج شدن جاده اهواز – آبادان از برد توپخانه عراق
منطقه عملیات
منطقه عمومی عملیات بیت المقدس در میان چهار مانع طبیعی محصور است، که از شمال به رودخانه کرخه کور، از جنوب به رودخانه اروند، از شرق به رودخانه کارون و از غرب به هور الهویزه منتهی میشود.
منطقه مزبور به جز جاده نسبتاً مرتفع اهواز – خرمشهر، فاقد هر گونه عارضه مهم برای پدافند است. همین امر موجب شد تا زمین منطقه – به دلیل مسطح بودن – برای مانور زرهی مناسب، و برای حرکت نیروهای پیاده – به دلیل در دید و تیر قرار داشتن – نامناسب باشد. نقاط حساس و استراتژیک منطقه شامل بندر و شهر خرمشهر، پادگان حمید، جفیر، جاده آسفالت اهواز – خرمشهر، شهر هویزه و رودخانههای کارون، کرخه کور و اروند بود.
طرح عملیات
در طراحی عملیات، تهاجم از طریق عبور از رودخانه کارون و پیشروی به سوی مرز بین المللی و سپس آزادسازی شهر خرمشهر مد نظر قرار گرفته و چنین استدلال میشود که حمله به جناح عراق، که عمدتاً به سمت شمال آرایش گرفته بود، عامل موفقیت عملیات است.
هم چنین، شکستن خطوط اولیه عراق و عبور از رودخانه و گرفتن سرپل در غرب کارون تا جاده آسفالته اهواز – خرمشهر به عنوان اهداف مرحله اول و ادامه پیشروی به سمت مرز و تامین خرمشهر به عنوان اهداف مرحله دوم تعیین شدند.
بر همین اساس، محورهای عملیاتی هر یک از قرارگاهها به ترتیب زیر مقرر گردید:
۱- محور شمالی؛ قرارگاه قدس (با عبور از رودخانه کرخه).
۲- محور میانی؛ قرارگاه فتح (با عبور از رودخانه کارون و پیشروی به سمت جاده اهواز – خرمشهر).
۳- محور جنوبی؛ قرارگاه نصر (با عبور از کارون و پیشروی به سمت خرمشهر).
در ساعت ۱۱ صبح روز سوم خرداد در حالی که درگیری شدیدی بین قوای ایرانی و نیروهای عراقی در شمال نهر خین جریان داشت و دشمن در فکر شکستن حلقه محاصره خرمشهر بود، رزمندگان ایرانی از جناح غرب و خیابان کشتارگاه وارد شهر شدند. ناحیه گمرک خرمشهر در کنار اروند اندکی مقاومت کرد که آن هم به سرعت در هم شکسته شد.
در ساعت ۱۲ قوای ایران از سمت شمال و شرق وارد شهر شدند و نیروهای متجاوز بعثی که ۲۴ ساعت در محاصره کامل قرار داشتند، راهی جز اسارت یا فرار و یا کشته شدن نداشتند. بدین جهت واحدهای عراقی گروه گروه به اسارت رزمندگان اسلام در آمدند. در ساعت ۲ بعد از ظهر، خرمشهر به طور کامل آزاد شد و پرچم پر افتخار جمهوری اسلامی ایران برفراز «مسجد جامع» و پل تخریب شده خرمشهر به اهتزاز درآمد. بدین ترتیب این شهر مقاوم که پس از ۳۵ روز پایداری و مقاومت در ۴ آبان ۱۳۵۹ به اشغال دشمن درآمده بود، پس از ۵۷۸ روز (۱۹ ماه) اسارت، بار دیگر به آغوش گرم میهن اسلامی بازگشت و پیکره پاک آن از لوث وجود متجاوزان تطهیر گردید.
رزمندگان اسلام در اولین اقدام خود پس از آزاد سازی شهر، نماز شکر را در مسجد جامع خرمشهر اقامه کردند. خبر آزاد سازی خرمشهر به سرعت در همه جا طنین افکند و ملت ایران اسلامی را که مدتها در آرزوی شنیدن چنین خبر مسرت بخشی بودند، غرق در شادی و سرور کرد. مردم به خیابانها ریختند و با پخش شیرینی به جشن و شادی پرداختند. در پایان آن روز ملت سر افرازایران با حضور در مساجد، نماز شکر به جای آورده و با فرا رسیدن شب به یمن پیروزی حق بر پشت بامها ندای الله اکبر سردادند.
ای نسیم بهاری وزیدن کن از سمت خرمشهر و بوی نای سقف سنگر دلاورانم را بر گستره ی خاک میهنم بیار تا دل انگیز شود مشام مردمم و احساس کنند طعم دود گلوله ی کلاش و بشنوند آوای پر صلابت آر پی جی و نظاره کنند شجاعت جان بر کفان عاشق که به سفر پر خطر عشق رفته اند و در سینه اشان جگر شیر دارند.
پای هایم را با غرور بر خاک میهنم می گذارم که آنچه به یادگار مانده است از جوانمردی و غیرت و از خودگذشتگی جان برکفانی است که بی مزد و مواجب خون نثار وطن کردند و عشق ورزیدند و خرمشهر را آزاد کردند و ایران را زنده کردند و جان بخشیدند به خوزستان همیشه قهرمان و جاوید کردند نام خویش را در تاریخ بشریت و به یادگار گذاشتند دلاوری و شجاعت را و بر آه دل با خط سرخ نوشتند که چو ایران نباشد تن من مباد.
بی شک از خاطره ها نخواهد رفت و گوییا تا ابد ماندگار شده است که پاره ی تن میهن چون یوسف کنعانی به میهن بازگشت و این فرخنده گی و مبارکی نتیجه ی از خودگذشتگی و ایثار دلاورمردان ایرانی بود که در راس آنها شهیدان بودند که با خون خود این درخت تنومند استقامت و پایمردی را آبیاری نمودند و نام خویش را بر بلندای تاریخ پر از حماسه و شجاعت ایران عزیز نوشتند هر چند که محمد ها نبودند که ببینند شهر آزاد گشته و خون یارانشان پر ثمر گشته.
بوی تکبیر نداری سفر عشق مرو
طاقت تیر نداری سفر عشق مرو
بیایید تا نگذاریم از خاطره هایمان برود این روز عزیز را که بوی تکبیر می دهد و بوی از خودگذشتگی و بوی عشق و بوی مردانگی و بوی شمشیر و تیر و تفنگ می دهد بوی ستار خان بوی باقر خان بوی طبا طبایی بوی فراهانی بوی امیر کبیر بوی مدرس بوی مصدق بوی میرزا کوچک خان بوی ناصر دیوان بوی رئیسعلی بوی امام خمینی بوی شهیدان بوی جانبازان بوی آزادگان بوی ایثار گران بوی رزمندگان می دهد و بوی جوانانمان و بوی برادرانمان و بوی پدرانمان و بوی اشک مادرانمان و بوی دعای پیرمردانمان و بوی خدا می دهد.
روز آزاد سازی خرمشهر مبارک.
سن دریاچه ی پریشان
به نام خدا
سن دریاچه ی پریشان

فقط تصور کنید که بتوانیم سن زمین را، که غیر قابل تصور است، فشرده کنیم و هر صد میلیون سال آن را یک سال در نظر بگیریم!
در اینصورت کره زمین مانند فردی 46 ساله خواهد بود! که هیچ اطلاعی در مورد هفت سال اول این فرد وجود ندارد و در بارهی سالهای میانی زندگی او نیز اطلاعات کم و بیش پراکندهای داریم!
اما این را میدانیم که در سن 42 سالگی ، گیاهان و جنگلها پدیدار شده و شروع به رشد و نمو کردهاند.
اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین یکسال پیش نبود! یعنی زمین آنها را در سن 45 سالگی به چشم خود دید و تقریبا 8 ماه پیش پستانداران را به دنیا آورد.
و آخر هفته گذشته دوران یخ سراسر زمین را فرا گرفت.
انسان جدید فقط حدود 4 ساعت روی زمین بوده و طی همین یک ساعت گذشته کشاورزی را کشف کرده است!
بیش از یک دقیقه از عمر انقلاب صنعتی نمیگذرد و حال ببینید انسان در این یک دقیقه چه بلائی بر سر این بیچارهی 46 ساله آورده است
او طی 40 ثانیه بیولوژیکی ، از این بهشت یک آشغالدانی کامل ساخته است
او خودش را به نسبتهای سرسامآوری زیاد کرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض کرده است
سوختهای این سیاره را مال خود کرده و همه را به یغما برده است .
و الان مثل کودکی معصوم و بی تقصیر! ایستاده و به این حملهی برق آسا نگاه میکند.
حال با توجه به سن زمین ، از عمر دریاچه ی پریشان ، این عزیز کازرون چقدر میگذرد؟
براستی دریاچه ی پریشان چند سالش است؟ و طی این سالها چه کاری برایش انجام داده اند؟
احتمالا باید عمری معادل ۳۰ الی ۴۰ سال داشته باشد!
پس ما در این چند هزارم ثانیه ، خوب دقت کنید ، چند هزارم ثانیه داریم چه بلایی بر سر دریاچه ی پریشان می آوریم!
و تقصیر خویش را بر گردن خالق دریاچه می اندازیم که باران نفرستاد ، از بارش برف جلو گیری کرد ، هوا را گرم کرد ، زمین سبز را به کویر تبدیل نمود ، چاه های آب را خشک کرد ، از سبز شدن سبزه و نیزار ها جلو گیری کرد.
و
حاضر نیستیم قبول کنیم که ما انسانها امانتدار بدی هستیم و براستی با امانت خداوند چکار کرده ایم. اگر خیانت در امانتی صورت پذیرد به مراجع ذی صلاح شکایت می بریم و داد و فریاد و امان و بیدادمان بالا میگیرد و آه دل بر آسمان می نشانیم که کجایید و کو مسلمانی که در امانتم خیانت کردند و ….
اما تا بحال به این فکر فرو نرفته ایم که اگر به امانت خداوند خیانت شد شکوه به کجا باید برد و چه کسی را دادرس باید گرفت ؟
البته دخل و تصرف در امانت خداوند به حسب پرورش و تکثیر و خرمی و شکوفایی و عشق و زندگی و نجات طبیعت ، روح انسان را تا خدا می برد و باور داشته باشیم بر اینکه حق حیات از خالق حیات بخش است و حقی دیگر بر ما نیست که….
پایمال کنیم نرگس را یا زخمی کنیم غنچه را یا خون در دل شقایق بریزیم یا بشکنیم پای ملخ را و یا پر بکنیم از پروانه یا در قفس کنیم طوطی را و به دام افکنیم چشم آهو را و به تور کشیم ماهی را و به سیخ کشیم مرغابی را و در حنجر قناری سرب کنیم و لاک پشت را در آتش اندازیم و خرچنگ را خشک کنیم و قور قور قورباغه را خفه گردانیم و آهنگ باد را خاموش کنیم و چشمه را از جوشش بیاندازیم و صدای آب را ساکت و رقص شب پره را عزا کنیم و حشره را پشت میله های تنگستن چراغ زندانی کنیم و پرواز قاصدک را سرنگون سازیم و دویدن را از گوزن بگیریم و فراز درخت را به زیر آوریم و تنفس را از آبشش ماهی بگیریم و بوی یاسمن را در گنجه ی لباس دفن کنیم و بدن ضعیف سنجاقک را با سوزن ته گرد به آلبوم بی رحمی نا آگاهی بچسبانیم و بابونه را پرپر کنیم و خانه ی نیزار را به آتش بکشیم و آب را گل کنیم .
حال دریاچه ی پریشان ، این مظلوم بدون دفاع و اسیر در چنگال زیاده خواهی و سودجویی ما انسانها چگونه باید از خود دفاع کند و چطور می بایستی به ما انسانهای خود خواه و منفعت طلب بفهماند که:
پایم را له کردید و بر دستم دستبند زدید و چشمهایم را پوشاندید و لبم را دوختید و گوشم را بریدید و بینی ام را شکستید و نفسم را بریدید و صدایم را در حنجرم خاموش کردید و خاطرات زیبای پر آبی ام را با خشکسالی تلخ کردید سبزه هایم را درو کردید و زمینم را شخم زدید و ماهیانم را به دام انداختید و چشمه هایم را دوشیدید و مهتاب شبهایم را دزدیدید و تیره گی را به من هدیه دادید و جانم را با نامهربانی به لب پرتگاه نا بودی کشیدید و روحم را و جسمم را و جانم را به آتش کشیدید و آتش عشقم را به خاکستر نشاندید .
ولی هنوز قلبم می تپد و نبضم می زند و ذهنم زنده است و امیدم به یاری و مهربانی یار دبستانی و همراه قدیمی و دوست عزیز و گرامیم دوستداران طبیعت و حامیان محیط زیست و وبلاگداران عزیز است که با من نفس میکشند و با من در دشت های تابستان می خندند و با من پاییز را جشن مهرگان میگیرند و با من در بهار به تولد نوروز می روند و با من قله های برف زمستان را به تماشا می نشینند و به عشق من خدای را بر سبزه به سجده می نشینند .
چون اوست خالق زیبایی ها و هم اوست نگهدارنده ی عشق.
پس دریاچه که عشق کازرونی هاست را نگه خواهد داشت.
یا حق
مجدالدین سلام میکند
به نام خدا
مجدالدین سلام میکند
و بزودی در اسرع وقت ، همین امروز ، ساعاتی دیگر ، با مطلبی برای دریاچه پریشان و بخاطر پریشانی اش می آید.
امیدوارم دوستان کمک کنند تا این دریاچه ی مظلوم بی پناه و تنها و دور افتاده و بدون سرپرست و بی دفاع را به اداره ی بهزیستی یا کمیته ی امداد امام یا صندوق های خیریه یا خیرین دریاچه مصنوعی ساز معرفی کنیم تا تحت پوشش قرار گیرد چون مستضعف واقعی است هرچند که میلیونر زاغه نشین است!!!!
.jpg)
اگر کیفیت عکس بد است پوزش میطلبم چون کیفیت موبایلم بد است.
یا حق
خدا حافظی مجدالدین
به نام خداوند مهربان
خدا حافظ
تا اطلاع ثانوی
چه سخت بود با ، بی تو بودن
هوالباقی
چه سخت بود با ، بی تو بودن
و آرام نبودیم
در فراغت
و هنوز هم…….
۲۲/۱۲/۱۳۸۷ مسجد امام خمینی (آهنگران) یکمین سال درگذشت

می خواهم زنده بمانم
در مخالفت با جاده سازی بر دریاچه ی پریشان
تقدیم به پنجه های سبز کازرون
سکوتی مرگبار همه جا را فرا گرفته بود.
فقط صدای زوزه ی باد بود که شلاقش را بر صورت گوش می نواخت و تن لخت زمین را زیر گامهایش در می نوردید و شنهای جا مانده بر کف تالاب به این طرف و آنطرف می برد.
خبری از درخت نبود و خار به ماتم سبزه نشسته بود و در نبود گیاه ، زمین عزا گرفته بود. آسمان دلگیر بود و ابر قهر کرده و مسیرش را عوض کرده بود و ماهی کوچک خوشبختی به گوشه ای از مرداب جا مانده از تالاب خزیده و پریشان شده بود.
کمی آنطرفتر بر بالای تالاب ، دشت وسیع و برمی بود که در هجوم شرارت نا آگاهی جان می سپرد و آخرین صدای نفسهایش با نسیمی که در چنگال باد بی رحم و ویرانگر به دام افتاده بود به گوش ماهی کوچک خوشبختی می رسید که خود در پنجه های مرداب به اسارت رفته بود.
مردم به بوی دود عادت کرده بودند و در تاریکی خانه هایشان مأوا گزیده و به خلوت نشسته بودند و سبزه را فراموش کرده و بوی نرگس را از یاد برده بودند دیگر بهار نارنج را نمی شناختند عطر گل محبوبه از شهرشان رخت بر بسته بود بابونه در فراق شب بو افسرده شده بود و ریحان سبزیش را به خزان سپرده و عشق از شالیزار رفته بود.
ماشینهای ویرانگر با چرخهای پولادین به جان خاک بکر افتاده بودند. و نه از سر شخم که به انگیزه ی کوبیدن ، و فریاد زمین تا آسمان بلند بود در هیاهوی جیر جیر آهن و صدای ناهنجار بیل های مکانیکی سقف لانه ی مورچگان فرو می ریخت و سلیمانی را می طلبید تا پیلان را از زادگاه من براند و داودی را تا چنگ زند و آوازش را به خدا رساند و عیسی دمی تا بدمد در حنجره ی طبیعت و زنده کند شهر سبز را.
یا موسایی دیگر تا عصا اندازد و افعی صفتان را ببلعد و باران ببارد تا با تمام جانداران دشت برم و دریاچه ام بر کشتی نوح نشینیم و نجات یابیم و محمد (ص) را به یاری بخوانیم تا وعده ی صاحب عصر بدهد و دوباره ظهور کند و گوش فرا دهد که ماهی کوچک دریاچه ی پریشان میگفت مرا از چنگال بی عدالتی مرداب نجات ده چون:
می خواهم زنده بمانم
و مردم را از خواب غفلت برهاند و از پریشانی بدر آورد که پریشان به هجرانی افتاده و دشت برم در حیرانی فرو رفته و درختی باید کاشت و آبی باید داد و سبزه ای باید نشاند و مرغابی بر آب باید انداخت و به شاه بلوط باید گوش داد که میگوید می خواهم زنده بمانم و شیاوشون را با لاله ی داغ بر دل نجات داد و به فریاد گاو زبان رسید.
و به علفزار که در هجوم کبریت مرگ میگفت می خواهم زنده بمانم و از نخلها شنید که میگفتند می خواهیم زنده بمانیم و بر آب مانده از جور زمان در باریکه ی شرقی تالاب گوش بگذار که میگوید.
می خواهم زنده بمانم
پس چگونه به این ندا بی توجهیم و چگونه در عین تجمل زدگی و بی عصری فضا نیازشان را برای ادامه ی حیات در کرات دیگر می یابیم که اینک به کمک ما محتاجند و برای زندگی به ما نیازمند که جای ماهی کوچک خوشبختی در حوضچه ی دلگیر خانه نیست و در تنگ بلورین لب طاقچه نیست .
پس آقای استاد جاده سازی و متخصص در امور راه داری دریاچه ی پریشان رینگ نمی خواهد که خود نگین و خاتم است بر هر رینگی.
بگذار تا دریاچه ی پریشان به همین صورت بکر بماند تا پدرانمان به ما ببالند که سالم به فرزندانمان تحویلش خواهیم داد چون ماهی کوچک خوشبختی پریشان در عین پریشانی :
میگفت میخواهم در عمق دریاچه ی پریشان کازرون باشم و
می خواهم زنده بمانم
صد تا سلام
بسم الله
سلام ، سلام ، صد تا سلام ، و هزار تا سلامتی برایتان آرزومندم.
و با اجازه ی بزرگتر ها بـعـله!
و تا سه نشه بازی نشه !
این سومین وبلاگ است که راه اندازی کردم و بقول کازرونی ها طناب مفت گیر آوردم و باید خودم را دار بزنم.
منصور دوانقی در اول حکومتش به اعراب شام گفت باید خدای را شکر کنید که با آمدن من طاعون از شما برخاست ، و گفتند خدای عزَ وجل آنقدر مهربان و حکیم است که در یک آن دو بلا را بر بنده هایش نازل نکند.
پس امیدوارم فقط طاعون باشم.
هدفم در این بود که بوسیله ی این صنعت که خداوند بانی و مخترع آنرا در بهترین کافی نت بهشت جای دهد از مردان و زنانی که به هر نحو برای شهرستان صادقانه زحمت میکشند تقدیر کنم و آنانرا که بعضاً گمنام و یا با نامهای مستعار در جرائد محلی شهرستان قلم میزنند به دیگر دوستان معرفی کنم که چه انسانهایی وقت و زندگی خویش را برای آبادانی شهرستان گذاشته اند و صدایشان گاهاً بگوش مسئولین نمی رسد ولی دست از نوشتن و انتقاد صادقانه و بی ریا بر نمی دارند و بدور از هرگونه زیاده طلبی و خودستایی و خودخواهی در این تفکرند که آنقدر باید بگویند تا اقدامی مقتضی انجام پذیرد هرچند که بسیاری از مردم و شهروندان از این تلاشها بی اطلاعند.
پس می نویسم از آنان که مردان بی ادعایی هستند و حاضرند بخاطر شهرشان از جان و مالشان بگذرند و زنانی هستند که مردانه رفتار میکنند و می نویسند و انتقاد میکنند و دل می سوزانند و گاهی زیر مقاله اشان در جرائد فقط بسنده میکنند به اول حرف فامیل یا اسمشان یا هردو و نیز مردانی اینچنین هستند که بدلائل خاص با اسم مستعار و حروف الفبا مطلب می نویسند گر چه مختصر است نشانه ی فامیلی اشان اما بسیار بلند است تفکرشان و در دلشان دریایی از خون به وسعت پریشان است و بر لبشان امواجی به بلندی تنگ تیکاب است و بر انگشتشان قلمی به استواری کوه های زاگرس است و قدمهایشان به صلابت و عظمت دشت برم است و همیشه از قلبشان عشق به کازرون و کازرونی چون چشمه ی ساسان می جوشد و چون رودخانه ی شاپور بر دشت بی کران سخاوت و مهربانی کازرونی ساری است و تا ابد نیز جاری.
هدفم این است که این عزیزان که آشناییم با برخی از آنان در صفحات روزنامه یا هفته نامه یا ماه نامه های شهرستان صورت پذیرفته را با یاد آوری نامشان از کارشان تقدیر کنم و تقدیر کنیم و آفرینشان بگوییم و دلگرمشان کنیم و دستشان را ببوسم که بوسه ای است بر خاک شهرم چون این انسانها خودشان را خاک پای مردم میدانند و به خاک با عظمت این دیار تاریخی عشق می ورزند و حاضر نیستند غباری بر چهره ی شهرشان بنشیند .
مهم نیست که اول از کدام دلاور مرد یا شیر زنی بنویسم و هیچ دلیلی هم برای رعایت حروف الفبا یا سن و سال یا تجربه نمی بینم بلکه با اطلاعاتی که از اشخاص دارم هرچند ناقص می نویسم و فقط برداشت شخصی خودم می باشد ولا غیر.
اما بی نصیب نخواهم ماند از نظرات ارزشمند شما مهرورزان و اساتید و بزرگواران خصوصاً در معرفی این دلاوران تا حقی از بزرگی یا عزیزی ضایع نگردد.
با نام پروردگار که راستی را به انسان آموخت در پست بعدی شروع خواهم کرد و خواهم نوشت از آنان که می نویسند از نابسامانی ها و معضلات و ناهنجاری ها و کمبودها و بی برنامگی ها ی شهرستان و تشویق خواهم کرد آنان را به نوشتن و دلگرم خواهم نمود آنان را به خوب دیدن و بهتر دیدن و بعد بگوش مسئولین رساندن و نامشان را کارشان را و هدفشان را که جز خدمت به شهرستان نیست در این تار نما به معرض دید میگذارم باشد تا گوشی شنوا و چشمی بینا از مسئولین امر پیدا شود و اقدام مقتضی در رفع معایب و بعد در تشویق این عزیزان صورت پذیرد.
یا حق
خاک پای مردم کازرون
بهادر ریاضی
کازرون ترا چه شده است
به نام خدا
کازرون ترا چه شده است ؟
رنگ به رخسارت نمانده و گرد غم بر سرو رویت نشسته ، دیر زمانی است که ترا افسرده حال می بینم زانوان غم بر سینه گرفته ای و صدای ناله ات گوش آسمان را خراشیده،می بینم صفای خنده از جمالت رخت بر بسته و مدتی است عبوس شده ای !!!
دریایت را پریشان می بینم و کوهستانت بی رمق و مردمانت ناامید و بی اعتماد به آینده!!!
به یمن دعای نیمه شب شیخ ابو اسحق و لطف خداوندی کشتی هایت بسلامت به هندوستان و دیگر بلاد می رسند و خراج دولت هم که فراهم است ،چرا غمگینی؟
شیرینی آب شاه پورت بر شوری آب خلیج فارس شناور است و مزاق عرب ها را خوشایند آمده!!! چشمه ی ساسانت بر اراضی جنوب همیشه ساری و جاری است.
آوازه ی تمدنت کون و مکان را گرفته و شهرت عدالتت تا کورش بیش از دو هزار سال است!!!
بلندی مقام سلمانت مشاوره ی حضرت نبی اکرم(ص) است و همین بس که تا خندق پرشی بلند می طلبد!!!
تاریخ را همیشه زیر چکمه های شجاعت و دلاوری در نوردیده ای و رومیان را به صلابت شمشیر و عظمت شاهپورت به زانو در آورده ای که تا همیشه ی تاریخ بر سنگ حجاری است !!!
شمشیر اجانب ستیزت مرزدار حریم سبز بلاد است و دود تفنگ احرارت ترسیم خط دیار غرور!
ترا چه شده است؟
هنوز نعره ی ناصر دیوانت از دشتستان تا خانه زنیان طنین افکن است و خاطره ی چراغ میجر کش ترا در لابلای تاریخ زبانزد خاص و عام نموده و بر افتخاراتت افزوده.
تاریخ پشت سرت گهر بار است و شکوه مبارزاتت در حکومت نظامی جلوه گر و فضای حماسه آفرینی ات در طول جبهه ها عطر آگین است و جهانی را به تحسین عظمتت واداشته ای.
از چه اینچنین شده ای؟
سرت را بالا بگیر که تو بلند آوازه ای نه درمانده ، آزادگانت را صدا بزن و جانبازانت را بخوان.
کیست که بگوید بالای چشمانت ابرو؟!؟!
بد خواهت کیست؟
اگر مجبور شدی شهیدانت را فرا بخوان تا حقت را بگیرند!
این ستمها چگونه بر تو رفته ؟ وچه کسی روا می دارد چنین جور و جفا ها را؟دوش چه کسی تحمل این بی وفایی ها و بی عدالتی ها را دارد؟ شانه های که توان این همه دردبی محبتی را دارد ؟
مرکبات رنگینت استان های مجاور را در نوردیده و طعم انارسرخت قدسیان را به تعجب وا داشته و سیفی جات تو حکایت دشت های سبز قاره است و نخیلات و خرمایت طعام از ما بهتران دنیا پس چرا غمگینی؟
مگر بر صندلی صدارتت چه کسانی تکیه زده اند؟دیوان عدالتت کو؟ چرا توپ سلامتی بر مدار سبز ورزش نمی چرخد؟ کرسی دارالعلم ات به جیر جیر افتاده و کلاس ادبیات و گفتمانت رو به تعطیلی گراییده!!!
و کور سویی بر راهت سایه افکنده و تو مظلومی در عین شایستگی!!!
سرت را بالا نگه دار تو پر چم دار مبارزات جنوب کشوری و سر دمدار شجاعت و بیگانه ستیزی.
تو راهدار ارتبا ط بنادر و جزایر خلیج همیشه فارس با شمال کشوری ا ما دخلت به خرجت نمی خورد وترا کنار جاده حسابت کرده اند که عوارض نمی دهندت!!!
غرشی کن ،نعره ای به هوا کن و ابر مردی را بطلب، بازوانت را بگشای و در آغوش گیر از جان گذشتگان را، با تو ام ،ابراهیم باش و بشکن بت بی حالی و بی رمقی و تنبلی و دو رو و دورنگی را، دست جوانمردان را،از خودگذشتگان را، وفاداران را، سخت کوشان را بفشار و زنده کن دوباره شهر را !!!
شجاعان و دلسوختگان را بر مسند بنشان و تحولی دوباره ایجاد کن.
عینک غبار گرفته ی تردید و دو دلی را از چشمان زیبایت بردار تا صالحان شهر با وضویی بی ریا زیر محراب ابرویت نماز شوق بخوانند و سجده ی شکر بجای آورند و دست دعا بر آسمان بلند کنند.
خاک پای مردم کازرون
بهادر ریاضی