<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خبرخوان کازرون نیوز &#187; majdoddin</title>
	<atom:link href="http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=author/majdoddin/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.kazeroun.ir</link>
	<description>کازرون نیوز یک خبرخوان آنلاین است که هر یک ساعت یکبار آخرین مطالب وبلاگها و وبسایتهای شهرستان کازرون را بطور خودکار دریافت و منتشر می کند</description>
	<lastBuildDate>Wed, 08 Feb 2012 23:51:00 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2</generator>
		<item>
		<title>محمد مجدالدین سعادت مند شد!</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=56873</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=56873#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Aug 2011 13:45:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقیقت سخن]]></category>
		<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا

اول از همه ماه رمضان بر شما مبارک.
دوم از همه طاعات و عبادات تون قبول.
سوم از همه خانم معلم فرمودند که وبلاگ های دیگه ی بنده هم برو]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<P align=justify>به نام خدا</P>
<P align=justify></P>
<P align=justify>اول از همه ماه رمضان بر شما مبارک.</P>
<P align=justify>دوم از همه طاعات و عبادات تون قبول.</P>
<P align=justify>سوم از همه خانم معلم فرمودند که وبلاگ های دیگه ی بنده هم بروز بشه، منم اطاعت امر کردم.</P>
<P align=justify>چهارم از همه  امیدوارم هر آرزویی دارین بهش دست پیدا کنین و هر چی از خدا می خواین براتون مهیا بشه.</P>
<P align=justify>پنجم از همه من امروز خبر خیلی خوشی را دریافت کردم.</P>
<P align=justify>ششم از همه برای همه تون شادی و خبرهای خوش می خوام.</P>
<P align=justify>هفتم از همه که عدد شانس و عدد دوست داشتنی منه، پسرم <STRONG><FONT color=#ff0000>محمد مجدالدین</FONT></STRONG> در امتحان ورودی دبیرستان  نمونه دولتی سعادت کازرون قبول شد.</P>
<P align=justify>البته با کسب اجازه از محضر استاد پولادی عزیز و دعای خیر همه ی شما دوستان خوب.</P>
<P align=justify>امیدوارم روزی عزیزان شما باشه.</P>
<P>یا حق</P>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=56873/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مادران هرگز نمی میرند!</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=27978</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=27978#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Aug 2010 22:50:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقیقت سخن]]></category>
		<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
		<description><![CDATA[اوست باقی
        ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<P align=justify>اوست باقی</P>
<P align=justify><STRONG>       <FONT style="BACKGROUND-COLOR: #000000" color=#000000> اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا</FONT></STRONG></P>
<P align=justify>جناب آقای <STRONG>حاج علی آقا مسیب زاده،</STRONG> مدیریت محترم وبلاگ فتو احرار (<A href="http://photoahrar.blogfa.com/" >جلوه های ماندگار عاشقان</A>)</P>
<P align=justify>استاد و هنرمند گرامی و آزاده ی رشید و ایثارگر قهرمان، پرواز روح ملکوتی مادر گرامی تان را به آسمان، به شما دوست خوب و با ارزش تسلیت عرض می نمایم و برای خانواده ی محترم و بزرگ مسیب زاده آرزوی بقا دارم و امیدوارم خداوند مهربان روح آن مادر مرحوم را با حضرت فاطمه زهرا(س) محشور گرداند.</P>
<P align=justify>شما انسانی بسیار مهربان و وارسته هستید و قدر مادر را بهتر از همه می دانید آن هنگام که در زمان بیماری و بستر نشینی مادر عزیزتان یک لحظه از خدمت کردن به ایشان کوتاهی نکردید و رسم فرزندی را به  نیکی و درستی بجا آوردید که اجرتان با خدای مهربان است.</P>
<P align=justify>خواستم بگویم که فراق مادر بسیار سنگین است اما این را هم به خاطر داشته باش که مادران هرگز نمی میرند!</P>
<P> </P>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=27978/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وسواس احتکار!</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=25578</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=25578#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 10 Mar 2010 13:01:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقیقت سخن]]></category>
		<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
		<description><![CDATA[ 
به نام خدا
با نزدیک شدن به ایام نوروز و حلول سال نو، خانواده و بخصوص کدبانوی خانه به فکر خانه تکانی می افتد و در یک چشم بهم زدن با یک دستمال ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[ </P>
<P>به نام خدا</P>
<P>با نزدیک شدن به ایام نوروز و حلول سال نو، خانواده و بخصوص کدبانوی خانه به فکر خانه تکانی می افتد و در یک چشم بهم زدن با یک دستمال و یک جارو و خاک انداز و آب و پودر شویندگی به جان میز و مبل و صندلی و ظروف تزئینی می افتد و با یک نردبان به سراغ پرده های عمودی و کرکره و در و دیوارهای خانه و آشپزخانه می رود.</P>
<P align=justify></P>
<P align=justify>اما مهمترین مسئله ای که در این بین توجه شما را جلب می کند اسباب و وسائل و خرت و پرتی است که سال قبل یا سال های بسیار قبل در خانه و ته انباری یا زیر زمینی منزل خود احتکار کرده اید و با این وجود که هیچ احتیاجی به آن ها ندارید و هیچ گونه مصرفی ندارند و فقط خاک می خورند و جای شما را تنگ می کنند ولی یک حس درونی و یا یک نوع خساست و یا گونه ای وسواس به شما این اجازه را نمی دهد که از شرشان خلاص شوید! </P>
<P align=justify>این نوع نگاه و نگرش به وسایل انبار شده که برای شما خیلی عزیز و با ارزش و پر از خاطره هستند را که حتی حاضر نیستید بعضی از آن ها را به کسی بدهید تا اقلاً آن ها استفاده ای مطلوب از این فسیل های بجا مانده از دوران فقیری انسان و بی ابزاری و کم وسایلی و بی امکانی است بنمایند، به اصطلاح وسواس احتکار می گویند، که بی برو برگرد در وجود تمامی انسان ها بصورتی نهفته است و همانطور که عرض کردم ممکن است در اثر ژنی است که به انسان های امروزی به ارث رسیده و به دوران ماقبل تاریخ بر می گردد، زمانی که انسان در محرومیت کامل از نظر داشتن وسایل رفاهی بسر می برد و در حال حاضر با وجود این که بهترین میز تلفن را در خانه دارید یا چند نمونه چتر بارانی در گنجه ی اطاق آویزان است ولی باز میز تلفن قدیمی رنگ و رو رفته ی بازنشسته شده را سال هاست که در انباری نگه داری می کنید یا هنوز چتر های شکسته ی شده ی سوراخ سوراخ را در گوشه ی از انباری محافظت می کنید، یا آت آشغال هایی مثل جعبه ی چوبی قدیمی بی مصرف یا اجاق گاز قدیمی یا ظروف پلاستیکی و ملامینی غیر استاندارد و غیر بهداشتی و چیز های دیگری که در زمان خودشان بهترین ها بوده اند و حال هیچ مصرفی که ندارند، مکانی نیز برای جمع شدن موش و موریانه و سوسک و عنکبوت شده اند، و هم اکنون جایی برای خود در دل شما و نه در گوشه ی انباری اشغال کرده اند. </P>
<P align=justify>حال چه باید کرد و چگونه می توان خود و خانواده و انباری و زیر زمینی خانه را از وجود این وسایل راحت کرد تا هم جایی در خانه باز شود و هم گرد و غبار زمان بر این نوع وسایل ننشیند و شاید دیگران بتوانند از این وسایلی که برای شما کاربردی ندارد استفاده ای ببرند.</P>
<P align=justify>۱- آیا شما مردها در خانه تکانی عید به همسران تان کمک می کنید؟</P>
<P align=justify>۲- چگونه می توانید خودتان را راضی کنید تا از شر این نمونه وسایل قدیمی که جایی در قلب شما دارند راحت شوید؟</P>
<P align=justify>۳- آیا خبر دارید که این گونه انبار کردن وسایل قدیمی و بدرد نخور نوعی احتکار است؟</P>
<P align=justify>۴- آیا می دانید که این عمل یعنی علاقه به خرت و پرت های از رده خارج شده و نگهداری از آن ها نوعی وسواس است؟</P>
<P align=justify>۵- به نظر شما راه حل دل کندن از این نمونه وسایل انبار شده در انباری و زیر زمینی و راه پله های خانه چگونه است؟</P>
<P align=justify>۶- آیا شما حاضر هستید که وسایل مستهلک و قدیمی و بدرد نخور خود را انبار کنید و آن ها را دور نریزید ولی از کمبود جا برای نگهداری بعضی از وسایل لازمه ی زندگی خود در رنج و عذاب باشید؟</P>
<P align=justify>م. راسخی</P>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=25578/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آقای آب، خدا قوت!</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=24217</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=24217#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Feb 2010 13:57:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقیقت سخن]]></category>
		<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا 

                                       آقای آب ، خدا قوت!

آفرین به همت و تلاش و غیرت شما، بارک الله به پشت کارتان،
خدا وکیلی و...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[به نام خدا 
<P></P>
<P>                                      <STRONG><FONT size=5> <FONT color=#0000ff>آقای آب ، خدا قوت!</FONT></FONT></STRONG></P>
<P align=justify><IMG style="WIDTH: 544px; HEIGHT: 437px" height=435 alt="" hspace=0 src="http://img237.imageshack.us/img237/4598/19881128.jpg" width=497 align=baseline border=0></P>
<P align=justify><STRONG><FONT color=#0000ff>آفرین به همت و تلاش و غیرت شما، بارک الله به پشت کارتان،</FONT></STRONG></P>
<P align=justify>خدا وکیلی وقتی آقای مهندس مرادی را در تمامی ساعات اجرای پروژه ی آبرسانی و تقویت لوله های آب زیر زمینی در سطح شهر می بینم کلی حال می کنم و یه عالمه عشق! البته ازشون هم عکس گرفتم، و دقایقی هم مزاحم شون شدم و از طرح آبرسانی و تقویت لوله های آب که بعضی محله های شهر را که خصوصاً در تابستان مشکل کم آبی و قطعی آب داشتند برایم صحبت کرد که خدا قوت دارد و ایشان انسانی متواضع و به قول خودمان خاکی هستند و بدون تکبر و خارج از مسوولیتی که دارند تمام وقت در گرد و خاک خوردن و زحمت کشیدن و نظارت کردن، همراه و همگام با مجریان طرح و کارگران اداره بود.</P>
<P align=justify> نه اینکه بنده ندید بدید باشم و نه اینکه از بس تو این شهر کار نشده حالا من جو گیر شده باشم، نه! به این خاطر که آقای مهندس مرادی رئیس محترم آب و فاضل آب از اون مسوولان پشت میزی نیست و خودشان با تمامی کارمندان و کارگران زحمتکش اداره ی آب و فاضل آب همیشه در حال فعالیت و خدمات رسانی هستند، و هم چنین بدین منظور گفتم که دیگر مسوولان شهرستان هم بخودشان بیایند و کمی صندلی شان را کنار بزنند و حرکتی به خودشان بدهند و یک یا علی بگویند و دست به کار شوند و چهره ی غبار گرفته ی شهر را قبل از رسیدن عمو نوروز شست و شویی بدهند البته این بسم ا... می تواند از تکریم ارباب رجوع در ادارات و ارگان ها باشد تا وارد میدان عمل کار شدن در همه ی امورات شهری، گرفته از رفع مشکلات راهنمایی و رانندگی و روشنایی معابر و نظافت محله ها و رسیدن و سرکشی به پارک ها و سرویس های بهداشتی سطح شهر و رنگ آمیزی در و دیوار ها و اسکان دست فروش ها و تجهیز یا ساخت پارکینگ خودرو در خیابان های مرکزی شهر و آماده سازی مراکز تفریحی و سیاحتی و گردشگری جهت میزبانی از مهمانان نوروزی و ....</P>
<P align=justify>البته کمبودهایی هم هست و نارسایی هایی هم در سطح شهر از بابت قطعی آب و ترکیدگی لوله های مستهلک و فرسوده به چشم می خورد اما انصاف بدهیم که وقت و بی وقت این عزیزان حتی در ساعاتی گذشته از شب و در سرمای زمستان به رفع و ترمیم ترکیدگی لوله ها می پردازند که اجرشان با خداوند و تقدیر از کارشان با بنده و دیگر شهروندان فهیم شهرستان، و قرار شد که خادمان و مسوولان دلسوز را قدر دانی و حمایت کنیم تا به تلاش شان بیافزایند و دلخوش گردند که مردم شهر قدر زحمات را می دانند و سپاسگزاری را بلدند، آقای آب، خدا قوت بدهد به شما و دیگر همکاران تان، تا به این مردم لایق و محروم شهرستان خدمت رسانی کنید و دعای خیر شان را بدرقه ی راه تان نمایید. </P>
<P align=justify> </P>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=24217/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اولین معلم ، پدر و مادرها !</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=23960</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=23960#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Feb 2010 21:23:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقیقت سخن]]></category>
		<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا
گاهی اوقات هنگام رانندگی در سطح شهر به حرکت زشت و ناپسندی بر می خوریم که سخت رنجیده و آزرده خاطر می شویم و چاره ای جز حرص خوردن ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<P align=justify>به نام خدا</P>
<P align=justify>گاهی اوقات هنگام رانندگی در سطح شهر به حرکت زشت و ناپسندی بر می خوریم که سخت رنجیده و آزرده خاطر می شویم و چاره ای جز حرص خوردن و آه کشیدن نداریم و آن پرتاب آشغال از طرف سرنشینان خودروی که جلوتر از ما در حرکت است به بیرون می باشد، و ما در مقابل عملی انجام شده قرار می گیریم که ناخودآگاه تسلیم می شویم و امکان اینکه پا بر گاز ماشین بگذاریم و شخص و ماشین خلاف کار را دنبال کنیم برای مان مقدور نیست چون تبغات ناخوشایندی دارد که از جمله ی آن ها تصادفات یا درگیر شدن یا نقض مقررات رهنمایی و رانندگی است. </P>
<P align=justify>پرتاب شیئ یا ته مانده ی غذا یا دستمال کاغذی یا پوست میوه یا بطری آب و نوشابه از داخل اتوموبیل به فضای خارج و به سطح کوچه و خیابان عملی است که قابل بخشش نیست و بی تعارف این رفتار چه از طرف بزرگتر ها و چه کوچک ترها باشد ریشه در آداب و فرهنگ خانواده دارد و آنچه در این کار غیر فرهنگی و غیر بهداشتی به چشم می خورد جایگاه ما بزرگتر ها در پشت این قضیه است که می بایستی بیشتر به آن نگریست هرچند این روزها بخاطر تلاش معلمان و آموزش آموزگاران در مدارس به دانش آموزان شاهد این مسئله هستیم که کودکان مان توجه ویژه ای به نوع رانندگی ما بزرگتر ها دارند و عملاً ما را در بهتر رانندگی کردن و رعایت قوانین و مقررات راهنمایی و رانندگی کمک می کنند و  توصیه های ایمنی را کنار گوشمان زمزمه می کنند و حتماً سفارشات آموزگاران و معلمان پرورشی را در مورد رعایت بهداشت محیط و جامعه و اینکه ریختن آشغال در معابر به نوعی گناه است را مد نظر قرار می دهند.</P>
<P align=justify>اما به راستی ما پدر و مادرها چگونه به این قضیه می نگریم و فرزندان مان را چگونه آموخته ایم که هرگاه در ماشین به تناول غذا یا حتی شکلات و آب میوه مشغول شدند با دور ریز آن ها که شامل پوست آب نبات یا پوست آب میوه یا غیره است چه کار باید بکنیم ؟ آیا فکری برای این آشغال ها در ماشین کرده ایم آیا جایی در ماشین های مان برای آشغال در نظر گرفته شده است؟ یا اینکه طراحان خودروها اصلاًٌ به این مسئله اهمیت نداده اند شاید هم مقررات راهنمایی و رانندگی با مصرف خوراک در ماشین هنگام حرکت منافات داشته باشد البته این مسئله در باره ی راننده کاملاً صدق می کند اما دیگر سرنشینان چطور؟ و چرا با این مسئله بی اهمیت برخورد شده و آیا تعبیه یا قرار دادن محیطی کوچک و مناسب به منظور نگهداری آشغال تا رسیدن به مقصد کار سخت و محالی است؟</P>
<P align=justify>دوستی دیگر پیشنهاد جالبی داشت و آن این بود که می گفت یکی از موارد امتحانات عملی و کتبی راهنمایی و رانندگی در هنگام اخذ گواهینامه می تواند تاکید بر این مورد باشد که ریختن آشغال از درون ماشین به بیرون جریمه های سنگین در پی خواهد داشت، هم به دلیل کثبف نمودن سطح معابر و خیابان ها و هم به علت پرت شدن حواس رانندگان پشت سری و هم به خاطر اهانت به فرهنگ دیگر شهروندان. </P>
<P align=justify>آنچه بیشتر مورد نظر برادران مشفق و بنده در ارائه ی این نوشته است رفتار ما بزرگ ترها با کودکان و فرزندان مان در این زمینه است که تا چه اندازه با آنان کارهای فرهنگی کرده ایم و آیا جلوی روی آنان مبادرت به کشیدن سیگار می کنیم؟ و آیا خودمان در حضور کوچک ترها از داخل ماشین آشغال به بیرون پرت می کنیم و آیا کیسه زباله یا سطل کوچک آشغالی برای این منظور در خودروی خود قرار داده ایم؟ و در کل موضع مان در برابر کسانی که به حریم بهداشتی و فرهنگی جامعه تجاوز می کنند چگونه است و آیا رفتاری که در حضور فرزندان مان داریم و عکسل العمل هایی که به نوع رفتار و کردار دیگر شهروندان جامعه چه خوب و چه غیر اخلاقی از خود نشان می دهیم بار آموزشی دارد یا نه و می تواند کلاس تربیتی و آموزشی با ارزش و قابل قبول برای فرزندان مان و آینده اشان باشد؟ </P>
<P align=justify>تقاضایی که به عنوان یک شهروند از همشهریان عزیز می رود این است که بزرگتر ها کمی بیشتر به این مسئله اهتمام بورزند و کودکان و نوجوانان خود را بیاموزند که شهر پاک یعنی نابودی مگس و دیگر حشراتی که در انتقال کثافات و انواع بیماری ها سهم بسزایی را ایفا می کنند و رعایت بهداشت یعنی از بین رفتن موجودات موذی که در جداول خیابان ها و زیر پل ها زندگی می کنند و خودمان با رعایت مسایل بهداشتی و عمل به انجام ندادن کارهای خلاف از جمله پرتاپ نکردن آشغال به سطح خیابان عملاً به کوچک ترها نشان دهیم که می توان با فرهنگ غنی شهرنشینی و ادب خانوادگی به جنگ مشکلات و برخی نارسایی های شهری رفت و با توجه به این رفتار های برخاسته از آیین غنی اسلام که هم صرفه جویی را مورد توجه قرار داده و هم بهداشت و نظافت را می توانیم شهری پاک با مردمی پاک بین و پاک رفتار و پاک اندیش داشته باشیم.</P>
<P align=justify>با آرزوی اینکه در محیط خانواده به این مسائل فرهنگی و بهداشتی اهمیت بیشتری داده شود و به امید آن روزی که سطح خیابان های شهر کازرون عاری از هر گونه آشغال وکثافات باشد و شاهد روزی باشیم که هر پدر و مادری به عنوان اولین معلم، کلاس درس فرهنگ و ادب خود را در محیط خانواده راه اندازی کنند و هر شهروند خود به عنوان یک مسوؤل بهداشتی عمل کند تا فرهنگ والای کازرونی با سهل انگاری بزرگ ترها آسیب نبیند.</P>
<P align=justify>یا حق</P>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=23960/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیا اهمیت می دهید؟</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=23594</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=23594#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 06 Jan 2010 22:41:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقیقت سخن]]></category>
		<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
		<description><![CDATA[ 
اگر زندگی را نمایشنامه ای تصور کنیم که به چند پرده قسمت شده باشد و برای هر پرده تعریفی را ذکر کنیم به موارد مشابهی بر می خوریم که هر انسا]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<P align=justify><FONT color=#000000></FONT> </P>
<P align=justify><FONT color=#000000>اگر زندگی را نمایشنامه ای تصور کنیم که به چند پرده قسمت شده باشد و برای هر پرده تعریفی را ذکر کنیم به موارد مشابهی بر می خوریم که هر انسانی به نوعی آن را تجربه نموده و شاید بتوان گفت که مواردی را جبراً گذارنده.</FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000000>اولین قسمت این نمایشنامه ی پر بیننده به دنیا آمدن است که شامل نوزادی و اتفاقات خاص خود می باشد که چندان مورد نظر نگارنده نمی باشد. دومین پرده ی نمایش بخش نوجوانی و جوانی است که همراه با شور و نشاط و تحرک و بازی و عشق و امید است و نقش بسزایی درجذاب شدن نمایشنامه ی زندگی دارد و بخش دیگری از این نمایش پر رمز و راز و مملو از خاطره ها میان سالی است که همواره همراه بوده با سختی ها و تنش ها و دوندگی ها و نیز شادی ها و موقعیت ها و موفقیت های شغلی و پیروزی ها و شکست هایی که ضمن کسب انگیزه و اندوختن تجربه ها نگرش به آینده و ژرف اندیشی را در خود دارد و همچنین همراه با بسیاری از تراژدی ها یا ملودرام ها و کمدی هایی است که در بوجود آوردن روزها و سال های این دوره ی بسیار مهم نقش آفرینی می کند و قسمت پایانی نمایشنامه ی زندگی دوران بازنشستگی و کهولت و مسنی است که همانند به دنیا آمدن باید آماده ی رفتن شد اما به دنیایی دیگر که البته در باور ما مسلمانان و دیگر ادیان الهی مفهوم تجلی زندگی دیگری است که بسیار پر اهمیت می نماید.</FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000000>مقصود از طرح این نوشتار مطرح نمودن این سوال بود که در مدت زمان دیدن این نمایشنامه، چند بار با جمله ی اهمیت ندهید روبرو می شوید؟</FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000000>راستی به چه چیزی نباید اهمیت داد و به چه چیزهایی باید اهمیت داد؟</FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000000>با توجه با سؤال هایی که در زیر آمده به جواب هایی که در ذهن تان بوجود می آید با اهمیت زیاد بنگرید و در صورت امکان جواب های تان را با نقطه نظراتی که دارید حتماً مرقوم بفرمایید.<BR></FONT><FONT color=#000000>۱- اگر بشنوید که دوست یا آشنایی پشت سر شما غیبت یا بدگویی تان کرده اهمیت می دهید یا خیر؟<BR>۲- آگر کسی شما را دروغگو خطاب کرد اهمیت می دهید یا خیر؟<BR>۳- در صورت اینکه بشنوید در خانواده یا محیطی که زندگی می کنید شایعه ای برای تان درست شده آیا اهمیت می دهید یا خیر؟<BR>۴- آستانه ی تحمل شما در شنیدن حرف های نامربوط تا چه اندازه است و آیا به این نوع صحبت ها اهمیت می دهید یا خیر؟<BR>۵- اگرخدای نکرده از پزشک معالج تان شنیدید که بیماری صعب العلاجی دارید آیا اهمیت می دهید یا خیر؟<BR>۶- در کل به حرف های مردم اهمیت می دهید یا خیر؟<BR>۷- شما جزء کدام یک از افراد جامعه هستید، آن ها که به همه چیز اهمیت می دهند یا آن دسته از افرادی که با همه ی مسایل و رخداد های جامعه بی اهمیت برخورد می کنند؟<BR>۸- آیا نوع لباس و حجاب و آرایش ظاهری برای تان اهمیت دارد یا خیر؟<BR>۹- آیا به بوی بد دهان خود اهمیت می دهید یا خیر؟<BR>۱۰- تا چه اندازه به آداب معاشرت و استفاده ی صحیح از لغت و کلمات محاوره ای در گفتارتان اهمیت می دهید؟<BR>۱۱- به خانواده بیشتر اهمیت می دهید یا به دوستان و یا به شغل تان در هر صورت جواب، چرا به دیگری اهمیت نمی دهید؟<BR>۱۲- آیا بی تفاوتی به بعضی از مسایل همان بی اهمیتی است یا این دو موضوعی جدا از هم می باشند؟<BR>۱۳- آیا به گفته های اشخاص دلسوز شما، که می گویند به فلان موضوع اهمیت ندهید، اهمیت می دهید یا خیر؟<BR>۱۴- تا چه اندازه به زندگی پدر و مادر پیر خود اهمیت می دهید؟<BR>۱۵- آیا شما به گفته ها و شنود های کم اهمیت و بی ارزش اهمیت می دهید؟<BR>۱۶- آیا به حرف های خاله زَنـَک بازی که در خانواده ها رایج است و معمولاً موجبات کدورت و نگرانی را بوجود می آورد اهمیت می دهید یا خیر؟<BR>۱۷- آیا در سنین نوجوانی و جوانی می توان در برخورد با رخدادهای زندگی بی اهمیت بود یا در دیگر سنین میانسالی و پیری؟ و تجربه دارشدن یا سرد و گرم روزگار چشیدن و پخته شدن در اهمیت ندادن به بعضی از مسایل چقدر اهمیت دارد؟<BR>۱۸- تا چه اندازه صحبت ها و خواسته ها و نصایح پدر و مادرتان برایتان اهمیت دارد؟<BR>۱۹- به چه میزان به گفته ها و پیشنهاد های فرزندان تان اهمیت می دهید؟<BR>۲۰- آیا به مشاوره و همفکری و ارائه ی راه کارهایی که از طرف همسرتان برای برون رفت از مشکلات زندگی به شما داده می شود اهمیت می دهید یا خیر؟<BR>لطفاً به مواردی که ذکر شد با اهمیت جواب بدهید!</FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000000>م. راسخی</FONT></P>
<P><FONT color=#000000> </FONT></P>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=23594/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پرواز بر فراز محرم</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=23387</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=23387#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 13:22:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقیقت سخن]]></category>
		<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
		<description><![CDATA[ 

به نام خدا 

                                                              
               عکس از استاد علی مسیب زاده
            ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[ 
<P></P>
<P>به نام خدا </P>
<P align=justify></P>
<P align=justify>                                                   <IMG style="WIDTH: 467px; HEIGHT: 356px" height=448 alt="" hspace=0 src="http://img.majidonline.com/pic/251474/2.jpg" width=529 align=baseline border=0>           </P>
<P align=justify>            <FONT size=1>   عکس از استاد علی مسیب زاده</FONT></P>
<P align=justify><BR>                               <FONT size=3>   <FONT color=#009900><STRONG>سلام سالار</STRONG></FONT></FONT>                           <BR></P>
<P dir=rtl align=justify>سلام <FONT color=#ff0000>سالار</FONT> ، سلام <FONT color=#ff0000>پهلوان</FONT> ، سلام <FONT color=#ff0000>قهرمان</FONT> ، سلام<FONT color=#ff0000> دلاور</FONT> ، سلام<FONT color=#ff0000> آزاده</FONT> ، سلام <FONT color=#ff0000>با</FONT><FONT color=#ff0000> مرام</FONT> ، سلام <FONT color=#ff0000>با وفا</FONT><FONT color=#000000>،</FONT> سلام <FONT color=#ff0000>با صفا</FONT> ، سلام <FONT color=#ff0000>با غیرت</FONT> ، سلام <FONT color=#ff0000>با صلابت</FONT>  ، سلام <FONT color=#ff0000>عزیز</FONT> ، سلام <FONT color=#ff0000>مهربان</FONT> ، سلام <FONT color=#ff0000>محبوب</FONT> ، سلام <FONT color=#ff0000>محجوب</FONT> ، سلام <FONT color=#ff0000>مرد</FONT> ، سلام<FONT color=#ff0000> ابر مرد</FONT><FONT color=#000000> ،</FONT> سلام<FONT color=#ff0000> حسین.</FONT><FONT color=#000000> و </FONT>سلام <FONT color=#ff0000>عباس</FONT><FONT color=#000000> ،</FONT> سلام علمدار، سلام ساقی ، سلام<FONT color=#ff0000> قاسم</FONT><FONT color=#000000> ،</FONT> سلام<FONT color=#ff0000> علی اکبر </FONT><FONT color=#000000>،</FONT> سلام<FONT color=#ff0000> زینب</FONT><FONT color=#000000> ،</FONT> سلام <FONT color=#ff0000>علی اصغر </FONT><FONT color=#000000>،</FONT> سلام<FONT color=#006600> شهید کربلا، </FONT><FONT color=#000000>سلام امام حسین ( ع ) .</FONT><BR>یادی از ما نمی کنی و ما را در نظر نمی آوری.  <BR> قهری مگر ؟ یا دلخوری شاید؟<BR>ما که از مریدان درگاه خاندانیم و دلبسته ی جمال یار و چشم انتظار ملاقات .<BR>خرده مگیر که غرق در دنیای دنیا شده ایم و تجملات کشته ما را!<BR>بوی مردانگی ات را دوباره از محرم شنیدم و قامت آزادگی ات را از سرو ، و غرش قدرتت را از رعد و شکوه پایداریت از موج و وسعت اندیشه ات از دریا و حدیث حماسه ی جاویدت را از پرنده ، و طاقت نیاوردم که بسویت پر نکشم .   <BR>دوباره دیوار های شهر مشکی پو شیدند و آواز طبل بر گلدسته ها رفت و با اذان مؤذن عجین گشت و صدای سنج و بوق و دمام در پس کوچه های دیار مرد پرور کازرون پیچیدن گرفت و علم آزادگی سبزت بر مناره ها جای گرفت و کتل ها به حرکت در آمدند و بوی گلاب فصل با رایحه عطر بهار نارنج هم قرین گشت و شمیم شمشیرت در مشامم زنده گشت و من نیز بخود می بالم که ترا دارم که رستم و سهراب و آرشی ، و سیاوشی و حمزه ی دلاور منی . <BR>و چگونه صبر توان کرد تا عاشورا ، و چگونه می توان گذشت از تاسوعا ؟<BR>مرا چه شده است که فقط در این کوته زمان به یاد توام! و فراموشی می برد از یادم ترا در هر لحظه ی عمر.<BR>که با تو بودن عین زندگی است ، و بی تو بودن بیهودگی .<BR>چگونه گوش دهم به بعضی مرثیه های بی جا ، و چه سان باور کنم ناله ی ترا در کشا کش جنگ ؟<BR>که تو اهل ناله نیستی ، چون تو از تبار نوحی و از نژاد ابراهیمی و از کلام موسایی و به لطافت مسیحی و هم خون محمدی (ص)، تو فرزند دلاور علی یی، تو عشق ایرانیان دلیری.<BR>پس چگونه در باورم رود که بگویند ترا سر بریده اند؟<BR>مگر آرش را می توان به تیر زد؟<BR>مگر رستم را می توان به نیرنگ کشت؟<BR>مگر نوح رامی توان به کشتی غرق کرد؟<BR>مگر یونس را می توان به نهنگ داد؟<BR>مگر ابراهیم را می توان در آتش سوخت؟<BR>مگر موسی را می توان به دریا انداخت؟<BR>مگر مسیح را میشود به دار کشید؟<BR>که به آسمان رفتن معراج است و نه به قتلگاه فتادن ! <BR>مگر حسین (ع) را می توان کشت؟<BR>قرار نیست گریه ام بگیرد بر شهادتت ، و غصه ام بگیرد بر رفتنت .<BR>که تو نمرده ایی و نرفته ایی !<BR>پس این نا مهربانی ها و برخی بد مرثیه ها از برای چیست ؟<BR>شاید بدین سبب است که رنجیده خاطری؟<BR>که تحریف و زیاده گویی و بی محتوایی را نمی پسندی !<BR>و بدعت بی علت و بد آهنگی برخی مرثیه های بد باور ترا رنجانده !<BR>که بدنبال ریزش اشکی از چشمان دوستداران تو اند، ولی به چه قیمتی ؟<BR>بی پناهی و بی آبی و درماندگی و خواری و ناتوانی و....؟<BR>هرگز، هرگز، که پناه تو بزرگترین پناه گاه است و تو سیراب عشق لایزالی و نمانده ایی که در مانده باشی !<BR>دل داده ام و نه دل سوخته !<BR>شکوفایم و نه پژمرده ! <BR>عاشقم ، به نامت، و به جمالت و به فکرت و به اندیشه ات و به راهت و به خدایت.<BR>این محرم را با تو عهد می بندم که دروغ نگویم و آزاده باشم و زیر بار ظلم نروم و امر به معروف کنم و از منکر باز دارم و نماز بپای دارم و آداب نماز را ، نه خم و راست شدن و نه تزویر و ریا را!<BR>با تو پیمان می بندم که بیاموزم از تو زندگی کردن را ، و وفاداری را از ابوالفضل ، و آزادگی را از حرّ ، و مردانگی را از زینب.<BR>که زینب با آن همه درد ، ناله سر نداد ؟<BR>و خطابه خواند ، و دلاوریت را به یادشان انداخت ، و نژادت را به رخشان کشید، و هدفت را از حقانیت اسلام روشن نمود ، و به آنان فهماند که امانت علی و جگر گوشه ی نبی که بود ؟<BR>و نگویید زینب زار !<BR>که زینب شیر زن است و نه اهل زار زار !<BR>پس گریه بر تو چگونه کنم ، که بر خود می گریم .<BR>اگر هم می گریم ، از این است که در رکابت نبوده ام و هم در کنارت .<BR>نه اینکه می گویند که بریدند و آتش زدند و کشتند و آب نداند و اسیر گرفتند و غریب ماندند و ....!<BR>و جای گله است مداحان را ، که نگویند و نخوانند و ننویسند که سر بریدند و دست از بدن جدا کردند، به خاک و خون انداختند، که حسین و حماسه اش را نفهمیدند.<BR>بلکه شجاعانه جنگیدند و دلاورانه پیروز شدند. <BR>پس بگویید و بخوانید و بنویسید ، که جنگیدند و پیروز شدند و به آسمان رفتند.<BR>که حسین زمینی نبود و دلبستگی به خاک نداشت و با روح الأمین<FONT color=#ff0000> </FONT><FONT color=#000000><STRONG>به پرواز در آمد بر فراز محرم</STRONG></FONT> .<BR><BR>و به این نکته بسنده کنیم که :<BR><FONT color=#00ffff> <BR></FONT><FONT color=#00ffff><FONT color=#ff0000>از روی اوست این همه مومن عیان شده           وز زلف اوست این همه کُفار آمده<BR>آن یک ز روی اوست به تسبیح مشتغل            وین یک ز موی اوست به زُنار آمده<BR> <BR></FONT><BR></P></FONT>
<P dir=rtl> یا حق</P>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=23387/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سلام جناب سرهنگ!</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=23303</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=23303#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 13:15:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقیقت سخن]]></category>
		<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا
سلام قربان
 می بینید که پاهایم را به هم چسبانده ام و بدون حرکت به نشانه ی احترام مقابل شما ایستاده ام و دستهایم به حالت سلام به گ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<P align=justify>به نام خدا</P>
<P align=justify>سلام قربان</P>
<P align=justify> می بینید که پاهایم را به هم چسبانده ام و بدون حرکت به نشانه ی احترام مقابل شما ایستاده ام و دستهایم به حالت سلام به گوشه ی کلاه گذاشته ام!</P>
<P align=justify></P>
<P align=justify>بله قربان، امر بفرمایید قربان، اطاعت می کنم قربان، چشم قربان. </P>
<P align=justify>اگر اجازه بفرمایید قربان، از حضور مبارک تان تقاضایی داشتم و امیدوارم که قبول محبت بفرمایید ضمن این که باید عرض کنم که کازرون به مسوولین فهیم و کوشا و پرتلاشی چون شما نیاز دارد همان طور که خدمات و تلاش های پی گیر دادستان محترم شهرستان یعنی آقای ایزدی خواه در برقراری نظم و انظباط شهری به چشم می آید جناب عالی نیز توانسته اید در اندک زمان در برقراری امنیت و آرامش و آسایش شهروندان که در نتیجه ی سرکوب اراذل و اوباش به دست آمد و نیز کوتاه کردن دست سارقان و دزد ها قدرت و مدیریت خویش را به مردم شهرستان نشان دهید و حال در جبهه ای دیگر به کمک مردم فهیم و منطقی و با فرهنگ و تابع قانون کازرونی بشتابید و آن نیست مگر حل مشکلات رانندگی در شهرستان که به دلیل افزایش رو به رشد تعداد ماشین ها در سطح شهر روز به روز قابل لمس تر است و با نزدیک شدن به ماه های پایانی سال و فرا رسیدن نوروز و عید باستانی و ورود مهمانان نوروزی به شهرستان شاهد ترافیک بیش از پیش خواهیم بود و با توجه به اینکه از چهل سال پیش تا کنون فکری به حال عبور مرور و ترافیک خیابان ها نگردیده و برای وسعت بخشیدن به خیابان های کم عرض شهر کاری انجام نگردیده و تعداد پارکینگ های موجود در سطح شهر خصوصاً خیابان های منتهی به مرکز شهر که بازار را در بر می گیرند بسیار اندک می باشد و برای آینده ی ترافیکی و شلوغی خیابان های شهر راه کار مناسبی ارائه نگردیده بدین جهت توجه بیشتری از طرف حضرت عالی به این مسئله مورد درخواست است.</P>
<P align=justify>جناب سرهنگ سرو قد، لطفاً یک روز وقت گران بها ی تان را به بنده بدهید، البته به اندازه ی یک ساعت، که نیم ساعت صبح و نیم ساعت هم حوالی شب می باشد بیشتر مزاحم تان نخواهم شد، تا در حضورتان باشم و جناب عالی هم با لباس شخصی داخل ماشین بنده یک دوری در خیابان های شهر بزنیم تا متوجه بشوید که در چه خیابان هایی چه مشکلاتی داریم، و در چه ساعاتی از روز یا از شب ترافیک زیادتر از دیگر ساعت هاست و به چه دلیل؟ و در چه خیابان هایی توقف بی مورد خودرو ها و پارک دوبله بر روند ترافیک شهری تاتیر منفی می گذارد و این که همه ی شهر فقط میدان شهدا نیست و دیگر نقاط شهر هم مشکلات خاص خودش را دارد که به دستان توانمند حضرت عالی قابل رفع می باشد منتها نیاز دارد که بزرگی بفرمایید و شخصاً پی گیری کنید.</P>
<P align=justify>بنده قصد آن را ندارم که زحمات و ارزش کار ماموران محترم راهنمایی و رانندگی شهرستان را زیر سؤال ببرم اما حضور این عزیزان در بعضی از خیابان های شهر کم رنگ تر به چشم می خورد و برخی متخلفان و قانون شکنان که در بوجود آوردن ناهنجاری های ترافیکی و عبور و مرور ماشین ها و به هم زدن نظم و رعایت نکردن قوانین و مقررات راهنمایی و رانندگی ید طولایی دارند که به جرأت می توان از بعضی موتورسیکلت سواران که گاه در بین آنان به نوجوانانی بر می خوریم که تجربه ی موتور سواری را نیز ندارند نام برد که از این موقعیت سوء استفاده نموده و با زیر پا گذاشتن حقوق دیگران از چراغ قرمز عبور می کنند و یا دور ممنوع را رد می کنند یا سبقت هایی غیر مجاز می گیرند یا جلو پل و یا دوبله پارک می کنند و یا صدای بلندگوی سیستم ماشین شان را بیش از حد بالا می کشند که جداً آزار دهنده است و یا این که....</P>
<P align=justify>البته بنده از یکی از دوستان شنیدم که جناب عالی با اینکه جوان هستید ولی بسیار توانمند و با تجربه و دارای مدیریت خوب و عالی هستید و از طرف وزیر محترم دفاع شخصاً معرفی شده اید و در همین ابتدای ورودتان به شهرستان کازرون سبب خیر شده اید و توانمندی های خویش را به ثبت رسانده اید اما می طلبد که بیشتر با هم فکری برخی از افراد دلسوز شهر که مطمئناً جناب عالی را در روند بهتر شدن کار نیروی انتظامی کمک خواهد کرد به مسائل و مشکلات شهری برسید و صد البته خودتان در مصاحبه هایی که با جراید محلی داشتید به این موضوع اشاره فرمودید که جای خوشحالی است و این طرز فکر حضرت عالی مورد احترام مردم شهر قرار گرفته و ضمن آرزوی موفقیت برای جناب عالی آماده ی هرگونه همکاری با شما برای رفع معضلات و نارسایی های شهرستان چه از نظر اجتماعی و چه رفاهی و چه امنیتی و خصوصاً ترافیکی می باشیم. </P>
<P align=justify>اگر اجازه بفرمایید از خدمتتان مرخص شوم قربان.</P>
<P align=justify> </P>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=23303/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آقای اداره ی برق!</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=23224</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=23224#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 23:27:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقیقت سخن]]></category>
		<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا 
   
آقای اداره ی برق دست نگه دار، این چه کاریه که می کنی؟ بچه که زدن نداره؟ بیا پایین، صلوات بفرست.
با شما هستم، کمی صبور باشید، ه]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<P align=justify>به نام خدا </P>
<P align=justify>   <IMG style="WIDTH: 518px; HEIGHT: 410px" height=474 alt="اره اداره برق" hspace=0 src="http://img.majidonline.com/pic/246173/19880830(007).jpg" width=518 align=baseline border=0></P>
<P dir=rtl align=justify>آقای اداره ی برق دست نگه دار، این چه کاریه که می کنی؟ بچه که زدن نداره؟ بیا پایین، صلوات بفرست.</P>
<P dir=rtl align=justify>با شما هستم، کمی صبور باشید، هر کاری یک راهی داره، چرا از راه خودش وارد نمی شوید؟</P>
<P dir=rtl align=justify>مگه نمی دونید تو این کم آبی و خشکسالی با چه زجر و جان کندنی و با چه نق زدن هایی به جان شهرداری این درخت ها را آبیاری کردیم؟ و چقدر صبر کردیم تا قد کشید و برای خودش یک درخت سرسبز شد و سایه ای بهم زد، حالا  شما مفت و مجانی داری می بُریش؟ </P>
<P dir=rtl align=justify>قربونت برم ، فدات بشم، سعی کن اون شاخه هایی که نزدیک به سیم برق شماست را فقط هرس کنی<BR>یا اون قسمت هایی از سیم برق شما که در معرض برخورد با شاخه های درخت است را عایق بگیرید. کاری نکنید که به سیم آخر بزنیم! به خدا گناه داره ، مگه نمی دونی که مفت و مجانی و با انرژی خورشیدی فتوسنتز درست می کنه و کیلو کیلو اکسیژن پس میده، آنوقت شما میای سر درخت را قطع می کنی و یک تنه ی زشت و بی خاصیت را به معرض دید مردم شهر می گذاری؟ نکنه جریان کلاه بیار است و تو داری سر می بری! پس این کار را نکن، آی نفس کش، مگه خودت نفس نمی کشی؟ </P>
<P dir=rtl align=justify>پس چرا یک موجود زنده  را که داره نفس می کشه با این وضع فجیع داری به خاک می نشونی؟ فردا جواب خدا را چی میدی؟ فکر می کنی این شاخه های درخت، شما را تو قیامت راحت می گذارند؟ مطمئناً که نه!</P>
<P dir=rtl align=justify> چون اگه خدای نکرده رفتی بهشت و خواستی یک دقیقه زیر سایه ی درختان بهشتی کپه ی مرگت را بذاری و بخوابی همین شاخه می یاد و میره تو چشمت و توی سوراخ دماغت!!! و چشمت هم کور می شه و دیگه نمی تونی حوریان بهشتی را ببینی! و اون جاست که معنی برق گرفتگی را می فهمی! اگه هم خدا کنه و جهنمی شدی با همین چوب درختانی که بریدی و روی زمین انداختی تا خشک بشن تو را می سوزونن و آتش جهنم را شعله ور تر می کنن ،پس اگه دلت حالا به حال مردم شهر سبز نمی سوزه، اقلاً به فکر قیامت خودت باش.</P>
<P dir=rtl align=justify>از من گفتن و از تو نشنیدن!</P>
<P dir=rtl align=justify>طناز کازرونی</P>
<P align=justify> </P>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=23224/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آقای مهندس قاسم صرافان، تسلیت</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=22500</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=22500#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 20:51:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقیقت سخن]]></category>
		<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
		<description><![CDATA[ 

                                                 انالله و انا الیه راجعون
جناب آقای مهندس قاسم صرافان، شاعر عزیز و برجسته ی کشور و مد...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<P align=justify> </P>
<P align=justify></P>
<P align=justify>                                                 انالله و انا الیه راجعون</P>
<P align=justify><STRONG>جناب آقای مهندس قاسم صرافان، شاعر عزیز و برجسته ی کشور و مدیر وبلاگ با ارزش مسافر،</STRONG></P>
<P align=justify> <STRONG>تسلیت مرا بخاطر از دست دادن پدر مهربانت پذیرا باش.</STRONG></P>
<P align=justify>                                                         <IMG style="WIDTH: 521px; HEIGHT: 356px" height=451 alt="مرحوم عبدالرضا صرافان" hspace=0 src="http://img.majidonline.com/pic/239388/19880805.jpg" width=541 align=baseline border=0></P>
<P align=justify>قاسم جان ،فوت نا بهنگام پدر بزرگوارت را به تو و خانواده ی بزرگ و مومن و مذهبی تان تسلیت عرض می کنم.</P>
<P align=justify>پدری که برای من برادر بزرگ بود و ادب و متانت و رفتارش آنقدر مهربانانه بود که آدم در اولین برخورد شیفته اش می شد.</P>
<P align=justify>باور کن که خیلی ناراحت شدم، آخه آن مرحوم پنجاه سال هم نداشت و وقت مردنش نبود و وقتی فهمیدم شوکه شدم.</P>
<P align=justify>آرزوی طول عمر برای تو که دوست عزیز من هستی و دیگر بازماندگان را از خداوند متعال دارم.</P>
<P> مراسم سوم و هفته آن مرحوم روز چهارشنبه مورخ ۶/۸/۸۸ ساعت  ۲.۵ الی ۴.۵ بعدازظهر در مسجد جامع مدرسه در خیابان قدمگاه کازرون منعقد و برگزار می گردد.</P>
<P> </P>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=22500/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کازرون، کم تحرکی، ماشین زدگی</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=21548</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=21548#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 15:53:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقیقت سخن]]></category>
		<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
		<description><![CDATA[ 

 به نام خدا
 ـ نعمت سلامتی موهبتی است که از طرف خداوند به انسان هدیه گردیده و آنقدر عزیز است که همراه با روح خدا در کالبد انسان دمیده شده ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<DIV class=posttitle><A href="http://baha17.blogfa.com/post-25.aspx"> </A></DIV>
<DIV class=postbody>
<P dir=rtl align=justify> به نام خدا</P>
<P dir=rtl align=justify> ـ نعمت سلامتی موهبتی است که از طرف خداوند به انسان هدیه گردیده و آنقدر عزیز است که همراه با روح خدا در کالبد انسان دمیده شده و آنچه اهمیت این مسئله را دو چندان می نماید حفظ و نگهداری این جسم مقدس است که صد البته خانه ی روح نیز می باشد که همنشین خداوندی است و این امر باعث گردیده که انسان در طول قدمت بشریت به سلامت بدن خویش بیش از هرچیز توجه کامل را داشته باشد اما چرا گاهی از این مهم غافل می شود بحثی است که باید بصورت کارشناسی به آن پرداخته شود و زمان نسبتاً درازی را می طلبد که در حد یک مقاله نمی گنجد و سعی بر آن دارم که در مقاله ی بعدی مطالبی را بیشتر در راستای ورزش و تغذیه و سلامتی به نگارش در آورم  اما آنچه به چشم می خورد این است که غافل شدن از سلامتی رابطه ی مستقیم با خانواده و اجتماعی که در آن زندگی می کنیم دارد.</P>
<P dir=rtl align=justify>و با یک نگاه اجمالی و یک حساب سر انگشتی در خواهیم یافت که ضمن رعایت بهداشت فردی در محیط خانواده و توجه داشتن به خواب و خوراک مناسب و عنایت به طراوت و شادابی روح و روان و داشتن تحرک و ورزش متانسب می تواند در سلامتی و شادابی انسان اثرات بسیار مهمی را داشته باشد که وجود چنین انسانهایی سالم و با روحیه و دور از نگرانی و اصطراب و استرس جامعه ای شاداب و شکوفا را نوید خواهد داد.</P>
<P dir=rtl align=justify>باید به این نکته توجه کامل داشت که تجربیات و تحقیقات یک عمر دانشمندان بر این نکته تاکید دارد که ورزش کردن و تحرک و آرامش روان برای سلامتی جسم و روح انسان مفید و موثر است. اما اینکه رعایت چنین قوانین و مقرارتی که به سلامتی و طول عمر خواهد انجامید چگونه پایدار خواهد ماند مسئله ای است که انسان خود طراح آن است و خود نیز زیر پا می گذاردش حال چه عواملی باعث خواهد شد که این حرکات و اعمالی که نقش بسیار حیاتی در سلامتی انسان ایفا می کند و ساخته ی دست همین بشر است که سالها تحقیق و بررسی را دنبال داشته باز به دست همین بشر به فراموشی سپرده می شود بحثی است که می خواهم دنبال کنم و امیدوارم بتوانم تحلیل درستی را داشته باشم.</P>
<P dir=rtl align=justify>انسان با توجه به نوع زندگی مجبور بود که گاهی بر بالای درختان رود و خود را از چنگ خطرات طبیعی چون سیل و جانوران وحشی در امان نگاه دارد پس نیاز آن بود که بدنی قوی با دستها و پاهای قدرتمندی را داشته باشد که مرور زمان و نیاز و تلاش و جنگندگی باعث می گردیدکه چنین اندام مناسب زندگی در آن محیط های پر از خطر را ناخود آگاه برای انسان به ارمغان آورد و می توانست به ادامه ی زندگی امیدوار باشد و البته انسانهای ضعیف و کم قدرت که توان و انرژی دویدن و بالا رفتن از درخت را نداشتند شانس کمتری برای ادامه ی حیات نیز داشتند.</P>
<P dir=rtl align=justify>یا انسانهای که بخاطر همین خطرات موجود در زمان زندگی شان در غارها و شکاف های صعب العبور صخره ها و بالای کوه ها زندگی می کردند و این مسیر های خطر ناک و دور افتاده را ساعت ها می پیمائیدند و اندام هایی قوی و سینه های ستبر و پاهایی قدرتمند داشتند که سلامتی در چنین بدن هایی بود که توان مقابله با آسیب ها و خطرات و حوادث طبیعی زمان خویش داشتند لذا تحرک و راهپیمایی های طویل المدت و پرتاب سنگ و نیزه و کمان کشیدن و به دوش کشیدن شکار و بالا رفتن از کوهستان و گاهی نیز از دست دشمنان طبیعی فرار کردن و اعمالی چون شنا کردن و پارو زدن و به دنبال شکار برای خوراک دویدن و بر اسب سوار شدن و تاختن  بدنی قوی و سالم را به انسان آن دوران هدیه کرده بود که امروزه آن اعمال و حرکات را به عنوان ورزش بیشتر می شناسیم که این نیز یکی از اسرار راز بقای انسان است.</P>
<P dir=rtl align=justify>اما کمی که بنگریم خواهیم دید که زندگی ماشینی دارد ما را به ناکجا آباد می برد و لحظه به لحظه ما را از سلامتی دور نگه می دارد و توان و انرژی را از ما می گیرد تا آنجا که در نوشتن و نگاشتن هم به یاری ما آمده و قلم را از ما گرفته تاجایی که فقط فک پایین را به حرکت در می آوریم و زبان را در دهان می چرخانیم و این ماشین زمان آنچه را می گوییم بر صفحه ی رایانه می نگارد اما در واقع ظلمی به ما روا داشته که نامی جز تنبلی نمی توان بر آن نهاد و متاسفانه از این بلای خانمان سوز قرن جدید که با نام تجدد و پیشرفت به منزل مان وارد گردیده و اندک اندک ما را به سرای دیگر می برد بی خبر مانده ایم.</P>
<P dir=rtl align=justify>نفوذ صنعت ماشینی در زندگی روزمره ما تا به آنجا رخنه کرده که راه رفتن و از پله بالا و پایین آمدن را نیز از ما گرفته و ماشین و آسانسور را جای گزین کرده که خود بخود در تنبلی و بی حوصله گی ما بسیار تاثیر گزار بوده اما چگونه باید با این فرایند زندگی ماشینی مقابله کرد و راهها و راهکار های دوری از ماشن زدگی چگونه است؟ و با توجه به گسترده شدن شهرها و کمبود وقت از صرف زمان برای انجام کار های لازم چکار باید کرد و چگونه باید اندیشید تا ماشین بر انسان غلبه نکند؟  و آیا زندگی ماشینی به کمک انسان آمده یا اینکه انسان را به پرتگاه مرگ کشانیده؟</P>
<P dir=rtl align=justify>پس چه باید کرد ؟ با توجه به اینکه برگشت به عقب و داشتن زندگی از نوع جنگلی یا عصر حجری امکان پذیر نیست و با توجه به اینکه چشم پوشی از ماشین آلاتی که به عناوین گوناگون و اشکال متفاوت زندگی را برای انسان راحت کرده اند میسر نیست سلامتی را چگونه باید به دست آورد؟</P>
<P dir=rtl align=justify>البته جواب این است که مصرف غذاهای پر چرب و شور را باید کنار گذاشت و از ماشین باید دوری گزید و به ورزش و راهپیمایی باید روی آورد و به تفریح باید اهتمام ورزید.  اما کی و چه وقت؟</P>
<P dir=rtl align=justify>آیا چاقی و خستگی و بی حالی و بی رمقی جز نتایج پرخوری و کم تحرکی و بی ورزشی است که با خوردن انواع و اقسام غذاها و خوراک هایی از نوع فاست فودها که مملو از چربی و گلیسیرین ها و مواد قندی است افزایش پیدا کرده که با افزایش کلسترول خون که منجر به تنگی دیواره ی رگ ها و عروق خونی و پیدایش سکته های قلبی و مغزی ارتباط تنگا تنگ دارد و همچنین ناخودآگاه قیافه هایی نه چندان زیبا با شکم هایی برآمده که راه رفتن و نشستن را سخت کرده برای مان به ارمغان آورده و گاه یک جوراب پوشیدن بدون دردسر را برای مان به آرزو تبدیل کرده و گاه صدای هن و هن مان بعد از پیمودن چند قدم به آسمان بلند نموده آیا وقت آن نرسیده که بخود آییم و با پرهیز از خوردن این نوع خوراک ها و با روی آوردن به ورزش به جنگ چاقی و بی حالی برویم ؟</P>
<P dir=rtl align=justify>آیا زمان آن فرا نرسیده که خود را تکان بدهیم و صبح ها زودتر از بستر برخیزیم و به پیاده روی و دویدن روی آوریم و خود را از چنگال بیماری و ضعف و خدای نکرده مرگ رهایی بخشیم؟ </P>
<P dir=rtl align=justify>این مطالب را به این دلیل عنوان نمودم که خودم و شما عزیزان را به این نکته متوجه گردانم که زمان دارد می گذرد و شهر پر از گرد و غبار ناشی از ماشین زدگی و ترافیک است و دود های متصاعد شده از اگزوز ماشین ها و آلودگی های صوتی و کم تحرکی همه ی ما را به دام بیماری می کشد و در بستر غم می اندازد و به مرگ نزدیک مان می کند پس باید کاری کرد تا دوباره جوانی را تجربه کنیم و نیرو بگیریم و با انرژی و توان بیشتر بهتر زندگی کنیم و اول خودمان را و بعد شهرمان را سلامت نگاه داریم و با گذاشتن وقت و گذشتن از برخی کارها و دوندگی های مالی و شغلی در مسیر سلامتی گام برداریم و خودرو های خود را در پارکینگ خانه و کوچه نگه داریم و به پیاده روی و دوچرخه سواری روی آوریم و ساعاتی از زندگی روزانه را به ورزش کردن بگذرانیم.</P>
<P dir=rtl align=justify>نه اینکه خدای نکرده با افتادن در بستر بیماری و با تماس تیغ جراحی بر سینه و قلب مان به فکر ورزش و تندرستی بیافتیم که من و شما همشهریان عزیز با مشاهده ی یکی از دوستان مان که به بیماری قلبی دچار گردیده و اینکه چه درد و رنج و ستمی کشیده ناگاه به یاد ورزش و تحرک می افتیم و افسوس که اندک زمانی بعد فراموش می کنیم و دوباره کار و کار و گرفتاری و مشغله ما را به دنبال خود می کشد و از قافله ی سلامتی دورمان می کند.</P>
<P dir=rtl align=justify>آنچه بنده را به نگاشتن این مطالب تشویق نمود اول مشاهده ی یکی از اساتید و پیشکسوت ورزشی شهرستان بود که بعد از مبتلا شدن به عارضه ی قلبی و عمل جراحی و نجات از خطر مرگ مدت هاست به پیاده روی و ورزش بصورت مداوم روی آورده که بسیار تحسین برانگیز است و دوم نگاهی گذرا بر جامعه بود که بسرعت ابر و باد رو به تزلزل و ناپایداری است و افزایش تعداد خودروها و موتورسیکلت ها و انواع و اقسام ماشین ها ی سواری است و دود و صدا و اعصاب خردی و برخورد و تصادفات که منجر به نگرانی و ناراحتی و روان پریشی است و متاسفانه دور شدن محیط زندگی مان از سلامت و بهداشت است که ما را چون آدم های آهنی بار آورده که برنامه ریزی شده ایم تا صبح را  با ناراحتی و فشار و دلهره به شب برسانیم و شب را با نگرانی و اضطراب و بدخوابی  به صبح! </P>
<P dir=rtl align=justify>پس بیایید تا فکری نو کنیم و جانی تازه بگیریم و زندگی را از نو آغاز کنیم، پارک ها و خیابانها را به محیطی برای آرامش و ورزش تبدیل کنیم و به راهپیمایی و دوچرخه سواری روی بیاوریم و خود را هرقدر که می توانیم از ماشین بی نیاز کنیم و به فرزندانمان بیاموزیم که عقل سالم در بدن سالم است و بدن سالم یعنی زندگی راحت و دور از قرص و دارو و در پرتو چنین بدن هایی فراگیری درس و علم راحت تر و در پی آن شکوفا شدن آرزوهای  انسان میسر تر خواهد بود.</P>
<P dir=rtl align=justify>اینجانب بعنوان عضوی کوچک از جمعیت بزرگ ورزشی شهرستان و فردی از همشهریان شما عزیزان تقاضایی از شما بزرگواران دارم که لطف کنید و خودرو های خود را جز در مواقع اضطراری و یا موارد لازم از خانه بیرون نیاورید و خانواده هایی که دارای دو یا سه خودرو هستند در حد امکان از یکی از آنها استفاده بنمایند که شهر سبز کازرون با این روند افزایش موتورسیکلت ها و ماشین ها در حال انفجار است و ساعاتی از روز و شب در بیشتر خیابانهای شهر تردد بسیار مشکل شده و گاهی وقتها ترافیک در خیابانهای اصلی شهر چنان سرسام آور است که پیاده رفتن زودتر به مقصد می انجامد و سریع تر کارها به پایان می رسد تا اینکه ماشین را در این شلوغی که بیش از ظرفیت خیابانهای باقی مانده از 40 سال پیش شهرستان است به حرکت در آوریم.<BR></P>
<P dir=rtl align=justify>پس بیایید و در یک فراخوان عمومی با هم شرکت کنیم و  نوعی اعتصاب بر علیه ماشین به راه بیاندازیم و با این اقدام بجا و نجات بخش شهرمان را از آلودگی های صوتی و دودی نجات دهیم تا دوباره شاهد شهری سبز باشیم البته گروه ها و دسته جات ورزشی متعددی در شهرستان در حال فعالیت در رشته های کوهنوردی و راهپیمایی و ورزش های صبحگاهی هستند که بصورت مستمر به فعالیت مشغولند که بیشتر مربوط می شود به صبح های جمعه و ایام تعطیل و البته این تعداد از ورزشکاران قشر اندکی را در مقایسه با جمعیت شهری شهرستان را در بر می گیرند که می توان آن را نوعی ورزش حرفه ای به حساب آورد اما آنچه مورد نیاز است ورزش همگانی است که تمام اقشار جامعه را از پیر و جوان و زن و مرد را زیر پوشش خود قرار دهد.           </P>
<P dir=rtl align=justify>به امید چنین روزی که دور از دسترس نیست و فقط اراده می طلبد که آنهم در مردم شهر من موج می زند که کازرونیان مردمی پر تلاش و سخت کوش و با اراده اند و درود بر چنین مردمی که تاریخ گویای عظمتشان می باشد و شهر محتاج یاری تان است پس همدیگر را تا رسیدن به این هدف بزرگ که سلامتی و شادابی جامعه است حمایت و یاری کنیم و مطمئناً اجتماع سالم نیز دارای فرهنگ سالم و والا است و فرهنگ متعالی شهرنشینی یعنی داشتن محیطی سالم و بهداشتی با مردمانی با فرهنگ.</P>
<P dir=rtl align=justify> </P></DIV>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=21548/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پاپوش</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=21193</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=21193#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 10:59:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقیقت سخن]]></category>
		<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا
                                   
روزی که دنیا اومدم با خودم عهد کردم که پا تو کفش کسی نکنم ولی تا بخودم اومدم دیدم که یک جفت ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<P align=justify>به نام خدا</P>
<P align=justify>                                   <IMG style="WIDTH: 330px; HEIGHT: 286px" height=355 alt=پاپوش hspace=0 src="http://www.dukht.com/upload/photos/fall%202008/wingtip-oxford-shoe.jpg" width=340 align=baseline border=0></P>
<P align=justify>روزی که دنیا اومدم با خودم عهد کردم که پا تو کفش کسی نکنم ولی تا بخودم اومدم دیدم که یک جفت کفش کفنی، ببخشید پارچه ای تو پاهامه یا بهتر بگم پاهام تو کفش پارچه ای بود و روزی که راه افتادم با هزار بدبختی پاهام را کردند تو کفشی که اصلاً دوست نداشتم باهاش راه برم چون نه اندازه ی پام بود و نه می تونستم با کفش کسی دیگه راه برم آخه کفش خودم نبود چون برام خریده بودنش و من دوست داشتم با کفش خودم راه برم تا اینکه رفتم مدرسه و متوجه شدم که پاهام تو کفش خودمه به همین دلیل مشغول کار خودم شدم و سرم فقط گرم کارهای مربوط به خودم بود تا اینکه این کفش برام تنگ شد و چون کفش دیگه ای را پوشیدم دوباره سرم گرم کارهای دیگه شد و بیراه رفتم وقتی بخودم اومدم تا چه کارهای بدی کرده ام و دلیل اصلی هم این بود که پام را تو کفش دیگری کرده بودم بعدها با خودم عهد کردم که تا زنده هستم پا تو کفش دیگران نکنم و تا مدتها مواظب بودم که این کار اتفاق نیافته اما نیاز و اجبار باعث شد تا تو یک مسابقه ی مهم کفش یکی از هم بازی هایم را بپوشم و بازی کنم و چه بازی که اصلاً شبیه بازی خودم نبود و بیشتر به نابازی شبیه بود و معلوم بود که پاهام تو کفش کسی دیگه هست. </P>
<P align=justify>نمی دونم چرا کفشی که برای دامادی ام خریدند اندازه ی پام نبود با اینکه خودم بودم و پارو هم کردم اما این امر باعث نشد که پا تو کفش کسی دیگه بکنم و برعکس پشت کفشم را خواباندم و پام کردم ولی متاسفانه پام تو کفش خودم بود ولی برای دیگران پاپوش درست می کردم و این عمل هزار درجه بدتر از آن بود که پا تو کفش دیگران می کردم چون وقتی پای آدم تو کفش کسی باشه فقط اون شخص ضرر می بینه اما اگه خدای نکرده پات تو کفش خودت باشه ولی برای دیگران پاپوش درست کنی این دیگه قابل بخشش نیست و دور از انسانیت است.</P>
<P align=justify>حالا یک سر ی از آدم ها هستند که نون دیگرون را می خورن و پاشون تو کفش خودشونه ولی برای دیگرون پاپوش درست میکنن!</P>
<P align=justify>یک عده هم هستند که نون خودشون می خورن و پاشون تو کفش دیگرونه و برای دیگرون پاپوش درست می کنن!</P>
<P align=justify>یک عده هم هستند که نون خودشون می خورن و پاشون هم تو کفش خودشونه ولی برای دیگرون هم پاپوش درست می کنن!</P>
<P align=justify>یک عده هم هستند که نون خودشون می خورن و پاشون هم تو کفش خودشونه و کاری هم به کار کسی ندارن!</P>
<P align=justify>یک عده هم هستند که نون دیگرون می خورن و پاشون تو کفش دیگرونه و برای دیگرون پاپوش درست می کنن!</P>
<P align=justify>یک عده هم هستند که نه نون دارن بخورن نه کفش دارن که بپوشن و نه برای دیگرون پاپوش درست می کنن!</P>
<P align=justify>یک عده هم هستن که نه نون دارن بخورن نه پولی که برای خودشون کفش بخرند ولی برای دیگرون پاپوش درست می کنن!</P>
<P align=justify>یک عده هم هستند که پاشون رو پوست خربزه ست و به جای اینکه به فکر پای خودشون باشن برای دیگرون پاپوش درست می کنن!</P>
<P align=justify>یک عده هم هستند که با کفش خودشون که نمی تونن راه برن هیچ، اما برای دیگرون پاپوش درست می کنن!</P>
<P align=justify>از همه ی این آدم ها که بگذریم یه عده هستند که پاشون تو کفش خودشونه و نون خودشونو می خورن و از صبح تا شب دنبال این هستن که پاپوشی که دیگرون براشون درست کردن از پاشون در بیارن.</P>
<P align=justify>یه عده هم هستن که پاشون تو کفش خودشونه و نون خودشون هم می خورن اما از جوانمردی و خیر خواهی و با کمک دیگرون پاپوشی که برای دیگرون درست شده را جر می دن و دیگرون را از این مشکل خلاص می کنن و دائم دنبال این هستن که پاپوشی که برای دیگرون دوخته شده را پاره کنن و دیگرون را نجات بدن و البته خدا هم با این عده است و مردم هم این افراد را خیلی دوست دارن.</P>
<P align=justify> یا حق</P>
<P align=justify> </P>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=21193/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جشن مهرگان</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=20873</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=20873#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 09:20:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
		<description><![CDATA[<BR>به نام خدا 
<P><IMG height="600" alt="جشن مهرگان" hspace="0" src="http://khalvat2.persiangig.com/image/%D8%A7%D8%B2%20%D9%85%D9%8A%D8%A7%D9%86%20%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%8A%20%D9%87%D8%A7%D9%8A%20%D8%B4%D8%A8/ahnavad_mehrgaan.jpg" width="660" align="baseline" border="0"></P>
<P dir="rtl"><FONT face="Times New Roman" color="#000080" size="6"><STRONG>                         <FONT color="#ff0000"> جشن مهرگان</FONT></STRONG></FONT> 
<DIV></DIV>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">جشن مهرگان را نباید در شمار جشن های دوازده گانه کم و بیش فراموش شده ای چون " فروردین گان " و " اردیبهشت گان " و ... آورد و نه چون نوروز که در همه ایران همگانی است، یا چون " سده " که در یک شهر برگزار شود، بلکه مهرگان جشنی است که تنها نزد دانشمندان و نویسند گان و شاعران همچنان برجاست و از این رو جزو جشن های کهن بحساب می آید. </FONT></STRONG>
<DIV></DIV>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">در روز شمار کهن ایران، هر یک از سی روز ماه را نامی است که نام دوازده ماه سال نیز در میان آنهاست. پیشینیان در هر ماه که نام روز و نام ماه یکی بود، آن را جشن می گرفتند. از این جشن های دوازده گانه، تا آنجا که سندها و کتاب های تاریخی گواه است، در دوره های پس از اسلام، تنها جشن مهرگان است که رسمی و شکوهمند برگزار می گردید. افزون بر یکی بودن نام - روز مهر از ماه مهر - مناسبت های دیگری را نیز برای برگزاری این جشن بر می شمردند، که معروفترین  آن قیام کاوه آهنگر و پیروزی بر ضحاک و پادشاهی نشستن فریدون است. دقیقی، فردوسی و اسدی  توسی از آن چنین یاد کرده اند:  </FONT></STRONG>
<DIV></DIV>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">دقیقی می گوید:  </FONT></STRONG>
<DIV></DIV>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">مهرگان آمد جشن ملک افریدونا            آن کجا گاو به پرورش بر مایونا ( برمایون نام گاوی است که فریدون با شیرش پرورش یافت) </FONT></STRONG>
<DIV></DIV>




<DIV align="right"> </DIV>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">و فردوسی در داستان به بند کردن ضحاک آورده است:  </FONT></STRONG>
<DIV></DIV>  
<P></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">فریدون چون شد بر جهان کامکار               ندانست جز خویشتن شهریار</FONT></STRONG> 
<DIV></DIV>
<P></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">به روز خجسته سر مهر ماه                      به سر بر نهاد آن کیانی کلاه</FONT></STRONG> 
<DIV></DIV>
<P></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">کنون یادگار است از او ماه مهر                  بکوش و برنج، ایچ منهای چهر</FONT></STRONG> 
<DIV></DIV>  
<DIV></DIV>
<P></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">و اسدی طوسی در انتساب این جشن به فریدون گوید:  </FONT></STRONG></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">فریدون فرخ به گرز نبرد                               ز ضحاک تازی بر آورد گرد</FONT></STRONG> 
<DIV></DIV>
<P></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">چو در برج شاهین شد از خوشه مهر             نشست او به شاهی سر ماه مهر</FONT></STRONG> 
<DIV></DIV>
<P></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">بر آرایش مهرگان جشن ساخت                    به شاهی سر از چرخ مه برافراخت</FONT></STRONG> 
<DIV></DIV>
<P></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">ابوریحان بیرونی در التفهیم می نویسد : </FONT></STRONG></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">مهرگاه، شانزدهم روز است از مهر ماه و نامش مهر، اندرین روز، افریدون ظفر یافت بر بیورسب جادو، انک معروف است به ضحاک، و به کوه دماوند بازداشت. و روزها که سپس مهرگان است همه جشنند، بر کردار آنچ از پس نوروز بود.... </FONT></STRONG></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">و نیز در آثار الباقیه آورده است که : </FONT></STRONG></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">سلمان فارسی می گوید، ما در عهد زرتشتی بودن می گفتیم، خداوند برای زینت بندگان خود یاقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بیرون آورد. و فضل این دو روز بر روزهای دیگر مانند فضل یاقوت و زبرجد است بر جواهرهای دیگر.  و بیورسب هزار سال عمر کرد. این که ایرانیان به یکدیگر دعا میکنند که : " هزار سال بزی " از آن روز رسم شده است، چون دیدند که ضحاک توانست هزار سال عمر کند واین کار در حد امکان است، هزار سال زندگی را دعا و آرزو کردند.  </FONT></STRONG></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">مورخان، نویسندگان و شاعران، از برگزاری جشن مهرگان نیز - مانند جشن های کهن دیگر - در دستگاه پادشاهان و حاکمان خبر میدهند. از جمله در برگزاری این جشن در پیش از اسلام آمده که :  این عید مانند دیگر اعیاد برای عموم مردم است. از آیین ساسانیان در این روز این بود که تاجی را که به صورت آفتاب بود به سر می گذاشتند و در این روز برای ایرانیان بازاری بر پا می شد. و در ملوک خراسان رسم است که در روز مهرگان به سپاهیان و ارتش رخت پائیزی و زمستانی میدهند.  </FONT></STRONG></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">از برگزاری جشن مهرگان، در دورهً غزنویان، آگاهی بیشتری در دست است، در شعر فردوس، عنصری، فرخی و منوچهری وصف این جشن آمده، ابوالفضل بیهقی از برگزاری جشن مهرگان در زمان سلطان محمود غزنوی، در سالهای 428، 429 و 430 هجری قمری که خود شاهد بوده، خبر می دهد. وی می نویسد : روز یکشنبه چهارم ذی الحجه سال 428 به جشن مهرگان نشست و از آفاق مملکت هدیه ها که ساخته بودند پیشکش را، در آن وقت بیاوردند و اولیاء و حشم نیز بسیار چیز آوردند. و شعرا شعر خواندند وصلت یافتند.  پس از شعر به سر نشاط و شراب رفت و روزی خرم بپایان آمد.</FONT></STRONG></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">در سال 429، ابوالفضل بیهقی، شیوهً برگزاری جشن مهرگان را در روز عرفه بیان می کند :  ... و روز چهارشنبه نهم ذی الحجه به جشن مهرگان به نشست و هدیه های بسیار آوردند. و روز عرفه بود. امیر روزه داشت و کس را زهر نبود که پنهان و آشکارا نشاط کردی و دیگر روز عید اضحی کردند.</FONT></STRONG></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">وی همچنین از مهرگان سال 430 و شرح برگزاری آن سخن می گوید. مهرماه و فروردین ماه که به ترتیب آغاز اعتدال پاییزی و اعتدال بهاری و در آن روز و شب برابرند، زمانی هر دو را، به عنوان آغاز سال جشن می گرفتند :</FONT></STRONG></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma"> ... و برخی مهرگان را بر نوروز برتری داده اند. چنان که پاییز را بر بهار برتری داده اند. و تکیه گاه ایشان این است که اسکندر از ارسطو پرسید که کدام یک از این دو فصل بهتر است؟ ارسطو گفت : پادشاها! در بهار حشرات و هوام آغاز میکند که نشو یابند و در پاییز آغاز ذهاب آنهاست، پس پاییز از بهار بهتر است.   </FONT></STRONG></P>
<P dir="rtl" align="justify"><FONT face="Tahoma"><STRONG>از دوران کهن، همراه با جشن ها و آیین ها، واژگان فارسی نوروز و مهرگان به صورت معرب نیروز و مهرجان وارد زبان و قلمرو فرهنگی کشورهای مسلمان عرب زبان گردید. امروز در بسیاری از کشورهای - آسیایی و آفریقایی - واژهً مهرجان به معنی و مفهوم جشن و فستیوال به کار می رود.   </STRONG></FONT>
<DIV></DIV>
<P></P>
<P dir="rtl" align="justify"><FONT face="Times New Roman" color="#000080" size="5"><STRONG>در زمان حاضر</STRONG></FONT> 
<DIV></DIV>
<P></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">امروز، جشن مهرگان، به شیوه ای که در کتاب های تاریخی سده های چهارم و پنجم و ششم آمده، نه در دستگاه دولتی و حکومتی برگزار می شود و نه در گردهمایی های غیر رسمی، نزد عامهً مردم. دست کم، در دو سده اخیر نیز از برگزاری آن آگاهی در دست نیست. جشن و آیین مهرگان، از نظر زمانی نیز، با تغییر تقویم، در سال 1304 هجری شمسی، تغییر کرد. بدین معنی که 5 روز "پنجه = خمسه" (که پس از 12 ماه سی روزه برای رسیدن به 365 می آمد) حذف و شش ماه اول سال 31 روز گردیده است. از آن پس، در بسی از تقویم ها، مهرگان، به جای 16 مهر در دهم مهر آمده، یعنی در صد و نود و ششمین روز سال براساس تقویم پیشین. در ماهنامه ها و هفته نامه های ادبی و اجتماعی سدهً اخیر، مهرگان حضور دارد. بدین معنی که مقاله، پژوهش، شعر به مناسبت مهر و مهرگان - به ویژه در نشریه هایی که در ماه مهر منتشر می شود - کم نیست.  </FONT></STRONG></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">دکتر بهرام فره وشی از برگزاری مهرگان به عنوان جشنی خانوادگی، در بین زرتشتیان یزد و کرمان و نیز " از آیین قربانی کردن گوسفند، در برخی از روستاهای زردشتی نشین یزد، برای ایزد مهر " خبر می دهد. تا سی سال پیش، زردشتیان کرمان، در این روز، به یاد مردگان، مرغی را کشته و شکمش را با حبوبات و آلو انباشته و به عنوان خوراک ویژه، یادمان مردگان می پختند.  </FONT></STRONG></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">جشن آغاز سال تحصیلی دانشگاه تهران، که در نیمه اول مهرماه است، در برخی از سال ها در دهم یا شانزدهم مهر ( مهرگان ) برگزار می شد.  </FONT></STRONG></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">زمان برگزاری آیین قالی شویان در مشهد اردهال را جلال ال احمد، با مهرگان هم پیوند می داند.   صدرالدین عینی در یادداشت ها، از جشنی در تاجیکستان و سمرقند یاد می کند که هر سال در ماه میزان (مهر ماه) برگزار می شد. جشنی که می تواند، با همهً دگرگونی ها، بازماندهً جشن مهرگان باشد. از زبان او بشنویم، که فارسی تاجیکی است :  ... حکایت این سیر (جشن) به کسانی که وی را ندیده اند، مانند حکایه های " هزار و یک شب " دلکش و عجیب می نمود. حکایه هایی درباره طرفبازی (آتش بازی)، موشک بازی، خر تازی، تگل جنگ اندازی (به جنگ انداختن قوچ های جنگی ) آن جا می کردند. در ریان (منطقه) غجدوان کم کس یافت می شد، که هیچ نباشد، سالی یک بار رفته، آن را سیر تماشا نکند. دهقان بچگان کم بغل (تنگدست) هم، که پدرشان برای سیر خرجی داده نمی توانستند، کوشش می کردند، که کاری کرده، دو سه تنگه (واحد پول) پول یابند تا که به آن سیر رفته، تماشا کرده توانند. کسانی نیز پخته (پنبه) و خوره چینی می کردند، به خربزه کشانی و دهقانان بای (ارباب) به مرد کاری می در آمدند. و اگر هیچ کار نیابند از کشتزارها دزدی می کردند. و مانند این ها.   </FONT></STRONG></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG><FONT face="Tahoma">ماه مهر و مهرگان، در جامعه کشاورزی، فصل و زمان برداشت، انباشتن فراورده ها، پرداختن خراج و مالیات، اندوختن نیازمندیهای زمستانی و گرمی بازارهای موسمی بوده که هنوز - هر چند نه به نام مهرگان - برگزار می شود.  و نیز با تحول و دگرگونی ای که با گذشت سده ها و هزاره ها در برگزاری جشن ها و آیین ها - مانند همهً پد یده ها و زمینه های فرهنگی - روی داده و می دهد، جشن مهرگان تنها به این عنوان که نام روز با نام ماه یکی است برگزار نمی شود، بلکه بیشتر داستان و اسطورهً قیام کاوه آهنگر در برابر بیدادگری های ضحاک است که یادمان این جشن نمادین می باشد.  بی گمان، باور و اعتقاد به ایزد مهر و آیین های مهری ( میترایی ) که پیش از زرتشت، در هند و ایران وجود داشته، به ماه مهر و جشن مهرگان سیمای دینی بیشتری افزوده بود.</FONT></STRONG></P>
<P dir="rtl" align="justify">منبع: فرهنگسرا</P>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<BR>به نام خدا 
<P><IMG style="WIDTH: 543px; HEIGHT: 400px" height=600 alt="جشن مهرگان" hspace=0 src="http://khalvat2.persiangig.com/image/%D8%A7%D8%B2%20%D9%85%D9%8A%D8%A7%D9%86%20%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%8A%20%D9%87%D8%A7%D9%8A%20%D8%B4%D8%A8/ahnavad_mehrgaan.jpg" width=660 align=baseline border=0></P>
<P dir=rtl><FONT face="Times New Roman" color=#000080 size=6><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400">                         <FONT color=#ff0000> جشن مهرگان</FONT></STRONG></FONT> 
<DIV></DIV>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>جشن مهرگان را نبايد در شمار جشن هاي دوازده گانه کم و بيش فراموش شده اي چون " فروردين گان " و " ارديبهشت گان " و ... آورد و نه چون نوروز که در همه ايران همگاني است، يا چون " سده " که در يک شهر برگزار شود، بلکه مهرگان جشني است که تنها نزد دانشمندان و نويسند گان و شاعران همچنان برجاست و از اين رو جزو جشن هاي کهن بحساب مي آيد. </FONT></STRONG>
<DIV></DIV>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>در روز شمار کهن ايران، هر يک از سي روز ماه را نامي است که نام دوازده ماه سال نيز در ميان آنهاست. پيشينيان در هر ماه که نام روز و نام ماه يکي بود، آن را جشن مي گرفتند. از اين جشن هاي دوازده گانه، تا آنجا که سندها و کتاب هاي تاريخي گواه است، در دوره هاي پس از اسلام، تنها جشن مهرگان است که رسمي و شکوهمند برگزار مي گرديد. افزون بر يکي بودن نام - روز مهر از ماه مهر - مناسبت هاي ديگري را نيز براي برگزاري اين جشن بر مي شمردند، که معروفترين  آن قيام کاوه آهنگر و پيروزي بر ضحاک و پادشاهي نشستن فريدون است. دقيقي، فردوسي و اسدي  توسي از آن چنين ياد کرده اند:  </FONT></STRONG>
<DIV></DIV>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>دقيقي مي گويد:  </FONT></STRONG>
<DIV></DIV>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>مهرگان آمد جشن ملک افريدونا            آن کجا گاو به پرورش بر مايونا ( برمايون نام گاوي است که فريدون با شيرش پرورش يافت) </FONT></STRONG>
<DIV></DIV>
<CENTER>
<CENTER dir=rtl>
<CENTER dir=rtl>
<CENTER>
<DIV align=right> </DIV>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>و فردوسي در داستان به بند کردن ضحاک آورده است:  </FONT></STRONG>
<DIV></DIV>  
<P></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>فريدون چون شد بر جهان کامکار               ندانست جز خويشتن شهريار</FONT></STRONG> 
<DIV></DIV>
<P></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>به روز خجسته سر مهر ماه                      به سر بر نهاد آن کياني کلاه</FONT></STRONG> 
<DIV></DIV>
<P></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>کنون يادگار است از او ماه مهر                  بکوش و برنج، ايچ منهاي چهر</FONT></STRONG> 
<DIV></DIV>  
<DIV></DIV>
<P></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>و اسدي طوسي در انتساب اين جشن به فريدون گويد:  </FONT></STRONG></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>فريدون فرخ به گرز نبرد                               ز ضحاک تازي بر آورد گرد</FONT></STRONG> 
<DIV></DIV>
<P></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>چو در برج شاهين شد از خوشه مهر             نشست او به شاهي سر ماه مهر</FONT></STRONG> 
<DIV></DIV>
<P></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>بر آرايش مهرگان جشن ساخت                    به شاهي سر از چرخ مه برافراخت</FONT></STRONG> 
<DIV></DIV>
<P></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>ابوريحان بيروني در التفهيم مي نويسد : </FONT></STRONG></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>مهرگاه، شانزدهم روز است از مهر ماه و نامش مهر، اندرين روز، افريدون ظفر يافت بر بيورسب جادو، انک معروف است به ضحاک، و به کوه دماوند بازداشت. و روزها که سپس مهرگان است همه جشنند، بر کردار آنچ از پس نوروز بود.... </FONT></STRONG></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>و نيز در آثار الباقيه آورده است که : </FONT></STRONG></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>سلمان فارسي مي گويد، ما در عهد زرتشتي بودن مي گفتيم، خداوند براي زينت بندگان خود ياقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بيرون آورد. و فضل اين دو روز بر روزهاي ديگر مانند فضل ياقوت و زبرجد است بر جواهرهاي ديگر.  و بيورسب هزار سال عمر کرد. اين که ايرانيان به يکديگر دعا ميکنند که : " هزار سال بزي " از آن روز رسم شده است، چون ديدند که ضحاک توانست هزار سال عمر کند واين کار در حد امکان است، هزار سال زندگي را دعا و آرزو کردند.  </FONT></STRONG></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>مورخان، نويسندگان و شاعران، از برگزاري جشن مهرگان نيز - مانند جشن هاي کهن ديگر - در دستگاه پادشاهان و حاکمان خبر ميدهند. از جمله در برگزاري اين جشن در پيش از اسلام آمده که :  اين عيد مانند ديگر اعياد براي عموم مردم است. از آيين ساسانيان در اين روز اين بود که تاجي را که به صورت آفتاب بود به سر مي گذاشتند و در اين روز براي ايرانيان بازاري بر پا مي شد. و در ملوک خراسان رسم است که در روز مهرگان به سپاهيان و ارتش رخت پائيزي و زمستاني ميدهند.  </FONT></STRONG></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>از برگزاري جشن مهرگان، در دورهً غزنويان، آگاهي بيشتري در دست است، در شعر فردوس، عنصري، فرخي و منوچهري وصف اين جشن آمده، ابوالفضل بيهقي از برگزاري جشن مهرگان در زمان سلطان محمود غزنوي، در سالهاي 428، 429 و 430 هجري قمري که خود شاهد بوده، خبر مي دهد. وي مي نويسد : روز يکشنبه چهارم ذي الحجه سال 428 به جشن مهرگان نشست و از آفاق مملکت هديه ها که ساخته بودند پيشکش را، در آن وقت بياوردند و اولياء و حشم نيز بسيار چيز آوردند. و شعرا شعر خواندند وصلت يافتند.  پس از شعر به سر نشاط و شراب رفت و روزي خرم بپايان آمد.</FONT></STRONG></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>در سال 429، ابوالفضل بيهقي، شيوهً برگزاري جشن مهرگان را در روز عرفه بيان مي کند :  ... و روز چهارشنبه نهم ذي الحجه به جشن مهرگان به نشست و هديه هاي بسيار آوردند. و روز عرفه بود. امير روزه داشت و کس را زهر نبود که پنهان و آشکارا نشاط کردي و ديگر روز عيد اضحي کردند.</FONT></STRONG></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>وي همچنين از مهرگان سال 430 و شرح برگزاري آن سخن مي گويد. مهرماه و فروردين ماه که به ترتيب آغاز اعتدال پاييزي و اعتدال بهاري و در آن روز و شب برابرند، زماني هر دو را، به عنوان آغاز سال جشن مي گرفتند :</FONT></STRONG></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma> ... و برخي مهرگان را بر نوروز برتري داده اند. چنان که پاييز را بر بهار برتري داده اند. و تکيه گاه ايشان اين است که اسکندر از ارسطو پرسيد که کدام يک از اين دو فصل بهتر است؟ ارسطو گفت : پادشاها! در بهار حشرات و هوام آغاز ميکند که نشو يابند و در پاييز آغاز ذهاب آنهاست، پس پاييز از بهار بهتر است.   </FONT></STRONG></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT face=Tahoma><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400">از دوران کهن، همراه با جشن ها و آيين ها، واژگان فارسي نوروز و مهرگان به صورت معرب نيروز و مهرجان وارد زبان و قلمرو فرهنگي کشورهاي مسلمان عرب زبان گرديد. امروز در بسياري از کشورهاي - آسيايي و آفريقايي - واژهً مهرجان به معني و مفهوم جشن و فستيوال به کار مي رود.   </STRONG></FONT>
<DIV></DIV>
<P></P>
<P dir=rtl align=justify><FONT face="Times New Roman" color=#000080 size=5><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400">در زمان حاضر</STRONG></FONT> 
<DIV></DIV>
<P></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>امروز، جشن مهرگان، به شيوه اي که در کتاب هاي تاريخي سده هاي چهارم و پنجم و ششم آمده، نه در دستگاه دولتي و حکومتي برگزار مي شود و نه در گردهمايي هاي غير رسمي، نزد عامهً مردم. دست کم، در دو سده اخير نيز از برگزاري آن آگاهي در دست نيست. جشن و آيين مهرگان، از نظر زماني نيز، با تغيير تقويم، در سال 1304 هجري شمسي، تغيير کرد. بدين معني که 5 روز "پنجه = خمسه" (که پس از 12 ماه سي روزه براي رسيدن به 365 مي آمد) حذف و شش ماه اول سال 31 روز گرديده است. از آن پس، در بسي از تقويم ها، مهرگان، به جاي 16 مهر در دهم مهر آمده، يعني در صد و نود و ششمين روز سال براساس تقويم پيشين. در ماهنامه ها و هفته نامه هاي ادبي و اجتماعي سدهً اخير، مهرگان حضور دارد. بدين معني که مقاله، پژوهش، شعر به مناسبت مهر و مهرگان - به ويژه در نشريه هايي که در ماه مهر منتشر مي شود - کم نيست.  </FONT></STRONG></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>دکتر بهرام فره وشي از برگزاري مهرگان به عنوان جشني خانوادگي، در بين زرتشتيان يزد و کرمان و نيز " از آيين قرباني کردن گوسفند، در برخي از روستاهاي زردشتي نشين يزد، براي ايزد مهر " خبر مي دهد. تا سي سال پيش، زردشتيان کرمان، در اين روز، به ياد مردگان، مرغي را کشته و شکمش را با حبوبات و آلو انباشته و به عنوان خوراک ويژه، يادمان مردگان مي پختند.  </FONT></STRONG></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>جشن آغاز سال تحصيلي دانشگاه تهران، که در نيمه اول مهرماه است، در برخي از سال ها در دهم يا شانزدهم مهر ( مهرگان ) برگزار مي شد.  </FONT></STRONG></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>زمان برگزاري آيين قالي شويان در مشهد اردهال را جلال ال احمد، با مهرگان هم پيوند مي داند.   صدرالدين عيني در يادداشت ها، از جشني در تاجيکستان و سمرقند ياد مي کند که هر سال در ماه ميزان (مهر ماه) برگزار مي شد. جشني که مي تواند، با همهً دگرگوني ها، بازماندهً جشن مهرگان باشد. از زبان او بشنويم، که فارسي تاجيکي است :  ... حکايت اين سير (جشن) به کساني که وي را نديده اند، مانند حکايه هاي " هزار و يک شب " دلکش و عجيب مي نمود. حکايه هايي درباره طرفبازي (آتش بازي)، موشک بازي، خر تازي، تگل جنگ اندازي (به جنگ انداختن قوچ هاي جنگي ) آن جا مي کردند. در ريان (منطقه) غجدوان کم کس يافت مي شد، که هيچ نباشد، سالي يک بار رفته، آن را سير تماشا نکند. دهقان بچگان کم بغل (تنگدست) هم، که پدرشان براي سير خرجي داده نمي توانستند، کوشش مي کردند، که کاري کرده، دو سه تنگه (واحد پول) پول يابند تا که به آن سير رفته، تماشا کرده توانند. کساني نيز پخته (پنبه) و خوره چيني مي کردند، به خربزه کشاني و دهقانان باي (ارباب) به مرد کاري مي در آمدند. و اگر هيچ کار نيابند از کشتزارها دزدي مي کردند. و مانند اين ها.   </FONT></STRONG></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG style="FONT-WEIGHT: 400"><FONT face=Tahoma>ماه مهر و مهرگان، در جامعه کشاورزي، فصل و زمان برداشت، انباشتن فراورده ها، پرداختن خراج و ماليات، اندوختن نيازمنديهاي زمستاني و گرمي بازارهاي موسمي بوده که هنوز - هر چند نه به نام مهرگان - برگزار مي شود.  و نيز با تحول و دگرگوني اي که با گذشت سده ها و هزاره ها در برگزاري جشن ها و آيين ها - مانند همهً پد يده ها و زمينه هاي فرهنگي - روي داده و مي دهد، جشن مهرگان تنها به اين عنوان که نام روز با نام ماه يکي است برگزار نمي شود، بلکه بيشتر داستان و اسطورهً قيام کاوه آهنگر در برابر بيدادگري هاي ضحاک است که يادمان اين جشن نمادين مي باشد.  بي گمان، باور و اعتقاد به ايزد مهر و آيين هاي مهري ( ميترايي ) که پيش از زرتشت، در هند و ايران وجود داشته، به ماه مهر و جشن مهرگان سيماي ديني بيشتري افزوده بود.</FONT></STRONG></P>
<P dir=rtl align=justify>منبع: فرهنگسرا</P></CENTER></CENTER></CENTER></CENTER>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=20873/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از  ر . کاووسی</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=19739</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=19739#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 10:47:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
		<description><![CDATA[<DIV align="justify"><A href="http://www.parastto-mohajer.blogfa.com/post-97.aspx"><B>برای امام عشق</B></A></DIV>
<P dir="rtl" align="justify">افطار می‌کنی، خرما را برمی‌داری تا به دهان بگذاری اما انگار دست و دلت به خوردن نمی‌رود، انگار غذادر گلویت می‌ماند، برمی‌خیزی تا بروی، ملتمسانه به حیاط می‌نگری به در خانه به دستگیره‌ی در.</P>
<P dir="rtl" align="justify">شیر را برمی‌داری تا بخوری اما انگار چیزی به خاطر می‌آوری، نمی‌خوری برمی‌داری، شاید فردا لازم شود.</P>
<P dir="rtl" align="justify">بلند می‌شوی، آماده می‌شوی تا بروی، قرآن و مفاتیح را برمی‌داری در کیف می‌گذاری، چادر را سر می‌کنی، به طرف در حرکت می‌کنی، باز به در نگاه می‌کنی، به دستگیره‌ی در. کاش تمام قدرتت را به در می‌داد تا باز نشود. در را باز می‌کنی به  طرف کوچه حرکت می‌کنی. </P>
<P dir="rtl" align="justify">انگار زیرلب چیزی زمزمه می‌کنی:</P>
<P dir="rtl" align="justify">باید بروم، باید بروم، و او را برگردانم، نمی‌گذارم، این بار دیگر نمی‌گذارم، تمام کوچه را سرک می‌کشی تا او را بیابی، انگار در کوچه‌های کوفه قدم می‌گذاری، انگار علی شده‌ای، انگار می‌خواهی تو هم امشب فزت و رب‌الکعبه سر دهی، انگار نجواهای شبانه را می‌خواهی این‌بار بلند تر سر بدهی، قدم‌هایت را بلندتر بر می‌داری،‌ در و دیوار کوچه انگار بوی خون می‌دهند، انگار بوی بی‌وفایی می‌دهند، بوی لکه دار شدن به ننگین‌ترین حقه‌ی تاریخ، به مسجد می‌رسی، این‌جا منزلگاه عشق است. هنوز مانده، هنوز مانده،‌ مردم همه جمعند، دعا می‌خوانند تو هم می‌خوانی، مجیر را که می‌خوانی، می‌خواهی از آتش دوری کنی، سبحانک یا ا... تعالیت یا رحمان، می‌خواهم باز هم بخوانم... بازهم بخوانم تا شاید این بار چیز دیگری شود.</P>
<P dir="rtl" align="justify">به جوشن می‌رسی، ناله را سر می‌دهی، اشک، و اشک، و اشک، دریا، دریا، دریا، خون، خون، خون،</P>
<P dir="rtl" align="justify">سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث الغوث، دست‌ها را بالا می‌گیری چه سبک می‌شوی، انگار دیگر دست نیست، دو بال فرشته است، می‌خواهی به آسمان بروی، اما هنوز زود است، زود است، باز دلشوره داری، دلت ریش ریش می‌شود،....</P>
<P dir="rtl" align="justify">جوشن، هم با تمام بزرگی‌اش تمام می‌شود، و باز ناله‌های یارب یارب، العفو، العفو کاش همیشه و همه شب قدر بود تا این‌قدر سبک و راحت می‌شدی، </P>
<P dir="rtl" align="justify">قرآن را به سر می‌گیری، زیر قرآن که می‌روی احساس می‌کنی، چه با ارزش شده‌ای، چه سنگین است و تو چه سبک، چه با ارزش می‌شوی با این کلام خداوندی، می‌خواهی شروع کنی به قسم دادن خدا، به همین کتاب و به.....</P>
<P dir="rtl" align="justify">به اسمش که می‌رسی، به خودش التماس می‌کنی، که نرود، التماس می‌کنی، این بار نرود، به خاطر همه‌ی کودکی‌ات که در حسرت دیدارش تمام شد.</P>
<P dir="rtl" align="justify">می‌خواهی برایش بگویی که اگر نرود چه خوب می‌شود، اگر نرود دیگر او تشنه نمی‌ماند، دیگر لازم نیست کودکش را روی دست بگیرد، دیگر لازم نیست، ....</P>
<P dir="rtl" align="justify">نمی‌دانی، نمی‌دانی، امشب چگونه می‌خواهد سر شود، به آسمان که چشم می‌دوزی، انگار روشنی صبح، خنجرش را به دل سیاهی شب می‌زند، برمی‌خیزی با خودت می‌گویی، شاید من برسم، شاید زودتر از حسن و حسین برسم، من که می‌دانم می‌خواهد چه شود، ولی می‌ایستی صبر می‌کنی تا به کوچکترینش و بزرگترین مرد عصرت برسی به او التماس کنی، که او نگذارد تا برود.</P>
<P dir="rtl" align="justify">به او هم می‌رسی، دست‌هایت را بلند می‌کنی تا دعا بخوانی، نمی‌دانی چه بگویی، چه بخواهی، ظهور دولت یار، دیدار یار... یا شفای همه ....</P>
<P dir="rtl" align="justify">اما همه را می‌گذاری کنار، از خدا می‌خواهی امشب، فقط امشب، دیگر شمشیر فرود نیاید، کاش او یادش برود امشب با خود شمشیر ببرد. کاش خواب بماند، کاش صدایش نمی‌کرد.</P>
<P dir="rtl" align="justify">دعا تمام شد تمام نجواهای شبانه تمام می‌شود. مؤذن رفت تا اذان بگوید، تند تند حرکت می‌کنی، تند، تند، می‌خواهی زود بروی شاید به آن‌ها برسی، اما خوب می‌دانی، نمی‌توانی، چه عاجزی، چه ناتوانی.</P>
<P dir="rtl" align="justify">به خانه برمی‌گردی مهیا می‌شوی تا نماز بخوانی، وضو می‌گیری نماز می‌خوانی، آه به سجده می‌روی، دیگر برنمی‌خیزی، دیگر بلند نمی‌شوی، یعنی نمی‌خواهی بلند شوی، و تو و تو و تو و اشک، و  اشک و اشک انگار می‌خواهی خون گریه کنی، انگار می‌خواهی ضجه بزنی، ناله کنی، مویه کنی، تمام شوی، چه کنی که باز عاجزی، ناتوانی،‌ </P>
<P dir="rtl" align="justify">شکافت، ترک خورد، پیشانی بزرگ‌ترین مرد تاریخ، سلطان قلب تو، ترک خورد، شکست، باز می‌مانی چه کنی، برخیزی، بنشینی، خود را تمام کنی، انگارهمه‌ی انگیزه‌ات تمام می‌شود.</P>
<P dir="rtl" align="justify">چه کنی.. باز هم عاجزی، ناتوانی،...</P>
<P dir="rtl" align="justify">خدایا دو شب، فقط دو شب مانده، چه کنم. می‌خواهم او را ببینم، می‌روی تا کاسه‌ای شیر برداری، تو هم بروی پشت در، می‌دانی ممکن است اجازه‌ات ندهند، اما می‌روی، می‌روی، باز به در بسته می‌خوری...</P>
<P dir="rtl" align="justify">خدایا امیر مؤمنانم را کشتند، قافله سالارم را زدند، </P>
<P dir="rtl" align="justify">اما به یک جمله دلخوش می‌کنی، به همان یک جمله‌ی آخر</P>
<P dir="rtl" align="justify">فزت و رب‌الکعبه</P>
<P dir="rtl" align="justify"> </P>
<P dir="rtl" align="justify">خدایا تو را به فزت رب الکبعه‌ی علی ما را رستگار کن، خدایا در این شب‌های قدر ما را ببخش و بیامرز</P>
<P dir="rtl" align="justify">پروردگار به ما فرصت دعا، و لیاقت دعا کردن بده.</P>
<P dir="rtl" align="justify"> </P>
<P dir="rtl" align="justify"> <IMG height="451" alt="دعا فراموش نشه" hspace="0" src="http://i21.tinypic.com/w19oao.jpg" width="384" align="baseline" border="0"></P>
<P dir="rtl" align="justify">دوستای خوبم!</P>
<P dir="rtl" align="justify">توی این شب‌های عزیز ما رو هم از دعای خیرتون بی‌بهره نکنید.</P>
<P dir="rtl"><B> </B></P>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<DIV id=posttitle align=justify><A href="http://www.parastto-mohajer.blogfa.com/post-97.aspx"><B>برای امام عشق</B></A></DIV>
<P dir=rtl align=justify>افطار مي‌كني، خرما را برمي‌داري تا به دهان بگذاري اما انگار دست و دلت به خوردن نمي‌رود، انگار غذادر گلويت مي‌ماند، برمي‌خيزي تا بروي، ملتمسانه به حياط مي‌نگري به در خانه به دستگيره‌ي در.</P>
<P dir=rtl align=justify>شير را برمي‌داري تا بخوري اما انگار چيزي به خاطر مي‌آوري، نمي‌خوري برمي‌داري، شايد فردا لازم شود.</P>
<P dir=rtl align=justify>بلند مي‌شوي، آماده مي‌شوي تا بروي، قرآن و مفاتيح را برمي‌داري در كيف مي‌گذاري، چادر را سر مي‌كني، به طرف در حركت مي‌كني، باز به در نگاه مي‌كني، به دستگيره‌ي در. كاش تمام قدرتت را به در مي‌داد تا باز نشود. در را باز مي‌كني به  طرف كوچه حركت مي‌كني. </P>
<P dir=rtl align=justify>انگار زيرلب چيزي زمزمه مي‌كني:</P>
<P dir=rtl align=justify>بايد بروم، بايد بروم، و او را برگردانم، نمي‌گذارم، اين بار ديگر نمي‌گذارم، تمام كوچه را سرك مي‌كشي تا او را بيابي، انگار در كوچه‌هاي كوفه قدم مي‌گذاري، انگار علي شده‌اي، انگار مي‌خواهي تو هم امشب فزت و رب‌الكعبه سر دهي، انگار نجواهاي شبانه را مي‌خواهي اين‌بار بلند تر سر بدهي، قدم‌هايت را بلندتر بر مي‌داري،‌ در و ديوار كوچه انگار بوي خون مي‌دهند، انگار بوي بي‌وفايي مي‌دهند، بوي لكه دار شدن به ننگين‌ترين حقه‌ي تاريخ، به مسجد مي‌رسي، اين‌جا منزلگاه عشق است. هنوز مانده، هنوز مانده،‌ مردم همه جمعند، دعا مي‌خوانند تو هم مي‌خواني، مجير را كه مي‌خواني، مي‌خواهي از آتش دوري كني، سبحانك يا ا... تعاليت يا رحمان، مي‌خواهم باز هم بخوانم... بازهم بخوانم تا شايد اين بار چيز ديگري شود.</P>
<P dir=rtl align=justify>به جوشن مي‌رسي، ناله را سر مي‌دهي، اشك، و اشك، و اشك، دريا، دريا، دريا، خون، خون، خون،</P>
<P dir=rtl align=justify>سبحانك يا لا اله الا انت الغوث الغوث الغوث، دست‌ها را بالا مي‌گيري چه سبك مي‌شوي، انگار ديگر دست نيست، دو بال فرشته است، مي‌خواهي به آسمان بروي، اما هنوز زود است، زود است، باز دلشوره داري، دلت ريش ريش مي‌شود،....</P>
<P dir=rtl align=justify>جوشن، هم با تمام بزرگي‌اش تمام مي‌شود، و باز ناله‌هاي يارب يارب، العفو، العفو كاش هميشه و همه شب قدر بود تا اين‌قدر سبك و راحت مي‌شدي، </P>
<P dir=rtl align=justify>قرآن را به سر مي‌گيري، زير قرآن كه مي‌روي احساس مي‌كني، چه با ارزش شده‌اي، چه سنگين است و تو چه سبك، چه با ارزش مي‌شوي با اين كلام خداوندي، مي‌خواهي شروع كني به قسم دادن خدا، به همين كتاب و به.....</P>
<P dir=rtl align=justify>به اسمش كه مي‌رسي، به خودش التماس مي‌كني، كه نرود، التماس مي‌كني، اين بار نرود، به خاطر همه‌ي كودكي‌ات كه در حسرت ديدارش تمام شد.</P>
<P dir=rtl align=justify>مي‌خواهي برايش بگويي كه اگر نرود چه خوب مي‌شود، اگر نرود ديگر او تشنه نمي‌ماند، ديگر لازم نيست كودكش را روي دست بگيرد، ديگر لازم نيست، ....</P>
<P dir=rtl align=justify>نمي‌داني، نمي‌داني، امشب چگونه مي‌خواهد سر شود، به آسمان كه چشم مي‌دوزي، انگار روشني صبح، خنجرش را به دل سياهي شب مي‌زند، برمي‌خيزي با خودت مي‌گويي، شايد من برسم، شايد زودتر از حسن و حسين برسم، من كه مي‌دانم مي‌خواهد چه شود، ولي مي‌ايستي صبر مي‌كني تا به كوچكترينش و بزرگترين مرد عصرت برسي به او التماس كني، كه او نگذارد تا برود.</P>
<P dir=rtl align=justify>به او هم مي‌رسي، دست‌هايت را بلند مي‌كني تا دعا بخواني، نمي‌داني چه بگويي، چه بخواهي، ظهور دولت يار، ديدار يار... يا شفاي همه ....</P>
<P dir=rtl align=justify>اما همه را مي‌گذاري كنار، از خدا مي‌خواهي امشب، فقط امشب، ديگر شمشير فرود نيايد، كاش او يادش برود امشب با خود شمشير ببرد. كاش خواب بماند، كاش صدايش نمي‌كرد.</P>
<P dir=rtl align=justify>دعا تمام شد تمام نجواهاي شبانه تمام مي‌شود. مؤذن رفت تا اذان بگويد، تند تند حركت مي‌كني، تند، تند، مي‌خواهي زود بروي شايد به آن‌ها برسي، اما خوب مي‌داني، نمي‌تواني، چه عاجزي، چه ناتواني.</P>
<P dir=rtl align=justify>به خانه برمي‌گردي مهيا مي‌شوي تا نماز بخواني، وضو مي‌گيري نماز مي‌خواني، آه به سجده مي‌روي، ديگر برنمي‌خيزي، ديگر بلند نمي‌شوي، يعني نمي‌خواهي بلند شوي، و تو و تو و تو و اشك، و  اشك و اشك انگار مي‌خواهي خون گريه كني، انگار مي‌خواهي ضجه بزني، ناله كني، مويه كني، تمام شوي، چه كني كه باز عاجزي، ناتواني،‌ </P>
<P dir=rtl align=justify>شكافت، ترك خورد، پيشاني بزرگ‌ترين مرد تاريخ، سلطان قلب تو، ترك خورد، شكست، باز مي‌ماني چه كني، برخيزي، بنشيني، خود را تمام كني، انگارهمه‌ي انگيزه‌ات تمام مي‌شود.</P>
<P dir=rtl align=justify>چه كني.. باز هم عاجزي، ناتواني،...</P>
<P dir=rtl align=justify>خدايا دو شب، فقط دو شب مانده، چه كنم. مي‌خواهم او را ببينم، مي‌روي تا كاسه‌اي شير برداري، تو هم بروي پشت در، مي‌داني ممكن است اجازه‌ات ندهند، اما مي‌روي، مي‌روي، باز به در بسته مي‌خوري...</P>
<P dir=rtl align=justify>خدايا امير مؤمنانم را كشتند، قافله سالارم را زدند، </P>
<P dir=rtl align=justify>اما به يك جمله دلخوش مي‌كني، به همان يك جمله‌ي آخر</P>
<P dir=rtl align=justify>فزت و رب‌الكعبه</P>
<P dir=rtl align=justify> </P>
<P dir=rtl align=justify>خدايا تو را به فزت رب الكبعه‌ي علي ما را رستگار كن، خدايا در اين شب‌هاي قدر ما را ببخش و بيامرز</P>
<P dir=rtl align=justify>پروردگار به ما فرصت دعا، و لياقت دعا كردن بده.</P>
<P dir=rtl align=justify> </P>
<P dir=rtl align=justify> <IMG style="WIDTH: 384px; HEIGHT: 276px" height=451 alt="دعا فراموش نشه" hspace=0 src="http://i21.tinypic.com/w19oao.jpg" width=384 align=baseline border=0></P>
<P dir=rtl align=justify>دوستاي خوبم!</P>
<P dir=rtl align=justify>توي اين شب‌هاي عزيز ما رو هم از دعاي خيرتون بي‌بهره نكنيد.</P>
<P dir=rtl><B> </B></P>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=19739/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مردی که از جنس خود شهر بود</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=19569</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=19569#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 10:52:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
		<description><![CDATA[<P dir="rtl" align="justify">به نام خدا</P>
<P dir="rtl" align="justify">مطلبی را که خواهید خواند دست نوشته یا دل نوشته ی یک دختر خانم اهل علم و ادب و شعر و شعور است دختری کازرونی  به نام ر. کاووسی که دست نوشته هایش را برای خودش نگه می دارد و هیچگاه بدنبال خودنمایی نیست و همیشه در کنج خلوت تارنمای خویش به گوشه ای نشسته و برای قلب خودش می سراید یا می نگارد اما وقتی که شما هم به آنجا سرکی بکشید و دل نوشته هایش را بخوانید بی شک می بینید که برای شما هم نوشته است </P>
<P dir="rtl" align="justify">خلوت تنهایی اش را بهم نمی زنم و اگر اجازه فرمود آدرس وبلاگش را خواهم گذاشت اما چون این مطلب از ایشان در هفته نامه ی سلمان بچاب رسیده حیفم آمد که نظر یک دختر خانم کازرونی را راجع به شهردار شهری که در آن زندگی می کند ندانید. </P>
<P dir="rtl" align="justify">                                                    خداحافظ آقای شهردار....</P>
<P dir="rtl" align="justify"><B>--                                                       <IMG alt="" hspace="0" src="http://www.kazeroonnema.ir/files/fa/news/1388/6/9/6597_869.jpg" align="baseline" border="0"></B>                                                </P>
<P dir="rtl" align="justify">روزی که پوستر تبلیغاتی ایشان را روی دیوار دیدم، شاید هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم زمانی بخواهم برای رفتنشان دلتنگ شوم، و بخواهم برای رفتنشان قلم به دست بگیرم.</P>
<P dir="rtl" align="justify">وقتی نوشته بود از آن‌ها که مرا می‌شناسند بپرسید، دیگر برای من پرسشی باقی نماند، چرا که ایشان را می‌شناختم اگر چه کامل نبود اما همین آشنایی اندک کافی بود که به توانایی‌هایشان پی ببرم.</P>
<P dir="rtl" align="justify">رفتارهای موقر و متینشان انتخاب را برایم آسان می‌کرد، شاید می‌توانستم حتی برای انتخاب دیگران راه‌گشا باشم. پس از این‌ با رأی بالایی در شورای شهر وارد شدند و برای چند سال با اقتدار تمام ریاست شورا را به عهده داشتند.</P>
<P dir="rtl" align="justify">اما وقتی که کرسی شهردار کازرون خالی ماند،. زمانی که شاید هیچ‌کس نمی‌توانست برای این کرسی گزینه‌ی شایسته‌ای بیابد.</P>
<P dir="rtl" align="justify">آن مرد آمد....</P>
<P dir="rtl" align="justify">شاید کسی فکر نمی‌کرد یک معلم، بتواند این قدر شایسته‌ی شهرداری شهر شود. اما او یک فرهنگی  کارکشته بود و کار فرهنگی را خوب می‌دانست.</P>
<P dir="rtl" align="justify">حال او شهردار بود.</P>
<P dir="rtl" align="justify">شهردار شهری پر از مشکلات، پر توقع از مردی که از جنس خود شهر بود، از همین آب و از همین خاک.</P>
<P dir="rtl" align="justify">به حق توانست برای این شهر، گزینه‌ای مناسب باشد.</P>
<P dir="rtl" align="justify">امروز که برای رفتنش می‌خواهم بنویسم، با قلمی لرزان و دلتنگ می‌نویسم.</P>
<P dir="rtl" align="justify">شاید تنها چیزهایی که می‌توانم بگویم این است که:</P>
<P dir="rtl" align="justify">جناب شهردار مطمئن باشید هیچ‌گاه خاطره‌ی شما از ذهن‌های ما پاک نمی‌شود.</P>
<P dir="rtl" align="justify">مطمئن باشید نه فقط خودمان بلکه برای فرزندانمان نیز خاطره‌ی شما و خدماتتان را تعریف خواهیم کرد.</P>
<P dir="rtl" align="justify">خاطره‌ی شما و در همیشه باز اتاق شهردار، خاطره‌ی شما و پارک 1100 شهید، خاطره‌ی شما و بوستان مردانی را، خاطره‌ی شما و فرهنگسرای مردانی، خاطره‌ی شما و استقبال بی‌نظیر از رهبری و رئیس جمهور، خاطره‌ی شما و فضای سبز کازرون، خاطره‌ی شما و شگفتی میهمانان نوروزی و تابستانی از این همه تغییر و تحول در شهر و مدیریت شهری، خاطره‌ی شما و درختان نورانی ، خاطره‌ی شما و جشن‌های میلاد، خاطره‌ی شما و لباس پاک‌بانان را، خاطره‌ی شما و استعفاهای سراسر دردتان را....</P>
<P dir="rtl" align="justify">جناب آقای شهردار!</P>
<P dir="rtl" align="justify">هیچ‌گاه فراموش نخواهیم کرد که کوچه‌هایی آسفالت شدند که همه‌ی عمرشان  رنگ آسفالت به خودشان ندیده بودند، زمانی که از خیابان توحید می‌گذریم خاطره‌ی شما تمام ذهن‌های ما را فرا می‌گیرد و قلبمان پر از درد می‌کند، </P>
<P dir="rtl" align="justify">جناب آقای شهردار!</P>
<P dir="rtl" align="justify">وقتی موزاییک پیاده‌روها را می‌بینیم، چهره‌ی آرام و متین‌تان همیشه برایمان تداعی می‌شود. شاید کمتر کسی بداند که شما برای حل مشکل زباله چه شب‌هایی که با اعضای محترم شورا شبانه به محل دفن زباله رفتید تا بتوانید گوشه‌ای از مشکلات این شهر هزار مشکل را حل کنید.</P>
<P dir="rtl" align="justify">جناب آقای شهردار!</P>
<P dir="rtl" align="justify">می‌دانیم که بعد از این باید فانوس به دست دنبال کسی باشیم که بتواند کرسی خالی شهرداری را پر کند، کسی که بومی، متین، خوش برخورد باشد.</P>
<P dir="rtl" align="justify">خوش‌رو، برنامه‌ریز، مهربان، کسی که همه او را دوست داشته باشند.</P>
<P dir="rtl" align="justify">جناب آقای شهردار!</P>
<P dir="rtl" align="justify">شما به معنای واقع مظلوم بودید، حتی بعضی در نوشته‌هایشان دوستان و طرفداران شما را سودجو و گروه فشار خواندند. در حالی‌که می‌دانستند. دوستانتان مثل خودتان نه برج‌سازند، نه بساز و بفروش و نه اهل ثروت و نه اهل درآمدهای آن چنانی.</P>
<P dir="rtl" align="justify">جناب آقای شهردار!</P>
<P dir="rtl" align="justify">امروز با تمام خاطراتی که از شما دارم تنها شاید بتوانم بگویم خداحافظ آقای شهردار... و به دیگران توصیه کنم، هنگام انتخاب دیگر استعفای شهردار را به خاطر بیاورید...</P>
<P dir="rtl" align="justify">ر. کاووسی</P>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<P dir=rtl align=justify>به نام خدا</P>
<P dir=rtl align=justify>مطلبی را که خواهید خواند دست نوشته یا دل نوشته ی یک دختر خانم اهل علم و ادب و شعر و شعور است دختری کازرونی  به نام ر. کاووسی که دست نوشته هایش را برای خودش نگه می دارد و هیچگاه بدنبال خودنمایی نیست و همیشه در کنج خلوت تارنمای خویش به گوشه ای نشسته و برای قلب خودش می سراید یا می نگارد اما وقتی که شما هم به آنجا سرکی بکشید و دل نوشته هایش را بخوانید بی شک می بینید که برای شما هم نوشته است </P>
<P dir=rtl align=justify>خلوت تنهایی اش را بهم نمی زنم و اگر اجازه فرمود آدرس وبلاگش را خواهم گذاشت اما چون این مطلب از ایشان در هفته نامه ی سلمان بچاب رسیده حیفم آمد که نظر یک دختر خانم کازرونی را راجع به شهردار شهری که در آن زندگی می کند ندانید. </P>
<P dir=rtl align=justify>                                                    خداحافظ آقاي شهردار....</P>
<P dir=rtl align=justify><B>--                                                       <IMG alt="" hspace=0 src="http://www.kazeroonnema.ir/files/fa/news/1388/6/9/6597_869.jpg" align=baseline border=0></B>                                                </P>
<P dir=rtl align=justify>روزي كه پوستر تبليغاتي ايشان را روي ديوار ديدم، شايد هيچ‌گاه فكر نمي‌كردم زماني بخواهم براي رفتنشان دلتنگ شوم، و بخواهم براي رفتنشان قلم به دست بگيرم.</P>
<P dir=rtl align=justify>وقتي نوشته بود از آن‌ها كه مرا مي‌شناسند بپرسيد، ديگر براي من پرسشي باقي نماند، چرا كه ايشان را مي‌شناختم اگر چه كامل نبود اما همين آشنايي اندك كافي بود كه به توانايي‌هايشان پي ببرم.</P>
<P dir=rtl align=justify>رفتارهاي موقر و متينشان انتخاب را برايم آسان مي‌كرد، شايد مي‌توانستم حتي براي انتخاب ديگران راه‌گشا باشم. پس از اين‌ با رأي بالايي در شوراي شهر وارد شدند و براي چند سال با اقتدار تمام رياست شورا را به عهده داشتند.</P>
<P dir=rtl align=justify>اما وقتي كه كرسي شهردار كازرون خالي ماند،. زماني كه شايد هيچ‌كس نمي‌توانست براي اين كرسي گزينه‌ي شايسته‌اي بيابد.</P>
<P dir=rtl align=justify>آن مرد آمد....</P>
<P dir=rtl align=justify>شايد كسي فكر نمي‌كرد يك معلم، بتواند اين قدر شايسته‌ي شهرداري شهر شود. اما او يك فرهنگي  كاركشته بود و كار فرهنگي را خوب مي‌دانست.</P>
<P dir=rtl align=justify>حال او شهردار بود.</P>
<P dir=rtl align=justify>شهردار شهري پر از مشكلات، پر توقع از مردي كه از جنس خود شهر بود، از همين آب و از همين خاك.</P>
<P dir=rtl align=justify>به حق توانست براي اين شهر، گزينه‌اي مناسب باشد.</P>
<P dir=rtl align=justify>امروز كه براي رفتنش مي‌خواهم بنويسم، با قلمي لرزان و دلتنگ مي‌نويسم.</P>
<P dir=rtl align=justify>شايد تنها چيزهايي كه مي‌توانم بگويم اين است كه:</P>
<P dir=rtl align=justify>جناب شهردار مطمئن باشيد هيچ‌گاه خاطره‌ي شما از ذهن‌هاي ما پاك نمي‌شود.</P>
<P dir=rtl align=justify>مطمئن باشيد نه فقط خودمان بلكه براي فرزندانمان نيز خاطره‌ي شما و خدماتتان را تعريف خواهيم كرد.</P>
<P dir=rtl align=justify>خاطره‌ي شما و در هميشه باز اتاق شهردار، خاطره‌ي شما و پارك 1100 شهيد، خاطره‌ي شما و بوستان مرداني را، خاطره‌ي شما و فرهنگسراي مرداني، خاطره‌ي شما و استقبال بي‌نظير از رهبري و رئيس جمهور، خاطره‌ي شما و فضاي سبز كازرون، خاطره‌ي شما و شگفتي ميهمانان نوروزي و تابستاني از اين همه تغيير و تحول در شهر و مديريت شهري، خاطره‌ي شما و درختان نوراني ، خاطره‌ي شما و جشن‌هاي ميلاد، خاطره‌ي شما و لباس پاك‌بانان را، خاطره‌ي شما و استعفاهاي سراسر دردتان را....</P>
<P dir=rtl align=justify>جناب آقاي شهردار!</P>
<P dir=rtl align=justify>هيچ‌گاه فراموش نخواهيم كرد كه كوچه‌هايي آسفالت شدند كه همه‌ي عمرشان  رنگ آسفالت به خودشان نديده بودند، زماني كه از خيابان توحيد مي‌گذريم خاطره‌ي شما تمام ذهن‌هاي ما را فرا مي‌گيرد و قلبمان پر از درد مي‌كند، </P>
<P dir=rtl align=justify>جناب آقاي شهردار!</P>
<P dir=rtl align=justify>وقتي موزاييك پياده‌روها را مي‌بينيم، چهره‌ي آرام و متين‌تان هميشه برايمان تداعي مي‌شود. شايد كمتر كسي بداند كه شما براي حل مشكل زباله چه شب‌هايي كه با اعضاي محترم شورا شبانه به محل دفن زباله رفتيد تا بتوانيد گوشه‌اي از مشكلات اين شهر هزار مشكل را حل كنيد.</P>
<P dir=rtl align=justify>جناب آقاي شهردار!</P>
<P dir=rtl align=justify>مي‌دانيم كه بعد از اين بايد فانوس به دست دنبال كسي باشيم كه بتواند كرسي خالي شهرداري را پر كند، كسي كه بومي، متين، خوش برخورد باشد.</P>
<P dir=rtl align=justify>خوش‌رو، برنامه‌ريز، مهربان، كسي كه همه او را دوست داشته باشند.</P>
<P dir=rtl align=justify>جناب آقاي شهردار!</P>
<P dir=rtl align=justify>شما به معناي واقع مظلوم بوديد، حتي بعضي در نوشته‌هايشان دوستان و طرفداران شما را سودجو و گروه فشار خواندند. در حالي‌كه مي‌دانستند. دوستانتان مثل خودتان نه برج‌سازند، نه بساز و بفروش و نه اهل ثروت و نه اهل درآمدهاي آن چناني.</P>
<P dir=rtl align=justify>جناب آقاي شهردار!</P>
<P dir=rtl align=justify>امروز با تمام خاطراتي كه از شما دارم تنها شايد بتوانم بگويم خداحافظ آقاي شهردار... و به ديگران توصيه كنم، هنگام انتخاب ديگر استعفاي شهردار را به خاطر بياوريد...</P>
<P dir=rtl align=justify>ر. کاووسی</P>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=19569/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جگر شیر نداری سفر عشق مکن</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=12914</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=12914#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 24 May 2009 11:21:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
		<description><![CDATA[<P align="justify"><FONT color="#000000"> </FONT></P>
<P align="justify"> </P>
<P align="justify"><STRONG><FONT size="3"></FONT></STRONG> <FONT color="#000000">به نام خدا </FONT></P>
<P align="justify"><FONT color="#000000"></FONT></P>
<P align="justify"><STRONG><FONT color="#ff0000">سرانجام در ساعت ۲۲:۳۰ اول خرداد ۱۳۶۱ تلاش برای آزادی سازی خرمشهر با رمز «بسم الله القاسم الجبارین یا محمد بن عبدالله» آغاز شد .</FONT></STRONG></P>
<P align="justify"><FONT color="#000000">  <IMG alt="خرم شهر آزاد شد" hspace="0" src="http://jarchy.files.wordpress.com/2008/05/860303-masjed-khoramshahr.jpg" align="baseline" border="0"><FONT size="1">با اجازه دکتر دشمن زیاری عزیز</FONT><BR></FONT></P>
<P align="justify"><FONT color="#000000"> </FONT><STRONG><FONT color="#ff0000" size="3">جگر شیر نداری سفر عشق مرو</FONT></STRONG></P>
<P align="justify"><STRONG><FONT size="3"><FONT color="#000000"><FONT color="#ff0000">تاب شمشیر نداری سفر عشق مرو</FONT><BR><BR></FONT></P></FONT></STRONG>
<P align="justify"><SPAN class="mw-headline"><B><FONT color="#000000">اهداف عملیات</FONT></B></SPAN></P>
<P align="justify"><FONT color="#000000">مهم ترین اهدافی که در این عملیات دنبال می‌شد، عبارت بودند از:<BR>- انهدام نیروی های عراقی، حداقل بیش از دو لشکر.<BR>- بازپس گیری حدود ۵۴۰۰ کیلومتر مربع از خاک ایران؛ از جمله شهرهای خرمشهر، هویزه و پادگان حمید.<BR>- خارج نمودن شهرهای اهواز، حمیدیه و سوسنگرد از برد توپخانه عراق.<BR>- تامین مرز بین المللی (حدفاصل پاسگاه طلائیه تا شلمچه).<BR>- آزادسازی جاده اهواز – خرمشهر و خارج شدن جاده اهواز – آبادان از برد توپخانه عراق</FONT></P>
<P align="justify"><FONT color="#000000"> <SPAN class="mw-headline"><B>منطقه عملیات</B></SPAN></FONT></P>
<P align="justify"><FONT color="#000000">منطقه عمومی عملیات بیت المقدس در میان چهار مانع طبیعی محصور است، که از شمال به </FONT><A class="new" title="رودخانه کرخه کور (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%DA%A9%D8%B1%D8%AE%D9%87_%DA%A9%D9%88%D8%B1&#38;action=edit&#38;redlink=1"><FONT color="#000000">رودخانه کرخه کور</FONT></A><FONT color="#000000">، از جنوب به </FONT><A class="new" title="رودخانه اروند (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF&#38;action=edit&#38;redlink=1"><FONT color="#000000">رودخانه اروند</FONT></A><FONT color="#000000">، از شرق به </FONT><A class="mw-redirect" title="رودخانه کارون" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86"><FONT color="#000000">رودخانه کارون</FONT></A><FONT color="#000000"> و از غرب به </FONT><A class="new" title="هور الهویزه (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%87%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D9%84%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%B2%D9%87&#38;action=edit&#38;redlink=1"><FONT color="#000000">هور الهویزه</FONT></A><FONT color="#000000"> منتهی می‌شود.<BR>منطقه مزبور به جز جاده نسبتاً مرتفع </FONT><A title="اهواز" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B2"><FONT color="#000000">اهواز</FONT></A><FONT color="#000000"> – </FONT><A title="خرمشهر" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1"><FONT color="#000000">خرمشهر</FONT></A><FONT color="#000000">، فاقد هر گونه عارضه مهم برای پدافند است. همین امر موجب شد تا زمین منطقه – به دلیل مسطح بودن – برای مانور زرهی مناسب، و برای حرکت نیروهای پیاده – به دلیل در دید و تیر قرار داشتن – نامناسب باشد. نقاط حساس و استراتژیک منطقه شامل بندر و شهر خرمشهر، </FONT><A class="new" title="پادگان حمید (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF&#38;action=edit&#38;redlink=1"><FONT color="#000000">پادگان حمید</FONT></A><FONT color="#000000">، </FONT><A class="new" title="جفیر (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AC%D9%81%DB%8C%D8%B1&#38;action=edit&#38;redlink=1"><FONT color="#000000">جفیر</FONT></A><FONT color="#000000">، جاده آسفالت اهواز – خرمشهر، شهر هویزه و رودخانه‌های کارون، کرخه کور و اروند بود.</FONT></P>
<P align="justify"><SPAN class="mw-headline"><B><FONT color="#000000">طرح عملیات</FONT></B></SPAN></P>
<P align="justify"><FONT color="#000000">در طراحی عملیات، تهاجم از طریق عبور از رودخانه کارون و پیشروی به سوی مرز بین المللی و سپس </FONT><A title="آزادسازی خرمشهر" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C_%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1"><FONT color="#000000">آزادسازی شهر خرمشهر</FONT></A><FONT color="#000000"> مد نظر قرار گرفته و چنین استدلال می‌شود که حمله به جناح عراق، که عمدتاً به سمت شمال آرایش گرفته بود، عامل موفقیت عملیات است.<BR>هم چنین، شکستن خطوط اولیه عراق و عبور از رودخانه و گرفتن سرپل در غرب کارون تا جاده آسفالته اهواز – خرمشهر به عنوان اهداف مرحله اول و ادامه پیشروی به سمت مرز و تامین خرمشهر به عنوان اهداف مرحله دوم تعیین شدند.<BR>بر همین اساس، محورهای عملیاتی هر یک از قرارگاه‌ها به ترتیب زیر مقرر گردید:<BR>۱- محور شمالی؛ </FONT><A class="new" title="قرارگاه قدس (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D9%82%D8%AF%D8%B3&#38;action=edit&#38;redlink=1"><FONT color="#000000">قرارگاه قدس</FONT></A><FONT color="#000000"> (با عبور از رودخانه کرخه).<BR>۲- محور میانی؛ </FONT><A class="new" title="قرارگاه فتح (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D9%81%D8%AA%D8%AD&#38;action=edit&#38;redlink=1"><FONT color="#000000">قرارگاه فتح</FONT></A><FONT color="#000000"> (با عبور از رودخانه کارون و پیشروی به سمت جاده اهواز – خرمشهر).<BR>۳- محور جنوبی؛ </FONT><A class="new" title="قرارگاه نصر (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D9%86%D8%B5%D8%B1&#38;action=edit&#38;redlink=1"><FONT color="#000000">قرارگاه نصر</FONT></A><FONT color="#000000"> (با عبور از کارون و پیشروی به سمت خرمشهر).</FONT></P>
<P align="justify"><FONT color="#000000">در ساعت ۱۱ صبح روز سوم خرداد در حالی که درگیری شدیدی بین قوای ایرانی و نیروهای عراقی در شمال نهر خین جریان داشت و دشمن در فکر شکستن حلقه محاصره خرمشهر بود، رزمندگان ایرانی از جناح غرب و خیابان کشتارگاه وارد شهر شدند. ناحیه گمرک خرمشهر در کنار اروند اندکی مقاومت کرد که آن هم به سرعت در هم شکسته شد.<BR>در ساعت ۱۲ قوای ایران از سمت شمال و شرق وارد شهر شدند و نیروهای متجاوز بعثی که ۲۴ ساعت در محاصره کامل قرار داشتند، راهی جز اسارت یا فرار و یا کشته شدن نداشتند. بدین جهت واحدهای عراقی گروه گروه به اسارت رزمندگان اسلام در آمدند. در ساعت ۲ بعد از ظهر، خرمشهر به طور کامل آزاد شد و پرچم پر افتخار جمهوری اسلامی ایران برفراز «مسجد جامع» و پل تخریب شده خرمشهر به اهتزاز درآمد. بدین ترتیب این شهر مقاوم که پس از ۳۵ روز پایداری و مقاومت در ۴ آبان ۱۳۵۹ به اشغال دشمن درآمده بود، پس از ۵۷۸ روز (۱۹ ماه) اسارت، بار دیگر به آغوش گرم میهن اسلامی بازگشت و پیکره پاک آن از لوث وجود متجاوزان تطهیر گردید.<BR>رزمندگان اسلام در اولین اقدام خود پس از آزاد سازی شهر، نماز شکر را در مسجد جامع خرمشهر اقامه کردند. خبر آزاد سازی خرمشهر به سرعت در همه جا طنین افکند و ملت ایران اسلامی را که مدت‌ها در آرزوی شنیدن چنین خبر مسرت بخشی بودند، غرق در شادی و سرور کرد. مردم به خیابان‌ها ریختند و با پخش شیرینی به جشن و شادی پرداختند. در پایان آن روز ملت سر افرازایران با حضور در مساجد، نماز شکر به جای آورده و با فرا رسیدن شب به یمن پیروزی حق بر پشت بام‌ها ندای الله اکبر سردادند.<BR></FONT><FONT size="5"><FONT size="2"><BR><FONT color="#000000">ای نسیم بهاری وزیدن کن از سمت خرمشهر و بوی نای سقف سنگر دلاورانم را بر گستره ی خاک میهنم بیار تا دل انگیز شود مشام مردمم و احساس کنند طعم دود گلوله ی کلاش و بشنوند آوای پر صلابت آر پی جی و نظاره کنند شجاعت جان بر کفان عاشق که به سفر پر خطر عشق رفته اند و  در سینه اشان جگر شیر دارند.</FONT></FONT></FONT></P>
<P align="justify"><FONT size="5"><FONT color="#000000" size="2">پای هایم را با غرور بر خاک میهنم می گذارم که آنچه به یادگار مانده است از جوانمردی و غیرت و از خودگذشتگی جان برکفانی است که بی مزد و مواجب خون نثار وطن کردند و عشق ورزیدند و خرمشهر را آزاد کردند و ایران را زنده کردند و جان بخشیدند به خوزستان همیشه قهرمان و جاوید کردند نام خویش را در تاریخ بشریت و به یادگار گذاشتند دلاوری و شجاعت را و بر آه دل با خط سرخ نوشتند که چو ایران نباشد تن من مباد.</FONT></FONT></P>
<P align="justify"><FONT color="#000000"> بی شک از خاطره ها نخواهد رفت و گوییا تا ابد ماندگار شده است که پاره ی تن میهن چون یوسف کنعانی به میهن بازگشت و این فرخنده گی و مبارکی نتیجه ی از خودگذشتگی و ایثار دلاورمردان ایرانی بود که در راس آنها شهیدان بودند که با خون خود این درخت تنومند استقامت و پایمردی را آبیاری نمودند و نام خویش را بر بلندای تاریخ پر از حماسه و شجاعت ایران عزیز نوشتند هر چند که محمد ها نبودند که ببینند شهر آزاد گشته و خون یارانشان پر ثمر گشته.  </FONT></P>
<P align="justify"><STRONG><FONT color="#ff0000" size="3">بوی تکبیر نداری سفر عشق مرو</FONT></STRONG></P>
<P align="justify"><STRONG><FONT color="#ff0000" size="3">طاقت تیر نداری سفر عشق مرو</FONT></STRONG></P>
<P align="justify"><STRONG><FONT color="#0000ff" size="3">بیایید تا نگذاریم از خاطره هایمان برود  این روز عزیز را که بوی تکبیر می دهد و بوی از خودگذشتگی و بوی عشق و بوی مردانگی و بوی شمشیر و تیر و تفنگ می دهد بوی ستار خان بوی باقر خان بوی طبا طبایی بوی فراهانی بوی امیر کبیر بوی مدرس بوی مصدق بوی میرزا کوچک خان بوی ناصر دیوان بوی رئیسعلی بوی امام خمینی بوی شهیدان بوی جانبازان بوی آزادگان بوی ایثار گران بوی رزمندگان می دهد و بوی جوانانمان و بوی برادرانمان و بوی پدرانمان و بوی اشک مادرانمان و بوی دعای پیرمردانمان و بوی خدا می دهد.</FONT></STRONG></P>
<P align="justify"><STRONG><FONT color="#006633" size="3">روز آزاد سازی خرمشهر مبارک.</FONT></STRONG></P>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<P align=justify><FONT color=#000000> </FONT></P>
<P align=justify> </P>
<P align=justify><STRONG><FONT size=3></FONT></STRONG> <FONT color=#000000>به نام خدا </FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000000></FONT></P>
<P align=justify><STRONG><FONT color=#ff0000>سرانجام در ساعت ۲۲:۳۰ اول خرداد ۱۳۶۱ تلاش برای آزادی سازی خرمشهر با رمز «بسم الله القاسم الجبارین یا محمد بن عبدالله» آغاز شد .</FONT></STRONG></P>
<P align=justify><FONT color=#000000>  <IMG alt="خرم شهر آزاد شد" hspace=0 src="http://jarchy.files.wordpress.com/2008/05/860303-masjed-khoramshahr.jpg" align=baseline border=0><FONT size=1>با اجازه دکتر دشمن زیاری عزیز</FONT><BR></FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000000> </FONT><STRONG><FONT color=#ff0000 size=3>جگر شیر نداری سفر عشق مرو</FONT></STRONG></P>
<P align=justify><STRONG><FONT size=3><FONT color=#000000><FONT color=#ff0000>تاب شمشیر نداری سفر عشق مرو</FONT><BR><BR></FONT></P></FONT></STRONG>
<P align=justify><SPAN class=mw-headline><B><FONT color=#000000>اهداف عملیات</FONT></B></SPAN></P>
<P align=justify><FONT color=#000000>مهم ترین اهدافی که در این عملیات دنبال می‌شد، عبارت بودند از:<BR>- انهدام نیروی های عراقی، حداقل بیش از دو لشکر.<BR>- بازپس گیری حدود ۵۴۰۰ کیلومتر مربع از خاک ایران؛ از جمله شهرهای خرمشهر، هویزه و پادگان حمید.<BR>- خارج نمودن شهرهای اهواز، حمیدیه و سوسنگرد از برد توپخانه عراق.<BR>- تامین مرز بین المللی (حدفاصل پاسگاه طلائیه تا شلمچه).<BR>- آزادسازی جاده اهواز – خرمشهر و خارج شدن جاده اهواز – آبادان از برد توپخانه عراق</FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000000> <SPAN class=mw-headline><B>منطقه عملیات</B></SPAN></FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000000>منطقه عمومی عملیات بیت المقدس در میان چهار مانع طبیعی محصور است، که از شمال به </FONT><A class=new title="رودخانه کرخه کور (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%DA%A9%D8%B1%D8%AE%D9%87_%DA%A9%D9%88%D8%B1&action=edit&redlink=1"><FONT color=#000000>رودخانه کرخه کور</FONT></A><FONT color=#000000>، از جنوب به </FONT><A class=new title="رودخانه اروند (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF&action=edit&redlink=1"><FONT color=#000000>رودخانه اروند</FONT></A><FONT color=#000000>، از شرق به </FONT><A class=mw-redirect title="رودخانه کارون" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86"><FONT color=#000000>رودخانه کارون</FONT></A><FONT color=#000000> و از غرب به </FONT><A class=new title="هور الهویزه (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%87%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D9%84%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%B2%D9%87&action=edit&redlink=1"><FONT color=#000000>هور الهویزه</FONT></A><FONT color=#000000> منتهی می‌شود.<BR>منطقه مزبور به جز جاده نسبتاً مرتفع </FONT><A title=اهواز href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B2"><FONT color=#000000>اهواز</FONT></A><FONT color=#000000> – </FONT><A title=خرمشهر href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1"><FONT color=#000000>خرمشهر</FONT></A><FONT color=#000000>، فاقد هر گونه عارضه مهم برای پدافند است. همین امر موجب شد تا زمین منطقه – به دلیل مسطح بودن – برای مانور زرهی مناسب، و برای حرکت نیروهای پیاده – به دلیل در دید و تیر قرار داشتن – نامناسب باشد. نقاط حساس و استراتژیک منطقه شامل بندر و شهر خرمشهر، </FONT><A class=new title="پادگان حمید (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF&action=edit&redlink=1"><FONT color=#000000>پادگان حمید</FONT></A><FONT color=#000000>، </FONT><A class=new title="جفیر (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AC%D9%81%DB%8C%D8%B1&action=edit&redlink=1"><FONT color=#000000>جفیر</FONT></A><FONT color=#000000>، جاده آسفالت اهواز – خرمشهر، شهر هویزه و رودخانه‌های کارون، کرخه کور و اروند بود.</FONT></P>
<P align=justify><SPAN class=mw-headline><B><FONT color=#000000>طرح عملیات</FONT></B></SPAN></P>
<P align=justify><FONT color=#000000>در طراحی عملیات، تهاجم از طریق عبور از رودخانه کارون و پیشروی به سوی مرز بین المللی و سپس </FONT><A title="آزادسازی خرمشهر" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C_%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1"><FONT color=#000000>آزادسازی شهر خرمشهر</FONT></A><FONT color=#000000> مد نظر قرار گرفته و چنین استدلال می‌شود که حمله به جناح عراق، که عمدتاً به سمت شمال آرایش گرفته بود، عامل موفقیت عملیات است.<BR>هم چنین، شکستن خطوط اولیه عراق و عبور از رودخانه و گرفتن سرپل در غرب کارون تا جاده آسفالته اهواز – خرمشهر به عنوان اهداف مرحله اول و ادامه پیشروی به سمت مرز و تامین خرمشهر به عنوان اهداف مرحله دوم تعیین شدند.<BR>بر همین اساس، محورهای عملیاتی هر یک از قرارگاه‌ها به ترتیب زیر مقرر گردید:<BR>۱- محور شمالی؛ </FONT><A class=new title="قرارگاه قدس (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D9%82%D8%AF%D8%B3&action=edit&redlink=1"><FONT color=#000000>قرارگاه قدس</FONT></A><FONT color=#000000> (با عبور از رودخانه کرخه).<BR>۲- محور میانی؛ </FONT><A class=new title="قرارگاه فتح (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D9%81%D8%AA%D8%AD&action=edit&redlink=1"><FONT color=#000000>قرارگاه فتح</FONT></A><FONT color=#000000> (با عبور از رودخانه کارون و پیشروی به سمت جاده اهواز – خرمشهر).<BR>۳- محور جنوبی؛ </FONT><A class=new title="قرارگاه نصر (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D9%86%D8%B5%D8%B1&action=edit&redlink=1"><FONT color=#000000>قرارگاه نصر</FONT></A><FONT color=#000000> (با عبور از کارون و پیشروی به سمت خرمشهر).</FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000000>در ساعت ۱۱ صبح روز سوم خرداد در حالی که درگیری شدیدی بین قوای ایرانی و نیروهای عراقی در شمال نهر خین جریان داشت و دشمن در فکر شکستن حلقه محاصره خرمشهر بود، رزمندگان ایرانی از جناح غرب و خیابان کشتارگاه وارد شهر شدند. ناحیه گمرک خرمشهر در کنار اروند اندکی مقاومت کرد که آن هم به سرعت در هم شکسته شد.<BR>در ساعت ۱۲ قوای ایران از سمت شمال و شرق وارد شهر شدند و نیروهای متجاوز بعثی که ۲۴ ساعت در محاصره کامل قرار داشتند، راهی جز اسارت یا فرار و یا کشته شدن نداشتند. بدین جهت واحدهای عراقی گروه گروه به اسارت رزمندگان اسلام در آمدند. در ساعت ۲ بعد از ظهر، خرمشهر به طور کامل آزاد شد و پرچم پر افتخار جمهوری اسلامی ایران برفراز «مسجد جامع» و پل تخریب شده خرمشهر به اهتزاز درآمد. بدین ترتیب این شهر مقاوم که پس از ۳۵ روز پایداری و مقاومت در ۴ آبان ۱۳۵۹ به اشغال دشمن درآمده بود، پس از ۵۷۸ روز (۱۹ ماه) اسارت، بار دیگر به آغوش گرم میهن اسلامی بازگشت و پیکره پاک آن از لوث وجود متجاوزان تطهیر گردید.<BR>رزمندگان اسلام در اولین اقدام خود پس از آزاد سازی شهر، نماز شکر را در مسجد جامع خرمشهر اقامه کردند. خبر آزاد سازی خرمشهر به سرعت در همه جا طنین افکند و ملت ایران اسلامی را که مدت‌ها در آرزوی شنیدن چنین خبر مسرت بخشی بودند، غرق در شادی و سرور کرد. مردم به خیابان‌ها ریختند و با پخش شیرینی به جشن و شادی پرداختند. در پایان آن روز ملت سر افرازایران با حضور در مساجد، نماز شکر به جای آورده و با فرا رسیدن شب به یمن پیروزی حق بر پشت بام‌ها ندای الله اکبر سردادند.<BR></FONT><FONT size=5><FONT size=2><BR><FONT color=#000000>ای نسیم بهاری وزیدن کن از سمت خرمشهر و بوی نای سقف سنگر دلاورانم را بر گستره ی خاک میهنم بیار تا دل انگیز شود مشام مردمم و احساس کنند طعم دود گلوله ی کلاش و بشنوند آوای پر صلابت آر پی جی و نظاره کنند شجاعت جان بر کفان عاشق که به سفر پر خطر عشق رفته اند و  در سینه اشان جگر شیر دارند.</FONT></FONT></FONT></P>
<P align=justify><FONT size=5><FONT color=#000000 size=2>پای هایم را با غرور بر خاک میهنم می گذارم که آنچه به یادگار مانده است از جوانمردی و غیرت و از خودگذشتگی جان برکفانی است که بی مزد و مواجب خون نثار وطن کردند و عشق ورزیدند و خرمشهر را آزاد کردند و ایران را زنده کردند و جان بخشیدند به خوزستان همیشه قهرمان و جاوید کردند نام خویش را در تاریخ بشریت و به یادگار گذاشتند دلاوری و شجاعت را و بر آه دل با خط سرخ نوشتند که چو ایران نباشد تن من مباد.</FONT></FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000000> بی شک از خاطره ها نخواهد رفت و گوییا تا ابد ماندگار شده است که پاره ی تن میهن چون یوسف کنعانی به میهن بازگشت و این فرخنده گی و مبارکی نتیجه ی از خودگذشتگی و ایثار دلاورمردان ایرانی بود که در راس آنها شهیدان بودند که با خون خود این درخت تنومند استقامت و پایمردی را آبیاری نمودند و نام خویش را بر بلندای تاریخ پر از حماسه و شجاعت ایران عزیز نوشتند هر چند که محمد ها نبودند که ببینند شهر آزاد گشته و خون یارانشان پر ثمر گشته.  </FONT></P>
<P align=justify><STRONG><FONT color=#ff0000 size=3>بوی تکبیر نداری سفر عشق مرو</FONT></STRONG></P>
<P align=justify><STRONG><FONT color=#ff0000 size=3>طاقت تیر نداری سفر عشق مرو</FONT></STRONG></P>
<P align=justify><STRONG><FONT color=#0000ff size=3>بیایید تا نگذاریم از خاطره هایمان برود  این روز عزیز را که بوی تکبیر می دهد و بوی از خودگذشتگی و بوی عشق و بوی مردانگی و بوی شمشیر و تیر و تفنگ می دهد بوی ستار خان بوی باقر خان بوی طبا طبایی بوی فراهانی بوی امیر کبیر بوی مدرس بوی مصدق بوی میرزا کوچک خان بوی ناصر دیوان بوی رئیسعلی بوی امام خمینی بوی شهیدان بوی جانبازان بوی آزادگان بوی ایثار گران بوی رزمندگان می دهد و بوی جوانانمان و بوی برادرانمان و بوی پدرانمان و بوی اشک مادرانمان و بوی دعای پیرمردانمان و بوی خدا می دهد.</FONT></STRONG></P>
<P align=justify><STRONG><FONT color=#006633 size=3>روز آزاد سازی خرمشهر مبارک.</FONT></STRONG></P>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=12914/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سن دریاچه ی پریشان</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=12541</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=12541#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Apr 2009 20:32:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
		<description><![CDATA[<P dir="rtl"> <BR><BR>به نام خدا</P>
<P dir="rtl">                                 <FONT face="arial, helvetica, sans-serif">        </FONT><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">   <FONT size="4"><FONT color="#006600"><STRONG> <FONT color="#ff0000">سن دریاچه ی پریشان</FONT></STRONG></FONT></FONT></FONT></P>
<P dir="rtl"><STRONG><FONT color="#006600" size="4">                                                     <IMG height="386" alt="دریاچه زیبای پریشان" hspace="0" src="http://img.majidonline.com/pic/189925/423595_orig.jpg" width="540" align="baseline" border="0"></FONT></STRONG><BR></P>
<P dir="rtl" align="justify"><STRONG>فقط</STRONG> تصور کنید که بتوانیم سن زمین را، که غیر قابل تصور است، فشرده کنیم و هر<STRONG> <FONT color="#ff0000">صد میلیون سال</FONT></STRONG> آن را <FONT color="#ff0000"><STRONG>یک سال</STRONG></FONT> در نظر بگیریم! </P>
<P align="justify"> در اینصورت کره زمین مانند فردی<FONT color="#ff0000"> <STRONG>46</STRONG> ساله</FONT> خواهد بود! که هیچ اطلاعی در مورد <FONT color="#ff0000"><STRONG>هفت </STRONG>سال اول</FONT> این فرد وجود ندارد و در باره‌ی سال‌های میانی زندگی او نیز اطلاعات کم و بیش پراکنده‌ای داریم! </P>
<P align="justify"> اما این را می‌دانیم که در سن<STRONG> </STRONG><FONT color="#ff0000"><STRONG>42</STRONG> سالگی </FONT>، گیاهان و جنگل‌ها پدیدار شده و شروع به رشد و نمو کرده‌اند. </P>
<P align="justify">اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین <FONT color="#ff0000"><STRONG>یکسال</STRONG> پیش</FONT> نبود! یعنی زمین آن‌ها را در <FONT color="#ff0000">سن <STRONG>45</STRONG></FONT> <FONT color="#ff0000">سالگی</FONT> به چشم خود دید و تقریبا<FONT color="#ff0000"> <STRONG>8 ماه</STRONG> پیش</FONT> پستانداران را به دنیا آورد. </P>
<P align="justify"> و <FONT color="#ff0000"><STRONG>آخر هفته</STRONG> گذشته</FONT> دوران یخ سراسر زمین را فرا گرفت. </P>
<P align="justify"> انسان جدید فقط حدود<STRONG> <FONT color="#ff0000">4 ساعت</FONT></STRONG> روی زمین بوده و طی همین <STRONG>یک </STRONG><FONT color="#ff0000"><STRONG>ساعت</STRONG> گذشته</FONT> کشاورزی را <FONT color="#ff0000">کشف</FONT> کرده است! </P>
<P align="justify"> بیش از<FONT color="#ff0000"> <STRONG>یک دقیقه</STRONG></FONT> از عمر انقلاب صنعتی نمی‌گذرد و حال ببینید انسان در این <FONT color="#ff0000"><STRONG>یک دقیقه</STRONG></FONT> چه بلائی بر سر این بیچاره‌ی <FONT color="#ff0000"><STRONG>46 </STRONG>ساله</FONT> آورده است<BR><BR>او طی<FONT color="#ff0000"><STRONG> 40 ثانیه</STRONG></FONT> بیولوژیکی ، از این<STRONG> <FONT color="#0000ff"><FONT color="#ff0000">بهشت</FONT> <FONT color="#000000">یک</FONT></FONT><FONT color="#ff0000"> آشغالدانی</FONT></STRONG> کامل ساخته است <A href="http://groups.yahoo.com/group/vandaclick/join" target="_blank"></A> </P>
<P align="justify"> او خودش را به نسبت‌های سرسام‌آوری زیاد کرده ، و نسل <FONT color="#ff0000"><STRONG>500</STRONG> خانواده</FONT> از جانداران را <FONT color="#ff0000">منقرض</FONT> کرده است </P>
<P align="justify"> سوخت‌های این سیاره را مال خود کرده و همه را به یغما برده است .<BR><BR><STRONG><FONT color="#ff0000">و الان مثل کودکی معصوم و بی تقصیر! ایستاده و به این حمله‌ی برق آسا نگاه می‌کند.</FONT></STRONG> <BR><BR>حال با توجه به سن زمین ، از عمر دریاچه ی پریشان ، این عزیز کازرون چقدر میگذرد؟</P>
<P align="justify">براستی دریاچه ی پریشان چند سالش است؟ و طی این سالها چه کاری برایش انجام داده اند؟<BR><BR>احتمالا باید عمری معادل ۳۰ الی ۴۰ سال داشته باشد!<BR><BR>پس ما در این چند هزارم ثانیه ، خوب دقت کنید ، چند هزارم ثانیه داریم چه بلایی بر سر دریاچه ی پریشان می آوریم!<BR><BR>و تقصیر خویش را بر گردن خالق دریاچه می اندازیم که باران نفرستاد ، از بارش برف جلو گیری کرد ، هوا را گرم کرد ، زمین سبز را به کویر تبدیل نمود ، چاه های آب را خشک کرد ، از سبز شدن سبزه و نیزار ها جلو گیری کرد. </P>
<P align="justify"> <FONT size="3">و </FONT><BR> <BR>حاضر نیستیم قبول کنیم که ما انسانها امانتدار بدی هستیم و براستی با امانت خداوند چکار کرده ایم. اگر خیانت در امانتی صورت پذیرد به مراجع ذی صلاح شکایت می بریم و داد و فریاد و امان و بیدادمان بالا میگیرد و آه دل بر آسمان می نشانیم که کجایید و کو مسلمانی که در امانتم خیانت کردند و ....</P>
<P align="justify">اما تا بحال به این فکر فرو نرفته ایم که اگر  به امانت خداوند خیانت  شد شکوه به کجا باید برد و چه کسی را دادرس باید گرفت ؟<BR><BR>البته دخل و تصرف در امانت خداوند به حسب پرورش و تکثیر و خرمی و شکوفایی و عشق و زندگی و نجات طبیعت ، روح انسان را تا خدا می برد و باور داشته باشیم بر اینکه حق حیات از خالق حیات بخش است و  حقی  دیگر بر ما نیست که....</P>
<P align="justify"> پایمال کنیم نرگس را یا زخمی کنیم غنچه را یا خون در دل شقایق بریزیم  یا بشکنیم پای ملخ را و یا پر بکنیم از پروانه یا در قفس کنیم  طوطی را و به دام افکنیم چشم آهو را و به تور کشیم ماهی را و به سیخ کشیم مرغابی را و در حنجر قناری سرب  کنیم و لاک پشت را در آتش اندازیم و خرچنگ را خشک کنیم و قور قور قورباغه را خفه گردانیم و آهنگ باد را خاموش کنیم و چشمه را از جوشش بیاندازیم و صدای آب را ساکت و رقص شب پره را عزا کنیم و حشره را پشت میله های تنگستن چراغ زندانی کنیم و پرواز قاصدک را سرنگون سازیم و دویدن را از گوزن بگیریم و فراز درخت را به زیر آوریم و تنفس را از آبشش ماهی بگیریم و بوی یاسمن را در گنجه ی لباس دفن کنیم و بدن ضعیف سنجاقک را با سوزن ته گرد به آلبوم بی رحمی نا آگاهی بچسبانیم و بابونه را پرپر کنیم و خانه ی نیزار را به آتش بکشیم و آب را گل کنیم .<BR><BR>حال دریاچه ی پریشان ، این مظلوم بدون دفاع و اسیر در چنگال زیاده خواهی و سودجویی ما انسانها چگونه باید از خود دفاع کند و چطور می بایستی به ما انسانهای خود خواه و منفعت طلب  بفهماند که:<BR><BR>پایم را له کردید و بر دستم دستبند زدید و چشمهایم را پوشاندید و لبم را دوختید و گوشم را بریدید و بینی ام را شکستید و نفسم را بریدید و صدایم را در حنجرم خاموش کردید و خاطرات زیبای پر آبی ام را با خشکسالی تلخ کردید سبزه هایم را درو کردید و زمینم را شخم زدید و ماهیانم را به دام انداختید و  چشمه هایم را دوشیدید و مهتاب شبهایم را دزدیدید و تیره گی را به من هدیه دادید و جانم را با نامهربانی به لب پرتگاه نا بودی کشیدید و روحم را و جسمم را و جانم را به آتش کشیدید و  آتش عشقم را به خاکستر نشاندید .<BR><BR>ولی هنوز قلبم می تپد و نبضم می زند و ذهنم زنده است و امیدم به یاری و مهربانی یار دبستانی و همراه قدیمی و دوست عزیز و گرامیم دوستداران طبیعت و حامیان محیط زیست و وبلاگداران عزیز است که با من نفس میکشند و با من در دشت های تابستان می خندند و با من پاییز را جشن مهرگان میگیرند و با من در بهار به تولد نوروز می روند و با من قله های برف زمستان را به تماشا می نشینند و به عشق من خدای را بر سبزه به سجده  می نشینند .</P>
<P align="justify">چون اوست خالق زیبایی ها و هم اوست نگهدارنده ی عشق.</P>
<P align="justify">پس دریاچه  که عشق کازرونی هاست را نگه خواهد داشت.</P>
<P align="justify">یا حق<BR></P>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<P dir=rtl> <BR><BR>به نام خدا</P>
<P dir=rtl>                                 <FONT face="arial, helvetica, sans-serif">        </FONT><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">   <FONT size=4><FONT color=#006600><STRONG> <FONT color=#ff0000>سن دریاچه ی پریشان</FONT></STRONG></FONT></FONT></FONT></P>
<P dir=rtl><STRONG><FONT color=#006600 size=4>                                                     <IMG style="WIDTH: 540px; HEIGHT: 354px" height=386 alt="دریاچه زیبای پریشان" hspace=0 src="http://img.majidonline.com/pic/189925/423595_orig.jpg" width=540 align=baseline border=0></FONT></STRONG><BR></P>
<P dir=rtl align=justify><STRONG>فقط</STRONG> تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را، كه غير قابل تصور است، فشرده كنيم و هر<STRONG> <FONT color=#ff0000>صد ميليون سال</FONT></STRONG> آن را <FONT color=#ff0000><STRONG>يك سال</STRONG></FONT> در نظر بگيريم! </P>
<P align=justify> در اينصورت كره زمين مانند فردی<FONT color=#ff0000> <STRONG>46</STRONG> ساله</FONT> خواهد بود! که هيچ اطلاعي در مورد <FONT color=#ff0000><STRONG>هفت </STRONG>سال اول</FONT> اين فرد وجود ندارد و در باره‌ي سال‌هاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده‌اي داريم! </P>
<P align=justify> اما اين را مي‌دانيم كه در سن<STRONG> </STRONG><FONT color=#ff0000><STRONG>42</STRONG> سالگي </FONT>، گياهان و جنگل‌ها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده‌اند. </P>
<P align=justify>اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين <FONT color=#ff0000><STRONG>يكسال</STRONG> پيش</FONT> نبود! يعني زمين آن‌ها را در <FONT color=#ff0000>سن <STRONG>45</STRONG></FONT> <FONT color=#ff0000>سالگي</FONT> به چشم خود ديد و تقريبا<FONT color=#ff0000> <STRONG>8 ماه</STRONG> پيش</FONT> پستانداران را به دنيا آورد. </P>
<P align=justify> و <FONT color=#ff0000><STRONG>آخر هفته</STRONG> گذشته</FONT> دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت. </P>
<P align=justify> انسان جديد فقط حدود<STRONG> <FONT color=#ff0000>4 ساعت</FONT></STRONG> روي زمين بوده و طي همين <STRONG>يك </STRONG><FONT color=#ff0000><STRONG>ساعت</STRONG> گذشته</FONT> كشاورزي را <FONT color=#ff0000>كشف</FONT> كرده است! </P>
<P align=justify> بيش از<FONT color=#ff0000> <STRONG>يك دقيقه</STRONG></FONT> از عمر انقلاب صنعتي نمي‌گذرد و حال ببينيد انسان در اين <FONT color=#ff0000><STRONG>يك دقيقه</STRONG></FONT> چه بلائي بر سر اين بيچاره‌ي <FONT color=#ff0000><STRONG>46 </STRONG>ساله</FONT> آورده است<BR><BR>او طي<FONT color=#ff0000><STRONG> 40 ثانيه</STRONG></FONT> بيولوژيكي ، از اين<STRONG> <FONT color=#0000ff><FONT color=#ff0000>بهشت</FONT> <FONT color=#000000>يك</FONT></FONT><FONT color=#ff0000> آشغالداني</FONT></STRONG> كامل ساخته است <A href="http://groups.yahoo.com/group/vandaclick/join" ></A> </P>
<P align=justify> او خودش را به نسبت‌هاي سرسام‌آوري زياد كرده ، و نسل <FONT color=#ff0000><STRONG>500</STRONG> خانواده</FONT> از جانداران را <FONT color=#ff0000>منقرض</FONT> كرده است </P>
<P align=justify> سوخت‌هاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است .<BR><BR><STRONG><FONT color=#ff0000>و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله‌ي برق آسا نگاه مي‌كند.</FONT></STRONG> <BR><BR>حال با توجه به سن زمین ، از عمر دریاچه ی پریشان ، این عزیز کازرون چقدر میگذرد؟</P>
<P align=justify>براستی دریاچه ی پریشان چند سالش است؟ و طی این سالها چه کاری برایش انجام داده اند؟<BR><BR>احتمالا باید عمری معادل ۳۰ الی ۴۰ سال داشته باشد!<BR><BR>پس ما در این چند هزارم ثانیه ، خوب دقت کنید ، چند هزارم ثانیه داریم چه بلایی بر سر دریاچه ی پریشان می آوریم!<BR><BR>و تقصیر خویش را بر گردن خالق دریاچه می اندازیم که باران نفرستاد ، از بارش برف جلو گیری کرد ، هوا را گرم کرد ، زمین سبز را به کویر تبدیل نمود ، چاه های آب را خشک کرد ، از سبز شدن سبزه و نیزار ها جلو گیری کرد. </P>
<P align=justify> <FONT size=3>و </FONT><BR> <BR>حاضر نیستیم قبول کنیم که ما انسانها امانتدار بدی هستیم و براستی با امانت خداوند چکار کرده ایم. اگر خیانت در امانتی صورت پذیرد به مراجع ذی صلاح شکایت می بریم و داد و فریاد و امان و بیدادمان بالا میگیرد و آه دل بر آسمان می نشانیم که کجایید و کو مسلمانی که در امانتم خیانت کردند و ....</P>
<P align=justify>اما تا بحال به این فکر فرو نرفته ایم که اگر  به امانت خداوند خیانت  شد شکوه به کجا باید برد و چه کسی را دادرس باید گرفت ؟<BR><BR>البته دخل و تصرف در امانت خداوند به حسب پرورش و تکثیر و خرمی و شکوفایی و عشق و زندگی و نجات طبیعت ، روح انسان را تا خدا می برد و باور داشته باشیم بر اینکه حق حیات از خالق حیات بخش است و  حقی  دیگر بر ما نیست که....</P>
<P align=justify> پایمال کنیم نرگس را یا زخمی کنیم غنچه را یا خون در دل شقایق بریزیم  یا بشکنیم پای ملخ را و یا پر بکنیم از پروانه یا در قفس کنیم  طوطی را و به دام افکنیم چشم آهو را و به تور کشیم ماهی را و به سیخ کشیم مرغابی را و در حنجر قناری سرب  کنیم و لاک پشت را در آتش اندازیم و خرچنگ را خشک کنیم و قور قور قورباغه را خفه گردانیم و آهنگ باد را خاموش کنیم و چشمه را از جوشش بیاندازیم و صدای آب را ساکت و رقص شب پره را عزا کنیم و حشره را پشت میله های تنگستن چراغ زندانی کنیم و پرواز قاصدک را سرنگون سازیم و دویدن را از گوزن بگیریم و فراز درخت را به زیر آوریم و تنفس را از آبشش ماهی بگیریم و بوی یاسمن را در گنجه ی لباس دفن کنیم و بدن ضعیف سنجاقک را با سوزن ته گرد به آلبوم بی رحمی نا آگاهی بچسبانیم و بابونه را پرپر کنیم و خانه ی نیزار را به آتش بکشیم و آب را گل کنیم .<BR><BR>حال دریاچه ی پریشان ، این مظلوم بدون دفاع و اسیر در چنگال زیاده خواهی و سودجویی ما انسانها چگونه باید از خود دفاع کند و چطور می بایستی به ما انسانهای خود خواه و منفعت طلب  بفهماند که:<BR><BR>پایم را له کردید و بر دستم دستبند زدید و چشمهایم را پوشاندید و لبم را دوختید و گوشم را بریدید و بینی ام را شکستید و نفسم را بریدید و صدایم را در حنجرم خاموش کردید و خاطرات زیبای پر آبی ام را با خشکسالی تلخ کردید سبزه هایم را درو کردید و زمینم را شخم زدید و ماهیانم را به دام انداختید و  چشمه هایم را دوشیدید و مهتاب شبهایم را دزدیدید و تیره گی را به من هدیه دادید و جانم را با نامهربانی به لب پرتگاه نا بودی کشیدید و روحم را و جسمم را و جانم را به آتش کشیدید و  آتش عشقم را به خاکستر نشاندید .<BR><BR>ولی هنوز قلبم می تپد و نبضم می زند و ذهنم زنده است و امیدم به یاری و مهربانی یار دبستانی و همراه قدیمی و دوست عزیز و گرامیم دوستداران طبیعت و حامیان محیط زیست و وبلاگداران عزیز است که با من نفس میکشند و با من در دشت های تابستان می خندند و با من پاییز را جشن مهرگان میگیرند و با من در بهار به تولد نوروز می روند و با من قله های برف زمستان را به تماشا می نشینند و به عشق من خدای را بر سبزه به سجده  می نشینند .</P>
<P align=justify>چون اوست خالق زیبایی ها و هم اوست نگهدارنده ی عشق.</P>
<P align=justify>پس دریاچه  که عشق کازرونی هاست را نگه خواهد داشت.</P>
<P align=justify>یا حق<BR></P>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=12541/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مجدالدین سلام میکند</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=12518</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=12518#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Apr 2009 07:49:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
		<description><![CDATA[<P align="justify"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"> </FONT></P>
<P align="justify"></P>
<P align="justify"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">به نام خدا</FONT></P>
<P align="justify"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><FONT color="#ff0000" size="4">مجدالدین سلام میکند</FONT><BR><BR><FONT size="3">و بزودی در اسرع وقت ، همین امروز ، ساعاتی دیگر ، با مطلبی برای دریاچه پریشان و بخاطر پریشانی اش می آید.</FONT></FONT></P>
<P align="justify"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size="3">امیدوارم دوستان کمک کنند تا این دریاچه ی مظلوم بی پناه و تنها و دور افتاده و <FONT color="#ff0000">بدون</FONT> <FONT color="#ff0000">سرپرست</FONT> و بی دفاع را به اداره ی بهزیستی یا کمیته ی امداد امام یا صندوق های خیریه یا خیرین دریاچه مصنوعی ساز  معرفی کنیم تا تحت پوشش قرار گیرد چون مستضعف واقعی است هرچند که میلیونر زاغه نشین است!!!! </FONT></P>
<P align="justify"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size="3">                  <IMG alt="دریاچه ی مظلوم و تنها و دور افتاده و بی سرپرست" hspace="0" src="http://img.majidonline.com/pic/190256/19870803(005).jpg" align="baseline" border="0"></FONT></P>
<P align="justify"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size="3">اگر کیفیت عکس بد است پوزش میطلبم چون کیفیت موبایلم بد است.</FONT></P>
<P align="justify"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size="3">یا حق</FONT></P>
<P><FONT size="3"> </FONT></P>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<P align=justify><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"> </FONT></P>
<P align=justify></P>
<P align=justify><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">به نام خدا</FONT></P>
<P align=justify><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><FONT color=#ff0000 size=4>مجدالدین سلام میکند</FONT><BR><BR><FONT size=3>و بزودی در اسرع وقت ، همین امروز ، ساعاتی دیگر ، با مطلبی برای دریاچه پریشان و بخاطر پریشانی اش می آید.</FONT></FONT></P>
<P align=justify><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=3>امیدوارم دوستان کمک کنند تا این دریاچه ی مظلوم بی پناه و تنها و دور افتاده و <FONT color=#ff0000>بدون</FONT> <FONT color=#ff0000>سرپرست</FONT> و بی دفاع را به اداره ی بهزیستی یا کمیته ی امداد امام یا صندوق های خیریه یا خیرین دریاچه مصنوعی ساز  معرفی کنیم تا تحت پوشش قرار گیرد چون مستضعف واقعی است هرچند که میلیونر زاغه نشین است!!!! </FONT></P>
<P align=justify><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=3>                  <IMG alt="دریاچه ی مظلوم و تنها و دور افتاده و بی سرپرست" hspace=0 src="http://img.majidonline.com/pic/190256/19870803(005).jpg" align=baseline border=0></FONT></P>
<P align=justify><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=3>اگر کیفیت عکس بد است پوزش میطلبم چون کیفیت موبایلم بد است.</FONT></P>
<P align=justify><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=3>یا حق</FONT></P>
<P><FONT size=3> </FONT></P>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=12518/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خدا حافظی مجدالدین</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=7179</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=7179#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Mar 2009 19:07:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
		<description><![CDATA[  
<P></P>
<P>به نام خداوند مهربان</P>
<P> </P>
<P><FONT size="7"><STRONG>          <EM>خدا حافظ<BR></EM></STRONG><BR></FONT><FONT size="1">تا اطلاع ثانوی</FONT></P>
<P><FONT size="1"></FONT> </P>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[  
<P></P>
<P>به نام خداوند مهربان</P>
<P> </P>
<P><FONT size=7><STRONG>          <EM>خدا حافظ<BR></EM></STRONG><BR></FONT><FONT size=1>تا اطلاع ثانوی</FONT></P>
<P><FONT size=1></FONT> </P>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=7179/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چه سخت بود با ، بی تو بودن</title>
		<link>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=9441</link>
		<comments>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=9441#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Mar 2009 19:57:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majdoddin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مجدالدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجد الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://majdoddin.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
		<description><![CDATA[<BR><BR>هوالباقی<BR><BR><BR>
<P></P>
<P><STRONG> چه سخت بود با ، بی تو بودن<BR>                       <BR>                              و آرام نبودیم<BR><BR>                                            در فراغت<BR>                                              <BR>                                                    و هنوز هم.......<BR><BR>                                                              </STRONG></P>
<P align="justify">                       ۲۲/۱۲/۱۳۸۷  مسجد امام خمینی (آهنگران)   یکمین سال درگذشت<BR><BR><BR></P>
<P>                           <BR><IMG alt="مهدی راسخی" hspace="0" src="http://img.majidonline.com/pic/181318/مهدی راسخی.jpg" align="baseline" border="0"></P>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<BR><BR>هوالباقی<BR><BR><BR>
<P></P>
<P><STRONG> چه سخت بود با ، بی تو بودن<BR>                       <BR>                              و آرام نبودیم<BR><BR>                                            در فراغت<BR>                                              <BR>                                                    و هنوز هم.......<BR><BR>                                                              </STRONG></P>
<P align=justify>                       ۲۲/۱۲/۱۳۸۷  مسجد امام خمینی (آهنگران)   یکمین سال درگذشت<BR><BR><BR></P>
<P>                           <BR><IMG alt="مهدی راسخی" hspace=0 src="http://img.majidonline.com/pic/181318/مهدي راسخي.jpg" align=baseline border=0></P>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kazeroun.ir/view/fullStory/newsid=9441/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

